صفا سیتی...

نقطه نوشت:کسی کار با گوگل ریدر را میدونه؟به یه ادم مطلع نیازمندم..که وقت سر وکله زدن و حوصله داربودن برای من و اشکالاتم را داشته باشه ..و بهم بگه چیکار کنم..بعداگه برای بار صدم ازش پرسیدم حالا اینجااینجوری شده داد نزنه سرم..خواهشا زیر دیپلم هم حرف بزنه..تا من حالیم بشه چیکار کنم.

  خیلی اتفاقی یه پایان نامه گیر اورده ام..مال سال 1383..اقاهه روی همون چیزی کار کرده که من میخواستم یه زمانی روش کار کنم..فقط اون پروژه ارشدش بوده از من مال کارشناسی یه..این چند روزه کارم در اومده..هی میرم دانشگاه ناناز اینا و میشینم توی کتابخونه و  مطالبش را جز به جز کپی میکنم ....حیف که پایان نامه را نمیذارند برم بیرون وگرنه همش یه ساعت معطلی داشت.....میخوام  مطالبش را عقب جلو میکنم و اخر تابستون  ببرمش تحویل استادم بدم..به اون 19/23 دادند فکر کنم من 20 بیارم دیگه...

حظ میکنم که اینقدر این روزا دنیا به کامه:-)))

_________________________________________________________

 الان دیگه یک ماه و نیم میشه نرفتم بودم ارایشگاه....ابروهام باز شده پاچه بزی...صورتمم شده تو مایه ها این دختر خله  بود تو فیلم ناتاشا(اسم فیلمش یادم نیست)...

فردا قراره  کم کم متحول بشم...میخوام برم اصلاح  و حالی به هولی....وای خدایا اصلا باورم نمیشه یه روزی پاچه ها عرضش 7-8 سانت بوده:-))))

____________________________________________________________

این قسمت بنا به دلایلی جذف شد!!!

_______________________________________________

با دوست کویتی چند روز میریم سفر..


آریا...آریا تو با چشمای سیاه

نقطه نوشت:هی تو که واسم همیشه کامنت خصوصی میذاری چرا حالا یه عرب...اولا دوستم عرب نیست فقط ساکن کویته واسه همین بهش میگم دوست کویتی...اصلا فرض کن عربه.مگه عشق ملیت میشناسه...مگه نه اینکه زبان عشق یکی یه....پس نگو تو هم دلت را خوش کرده ای به یه عرب...اره دلم را خوش کرده ام به یه عرب...لااقل بهتر از خیلی هست..خیلی...حیف که حس حرف درشت زدن ندارم مخصوصا این روزها..

دوست کویتی عاشق یه اهنگه خاصه...آریا..آریا..تو باچشمای سیاه....

وقتای که میخوام دلش را ببرم..سورپریزش کنم..یا ازم دلخوره  و بخوام از دلش در بیارم...یا  بخوام  بدونه به فکرشم  این آهنگ کار راتموم میکنه..

ساعت 2 بعد از ظهره.. دلم میخوادش...زیاد...دیشب باز اولش دعوا  بود و دلخوری.. ..بماند که اخرش بغلی بود و ماچ و حرفای عشقولانه.....ولی اولش بد بود...اون  از اون دختره ی هیز  که بهش گفته بود***** گفت  و من عصبانی شدم و بعد  اصلا خجالت نکشیدم که بهش بگم*****  میخواستم عصبانیش کنم...عصبانیتش را دوست دارم..داد نمیکشه..فقط سکوت میکنه.بعد میگه اینطوی فکر میکنی..منم چشم سفید... میگم اره همین طوری فکر میکنم..اونم میگه واست متاسفم و سکوت میکنه..بعد من مثل دخترهای نادم میرم تو بغلش و از دلش در میارم....دیشب هم از همون شبا بود..ولی اصلا نمیخواستم از دلش در بیارم.....باید یه چیزی را یاد میگرفت ولی نفهمید...شاید بد حالیش کردم...

امروز زنگش زدم ..گفتم کجاییی...خندید.....فداش شم من....گفتم هیچی نگو..واسش اهنگ راگذاشتم..7 دقیقه  ی تمام..من گوش میدادم اونم گوش میداد...بعد یه دوستت دارم و  یه ماچ و ...چقدر راحت میشه دل کسی که دوستش داری را به دست بیاری و .....گذاشتم تا خوب اروم بشه..تا لذت ببره..تا بدونه دوستش دارم بعد وقتی ازم خواست بگم امروز چیکار کرده ام...وقتی گفتم با فلانی رفته ام بیرون و یه بستنی خورده ام....حس  حسادت که نه..ولی حس مالکیتش تحریک شد..همون چیزی که من میخواستم...ولی هیچی نگفت.....از همون سکوت های معروفش..از همونا که میخواد ناراحتیش را قایم کنه ولی من تابلوش میکنم.....بعد بهش یاد اوری کردم که همون طور که اون از من یه توقع های داره منم ازش توقع دارم...توقع دارم با رفتارش واسه کسی شبهه ی خاصی ایجاد نکنه..که وقتی میگم چرا این کار را کردی نه اینکه حسودی کنم فقط میخوام حد و مرز رفتارای بقیه باهاش مشخص باشه..که...

گرچه یکم سرش دردگرفت از این بستنی کوفت کردن من....گرچه من از دیشب تا حالا حرفاش جلو چشمم بود......ولی فکر کنم گاهی وقتا لازمه بهم یاداوری کنیم که کجای زندگی همیم و حریم رابطه مون با بقیه را حفظ کنیم....

___________________________________________________________________________

شدم یه نقطه ی سر به راه...خیلی سر به راه....از اونا که تلفنم بسته به جونمه.. که نصف شبها که منتظر تماسشم  ولی خوابم میاد  میذارمش  روی سینه م تا از صدای ویبرش بلد بشم..که دستشویی که میرم باخودم میبرمش نکنه ازش عقب بمونم.که میخوام برم بیرون زنگ میزنم و باهاش چک میکنم و بهم میگه ازم خواهش کن تا بذارم بری و کلی میخندم....که دور خیلی ها را یه خط قرمز کشیده ام...که شیطنتهام فقط باخودشه....خیلی پاستوریزه ام..خیلی..چقدر سخته..خیلی...

الاغ...دوست دارم!!

نقطه نوشت:دوست میلی فقط ساکن کویته نه بیشتر....مثل اینکه میگم دوست تهرانی..یعنی ساکن تهرانه....

و اینکه من و دوست کویتی فقط یکم دوستیم و ولوم دوستیمون زیاده..خبری نیست اصلا بخدا.. ,وای دوست جونا  اینقدر تبریک نگید چون من اونوقت توگوشم میره که حتما باید منا بیگره بعد نمیتونم به کسی دیگه زیاد فکر کنم:-)))))

کلی شماره از توی تلفنم پاک کردم..اگه درست شمرده باشم الان شده 132 تا شماره..فاجعه ست اگه بگم همه ش تقریبا شده دختر...به یه جایی رسیده ام که حوصله هیچ کدومشون را دیگه نداشتم..بعضی هاشون را هم که ماه به ماه ازم احوالپرسی میکردند و حرفای بی سرو ته..بعضیا هم که اینقده اسم مستعار واسشون گذاشته بودم که نمیدونستم حالا این کیه یا اون کیه...امروز نشستم بهشون اس ام اس دادم که دارl ازدواج میکنم!! و دیگه به این شماره تماس نگیرند و....

تلفنم پر شده از اس ام اسای عاشقونش...گوشم پر شده از حرفای عاشقونش...

اوج دوست داشتنمون ..با هم بودنمون نیمه شباست..اونوقتایی که  راحت توی اتاقشه..منم همین طور...بعد  من اونقدر منتظر میشم که اون  همه ی کارهاش را انجام بده و اخرش با هم حرف میزنیم...تلفنی...تا 5 صبح..بعد به زور میخوابوندم....بهم میگه الاغ...بفهم.. خیلی دوست دارم... و من مکث میکنم..میگه باور میکنی...و من میگم منم دوست دارم..میگه  ..ولی نه بیشتر از من....و یه ماچ کشدار از همونا که دل منا میبره.از همونا که وقتایی که با هم بودیم میکرد و من هلش میدادم عقب و میخندیدم..

با هم شوخی میکنیم..از دلم  در میاره کم حرف زدن های روز را...میخواد بخندونتم...میگه دختر اصفهانی انگار که فحش بده..میگم عرب کچل زشت  خپل انگار خیلی سخت باشه واسش بهش بگم عرب....بعد با یه مکث..یا قربونت برم و یه ماچ کشدار از همونا که اون دلش میخواد فضا عاشقانه میشه...میشینم باهم اخرین بارها را مرور میکنیم..اااا یادته اونروز دوتایی داشتیم میرفتیم توی پلیس راه نگه داشتند و ما گفتیم الانه که ببرندمون..ااا یادته نزدیکه بانک سپه  میخواستم سوار شم..پلیسه میخواست بیاد طرفمون ولی ارم ماشینت را که دید....بهم میگه اگه می اومد طرفت بهش چی میگفتی..میگم بهش میگفتم این میخواست منا بدزده بخدا من بی گناهم..میخنده میگمه...اره میگم داشتم یه دختر فراری را میبردم تحویل خانواده ش بدم....میگه یادته توی ماشین هم را بوسیدیم ماشین کناریه زل زده بود به ما...ااااااااا چه حال ی میده اتاقت پرده نداره میام بغلت بعد پنجره همسایه روبه رویی  روبه روی ماست ..بذار حالشا ببره..ااااااااااا دوست کویتی با طعم کاکائو..اااااااااااا  اون مانتو مشکیت چقدر بهت میاد.ااااااااااااااااااا  میدونی چقدر دوست داشتم اوموقع که نشستی روی پام و گریه کردی تو بغلم....

و بعد کم کم قطع میکنیم.....و اسام اسهای نصف شبی بعدش  که میگه ببخش دارم زود میخوابم...بخدا خیلی خسته م..ببخش واست کم میذارم.. ومن حس خوبی وجودم را میگیره.... بهترین خواب عمرم را میرم...


عنوان ندارد

فکر کنم امروز بادوست کویتیم اساسا دعوا کردیم.یعنی از دیشب با اس ام اس بازی شروع شد امروز هم  رسما زدیم به تیپ هم....فکر کنم این مدتی که اون اینجا نبوده هم من حساس شده ام هم اون....دوتاییمونم که تازه گی ها تلفن خاموش کردن را یاد گرفته ایم..البته دروغ چرا ..من خودم این یکی را یادش دادم...دوست جون ار حرفم دلخور شد..بعدش رفت..حالا منم مغرور...اولش حرف نیمزنم..بعد هی شماره شا میگیرم تا...یکیی هی اونطرف خط میگه تلفن مشترک مورد نظر خاموش می باشد...وای که چقدر من تازه گی ها مغرورم..وای که چقدر مغرورم..وای که چقدر مغرورم..طفلکی من...

_______________________________________

از افتاب این روزا به شدت بدم میاد..از اینکه توی افتاب برمخرید..ولی ساعت 11 صبح با ناناز میریم خرید..هی این مغازه به اون مغازه میشیم...هر مغازه ای که کولر داشته باشه  قصد خریدم نداشته باشیم میریم داخل..مستقیم وایمیستیم روبه رو کولر..هی هماز این جنس بنجلهاش تعریف میکنیم..بعد که خنکمون شد میاییم بیرون...دوباره یکم که گرما زده شدیم میدوییم میریم یه مغازه ی کولردار.... این تابستونیه دلم فقط میخواد بشینم توی خونه  زیر باد کولر .... تل بازی کنم و همزمان باهاش ماهواره را زیر و روکنم و با صدایی که خیلی گرم و داغه قسمتهای باحالش را واسه دوست کویتی مو به مو تعریف کنم;-)))

________________________________________________

سلفون ول نمی کنه از بس کنه شده بهم میخوام خفه شم...روزی 600 بار بهم میزنگه  منم دیگه اصلا حوصله شا ندارم..صدبار بهش گفتم ...بچه م نمی فهمه که حوصله شا ندارم دیگه....اصلا تازه گیها تا یکی زنگ میزنگه به جای اینکه بگم دوست کویتیه و بپرم رو گوشی ..میگم این سلفونه....بعد ناناز رد تماس میده.. بعد من دلم غنج میزنه که الان شماره دوست کویتی می افته..دو مین بعدش باز همین سلفونه....یکی از خوشحالی های زندگی منا که شنیدن صدای زنگ دوست کویتی یه کوفتم کرده از بس تازه گی سایلنت میذارم تااعصابم راحت باشه......ایشش..چندش...




میخوام فقط مال من باشه..

دوست کویتی اینجاست.. وقتی اومد ...وقتی شماره ی ایرانش روی گوشیم افتاد...وقتی اس ام اس به سبک خودش عاشقونه شا دیدم ...تا 4 صبح فقط منتظر بودیم شرایط جور بشه و تلفنی با هم حرف بزنیم و صداشا بشنوم ..دلم تنگ شده بود واسش...

نمیدونم چرا دلم میخواد اذیتش کنم وقتی بهش میگم اصلا هم دوست ندارم..و اون حرف نمیزنه..

امروز وقتی با هم حرف میزدیم بهم گفت باید بره الان..وقتی بهش گفتم نمیری..گفت باید برم..گفتم نمیری...و نرفت..دلم غنج زد...همونجوری با بقیه حرفاشا زد..وقتی باز میخواست بره..منتظرش بودند تا  باهاش هماهنگ کنند...گفتم نمی ری....وقتی گفت نا نگی برو..تا نخندی...تا تو نخوای نمیرم..دلم پر کشید..

سرحالم..خیلی....دوباره پر شده ام از حس قبلا ها..حس خوبی به نام دوست داشتن..

__________________________________________________________________________

فکر کن وقتی  دارم با دوست کویتی مراسم لاو ترکونی اجرا میکنیم  دختره ی بیشعور (بیشعور را به مختص گفتم تا اگه میخونی حرص بخوری:-))) ) اومده شماره تلش  رامیخواد واسه یه کاری.....اونم میده...کارمنده...باهاش جدی حرف میزنه ولی وقتی میخنده باهاش  و شوخی میکنه که: داشتنش واستون هزینه داره  فقط حرص  میخورم.. نمیدونم چرا حرص میخورم..ولی نباید با کسی شوخی کنه اونم وقتی  که من  تازه گی ها دل نازکم..حساسم..و از جنس لطیف زن که بخواد دور و برش بپلکه آی بدم میاد..آی بدم میاد..هرچی هم حالا اون بخواد قربون صدقه من بره که  فلانی کارمنده..که فلان..که بیسار...من اخرای حرف زدنمونا  را کوفتش میکنم که حواسش جمع تر باشه باید خیلی مواظب حرفاش باشه..

نقطه نوشت:این بده که من دلم میخواد ازادی هام با بقیه را داشته باشم ولی دلم بخواد که فقط اون مال من باشه...دیکتاتوریه ولی همینه که هست....ایش...دختره ی بیشعور کوفتم کرد امروزا...

حالم خوبه..خیلی خوب..

حالا نوشت:تلفنم زنگ زد.پریدم روش..دوست کویتی  بود...داره میاد  ایران....ساعت 10 پرواز داره....گفت تلفنت روشن باشه..دارم میام اصفهان

خوبم..خیلی خوب...همه چیز باز افتاده روی غلتک...

دوست کویتیم داره میاد ایران...دوست میلیم عمل پاش موفقیت امیز بوده...

اقای زاک هم بعد 7-8 ماه بی خبری دیدمش و ***...خواستگارمم به کمک مامان  فرت شد..بعد به مامان گفتم خوب حیف بود  که رفت گفت گمشو برو توی اتاقت:-)))....پایان نامم موضوعش مشخص شده..یه چیزی تومایه های مالیات برازش داده شده...اون لباس نارنجی  یه که عاشقش بودم را هم الان دارمش گرچه یکم نیم تنه ست...یکم تنگه و یه  کم جلفه..ولی الان تنمه:-)))قید سیاست را هم به کل زدم....میشینم مسافران نگاه میکنم و به این دیوونه بازیهای رادش که عاشقشم میخندم...میشینم ناخنهاما سوهان میزنم و بعدش رنگ به رنگ لاکش میزنم و جلو مامانم مانور میدم تا حالم جا بیاد....میشینم موهاما با سشوار درست میکنم و بعد یه جوری میکنم که بقیه فکر کنند خدادادی اینطوریه و بهم بگند چقدر اینجوری بهت میاد و من بی تفاوت نگاشون کنم که یعنی خودش شده  و بخندم....تفریحم شده  پرشین چت اونجا هی چت میکنم..هی میخندم..هی قرار میذارم همیشه هم دم انقلاب ساعتش راهم هماهنگ میکنم که طرف شک نکنه...شماره هم میگیرم...بعد  نمیرم....

کلا زندگی خوبه...حالم خوبه و همه چیز باز روی غلتک افتاده..

یه چیزی...همه دوست جوونا را ددوست دارم...از سانی و موشی و مرد تنها که این روزا بودند تااااااااااااااااااااااااااا نازنین عزیز و نگین و بهار و خیلی ها....ا زهمه ممنون..همه..دوستون دارم هوارتااااا

____________________________________________________

اقای زاک شاعره....3 ساله میشناسمش...همزمان با دوست میلیم وارد زندگیم شد......یه ادم 34 ساله ی جنتلمن.. اون و دوست میلی و دوست کویتی شدند یه جورایی پازل های دوستیم...دوست میلی فکرمیکنه فقط منم و اون....دوست کویتی از وجود دوست میلی خبر داره و همه ی شیطنت هام ....و اقای زاک از وجود دوست کویتی و دوست میلی و نوع رابطه هام خبر داره..ولی اون دوتا هنوز  از وجود  اقای زاک بی خبرند..دیشب بعد کلی با اقای زاک حرف زدم...وقتی دیدکه دپسرده ام  گفت از چهرت چندتا چیز مشخصه..گفتم اولیش..گفت هرکاری بخوای میکنی.. نظر کسی هم واست مهم نیست...پس چرا به خودت تلقین میکنی که الان نگرانی که این میاد اون میاد.یا فلانی چی میگه..دیدم درست میگه ..بعد یه تفریح دوساعته وقتی حالم بهتر شد گفت هر وقت دپسرده بودی فقط یه ندا بده و رفت....

تا 10 روز دیگه میادش...


دوست کویتی  تا 10 روز دیگه قراره بیاد ایران....میره شیراز..

دیشب باهم حرف زدیم......غافلگیرم کرد....فکر کنم باید برنامه شا تنظیم کنم که یه وقتایی بشینیم مثل بچه ی ادم با هم حرف بزنیم...دیگه وقتشه دقیق ببینیم کجای زندگی هم هستیم و کجاش میخوایم بمونیم....

من کهخودم هنوز تکلیفم با خودم مشخص نیست....هر وقت نیست دلم میخوادش..وقتایی که تلفنش را جواب نمیده بهونه میگیرم...نمیتونم با کسی زیاد ادامه بدم..ولی وقتی هست....وقتی مطمینم کنارمه..اونا میخوام...بقیه را هم میخوام...اصلا همه چیزا با هم میخوام....

این دفعه که بیاد باید تکلیفم را با خودم و خودش مشخص کنم...شاید تصمیم گرفتیم تا اخر اخرش با هم ادامه بدیم.....شاید هم  قرار گذاشتیم واسه همیشه فقط دوست باشیم..باید ببینمش...میخوام همه چیزمون مرز بندی بشه..همه چیز..

___________________________________________________________________________

امروز قراره یکی از  این خواستگاری سنتی ها  تو خونه ی ما انجام بشه....آی که چقدر از این نحوه اشنایی ها بدم میاد.

4امروز تا ادم دور هم جمع میشند..تا منا نگاه کنند..خوشگلیم مورد تاییدشون قرار بگیره...جلوشون شیرینی بگیرم  و بهشون میوه تعارف کنم... و اونا منا خریدارانه نگاه کنند...و اخر بار من بهشون جواب نه!! بدم...

پسر خوبیه..یعنی بقیه میگند.. همه چیزش به جاست...یعنی بقیه اینا میگند..پول و ماشین و خونه دوتا دوتا و خوشگلیش زیاد ..بازم اینا بقیه میگند.....ففکر کنم این وسط فقط یه مشکل خیلی خیلی  کوچیک وجود داره..اینکه من اصلا ازش خوشم نمی یاد..که اگه یه وقت قرار شد بهش اره بگم اونم سعی میکنم خوشم بیاد:-))

تا دیشب که با دوست کویتی حرف نزده بودم..میگفتم بیاد فوقش با هم حرف میزنیم و بعد میگم نه ..امروز که با دوست کویتی حرف زده ام میبینم دلم زندگی بدون عشق نمیخواد...دلم اینجور ازدواج ها را نمیخواد.همیشه دوست داشته ام بهترین دوستم همسرم بشه...نه اینکه همسرم بهترین دوست بشه...ترجیح میدم قبل ازدواج با یکی  باهاش رابطه داشته باشم..حالا نه رابطه ی بالا 18..ولی اخلاقم و اینا دستش باشه..باهم شوخی کنیم..و بعد همسرم باشه..به نظر میاد اگه با یکی ازدواج کنی بدون اشنایی قبلی فقط میتونی  زن خواب و زناشوییش باشی..حتی اگه سعی میکنه دوستت هم بشه..همیشه باید  استاندارد ها را حفظ کنی...حتی ولوم شوخیهاتا..فحش هاتا...عشقبازیهاتا...این که بده..خیلی هم بده..

______________________________________________________________________________

کتاب کلید را خوندم..کی گفته کتا ب خوبیه..موندم چرا اینقدر معروف شده.. سلیقه من غیر ادمیزاده....یه جورایی حالم را بد کرد...100 صفحه اولش را خوندم..100 صفحه وسطش هم خوندم..دوصفحه اخرش را هم رفتم واسه نتیجه گیری..تنها چیزی که توی ذهنم رفت از این کتاب .. فحشای دهن سفت کنش بود..من میخونم فکم میکشید پایین یه جاهایشش....حیف که نمیشه استفاده کرد اینا را تو زندگی روزمره...ایششششششششش...با این کتابش..

تست روانشناسی

من هنوز ابطحی را دوست دارم...هنوزم لبخندش منامیگیره...هنوز دوستش دارم...اگه من هم شکنجه میشدم..همه چیز را به دروغ میگفتم..حتی شاید بیشتر..مادرو پدرم را..همه نزدیکانم رامیفروختم..من هنوز ابطحی را دوست دارم

_________________________________________________________________

از این تست روانشناسی ها خوشم میاد...یکم مسخره هست هاولی به ادم ارامش میده...

دوتاش راانجام دادم...یکیش اخر سر گفته بود..  واست پول مهم نیست.. عشق واست مهمترین چیزه..گور باباش..دروغ گفته بود....عشق واسم همه چیزه...ولی پولهم واسم مهمه...اصلا کی میگه پول زیاد خوش بختی نمی یاره؟پول سلامتی میاره...زیبایی میاره..تحصیلات میاره..ماشن و خونه میاره....پول همه چیز میاره.....اونی که گفته پول زیاد خوشبخت ی نمی یاره ولی  نبودش بدبختی میاره را باید زد تو سرش....

ولی  هنوزم عشق واسم مهمترینه....گرچه این روزا زیاد به این حرف مطمین نیستم..

__________________________________________________________________

تست بعدی هم تست شخصیتی  بود..فکر کن 3 صفحه بود....اخرای یکی از سوالا تو جواب دادن  موندم..نتونستم جواب درست بدم...واسه همین بی خیال تست زدن شدم..

اگه یه روزی یا باید 10 تا از عزیزترین  دوستان  بستگانت بمیرند یا خودت..تو چی میگی..جوابش چیه؟تا الان نمیدونستم چقدرمیتونم  نامرد باشم..ولی من توش زیاد نموندم..سریع گفتم بقیه بمیرند بهتره....شاید هرکی میخواست جواب بده میگفت خودم بمیرم بهتره یا لااقل دودل بود.....ولی من فکر کردم دیدم زندگی را دوست  دارم...دیدم ادمیزادم...بدون بقیه هم اگه بخوام و مجبور باشم میتونم زندگی کنم..دیدم همیشه اولش سخته..بعدمثل خیلی نباید ها بهش عادت میکنیم...

___________________________________________________________________

دوست کویتی شماره ش افتاد روی گوشی...رد تماس دادیم..بعد دوباره دلمان خواستش....کاش دوباره زنگ بزنه..دوباره من بزنم رد تماس..دوباره دلم بخوادش..کاش دوباره زنگ بزنه...من بزنم رد تماس...دوباره اون زنگ بزنه..من بزنم رد تماس..دوباره اون...

____________________________________________________________________

الان فکر کردم دیدم اگه مامان و بابام و دوست کویتیم جزو اون 10 نباشند همه چیز خوبه...بقیه ی نزدیکان اصلا مردنشون واسم مسئله ای نیست.....خیلی بدم..میدونم..خیلی

روزای کوفتی تابستون..


با امروز 13 روزه که با دوست کویتی حرف نزدم...مدت زیادی نیست ولی...نمیدونم چرا هنوز دلم میخواد اسمش روی صفحه تلفنم بیفته.....انگار اینکه بهم فکر کنه ولی من نخوام باهاش حرف بزنم  یه جورایی بهم ارامش میده...فکر کنم اونم ازم قطع امید کرده..هنوزدلم میخوادش...

_________________________________

با ناناز امروز باز دعوامون شد.. ازهمونا که اول و اخرش  میفته تقصیر من.. اون بهم میگه تو عقده ای ترین دختری هست یکه من دیده ام...بعد من یکی یکی همه ی خصلت های خوبش را میگم....اون پای خدا را میکشه وسط..من لبخند ژکوند میزنم..اونم میزنه زیر گریه انگار من بهش کلی حرف زده ام.. ....ناناز 2 سال کوچیکتره...ولی بدبختی اینجاست که فکر میکنه بزرگتره....یه ذره هم به هم نرفته ایم..نه اخلاقی نه قیافه ای...نماز میخونه..روزه میگیره..ادعا شهم میشه که ادم خوبیه.البته دروغ چرا دختر خوبیه..ولی اینکه بخواد منا نصیحت کنه منا سر لج میاره...همیشه فکر میکنه حق با اونه..از بالا به من نگاه میکنه..نمیدونم چه  حسیه ولی یه جورایی با کاراش خیلی اوقات دلم را میزنه..امشب هم کلی چیز بار هم کردیم...ا زخودم خوشم میاد  خیلی متین و اروم یه چیزایی بارش میکنم که تا تهش میسوزه.....دلم خنک شد..اونقدر گفتم که  اخرش گریه کرد...از همون گریه هایی که چونه می لرزه ولی میخواد اشکش نریزه..بعد که رفت سرما بردم زیر پتو و یه دل سیر گریه کردم....

________________________________

حس میکنم یه چیزی سرجاش نیست....شده اینجوری بشی...باسلفون هم تموم کردم..خسته شدم که بخوام ادای مادر خوب..دوست خوب...یا هرچیز کوفتی خوبی را واسه بقیه دربیارم.......هر روز  دنبال یه چی میگردم..کلاف سردرگمم...فکر کنم از علایم افسردگی هستش که اول خوب دنبال یه چیزی که نمیدونی چیه میگردی..بعد که پیدا نمیکنی میری زیر پتو و میزنی زیر گریه...

_______________________________

این روزا تا میام نت سریع میرم خصوصی ها ی کامنتیم را چک میکنم.....انگار دنبال یه خصوصی خاص باشم..ولی با اینکه میدونم نیست هر باز بارم این کار را تکرار میکنم..روزی 10-20 بار...یکم دیوونه ام این روزا...



خدا هنوزم دوستم داری؟!!

اگه خدا فقط واسش مهم نماز و بی نمازی یه..من این خدا را نمیخوام..اگه خدا واسش حجاب و بی حجابی مسئله ست..من این خدا رانمیخوام..اگه هرکی قران بخونه یانخونه خدا هواشا داره..من این هواداری را نمیخواممم. خدا میخام بفهمی.... من لاک میزنم..ارایش میکنم...موهام بیرونه....بی قید و بند میخندم....دلربایی میکنم...لاو میترکونم... میخوام ببینم بازم منا میخوای... خسته شدم از بس شنیدم خدا بنده ی خاص داره..خسته شدم از بس شنیدم که موهاتا تو کن...نماز بخون..قران بخون..با پسرا کمتر حرف بزن...اگه تو فناتیکی..من خدای فناتیک نمیخوام.....من هیمنم که هستم..ولی دوستت دارم...بفهم... خسته شدم از دست این همه حرف....

2 به وقت  ایران دوست کویتی زنگ زد.....پیش شماره کویتش متمایزش میکنه از خیلی ها...دلم هری ریخت پایین....اونقدر نگاش کردم که قطع کرد....

دوباره شماره شا سیو کردم...نمیدونم چرا وقتی جوابش رانمیدم..چرا وقتی باهاش تماس نمیگیرم باز شماره شا سیو میکنم..

____________________________

اه فکر کن وسط این هاگیر واگیرکه من حوصه مهمون ندارم همه تلپ شدند اینجا...منم که متظاهر.... چنان لبخندی میزنم که طرف پشیمون میشه چرا صدسال زودتر نیومده اینجا..حالم از خودمم به هم میخوره...

___________________________

کشته مرده ی این خریت رویا توی این سریاله شدم....اوجا که میگه منم وسط جریانم ..کشته مرده این تلافی کردن کاوه شدم....اونجا که میگه بیا وسط جریان....من ازهمه فیلم همون جاهاش را دوست دارم که رویا خر میشه...کاوه خرش میکنه..بعد خنده عصبی میکنه..

نقطه نوشت:....

همش یه خوابه


"رو به رومی....اروم میام جلو....رو به روت.... دستام توی دستات قفل میشه..لبم روی لبت....

کنار همیم... داریم غذا میخوریم..یکی من دهن تو میذارم...یکیتو..

داری میری بیرون...میام  بدرقه ت میکنم..دستم دور گردنت حلقه..تو چشمات نگاه میکنم و....

داری  تو اینترنت سرچ میکنی...دلم سیدی را که واست زدم میخواد...فرمتش میکنی به اشتباه....زیر زدن ها من فقط میخندی..

داری ازم اعتراف میگیری...نشستم توی بغلت...و دارم با گریه واست میگم..از قبل..از اون...و تو داری ارومم میکنی...

دیوونه شدم...ازت دلخورم..گریه میکنم..موهام پریشونه..نمیخوام بهم نزدیک بشی..نمیخوام بخندونیم...دارم گریه میکنم..و ب"

از خواب میپرم...بالشتم خیسه...بدنم سرده...خیس عرقه...گرممه...همش یه خوابه....یه خواب یه ساعته..




اینقدر خوبه برگردی به 17 سالگی...


اینقدر خوبه یه بار تو زندگیت وقتی سنت زیادتره حرف زدن و دوستی با یه بچه کوچولو را تجربه کنی...خودتم بچه میشی پا به پاش...بی قید و بند میخندی ..اگه بستنی خوردی گور باباش که رژلبت میره..بچه س نمی فهمه.....تمایل هم نداری دلش را ببری...خیالت از هر لحاظ راحته...حتی از لحاظر جنبه ی اروتیک مسئه..

17 سالشه...میچسبه به ادم حتی وقتایی که نیست..از پشت تلفن...نمیذاره بفهمم چی به چیه..یا غصه چنده.....واسه همین اسمش را گذاشتم سلفون...این روزا شده بچه م....اخلاقش کپی خودمه...انگار منم...تو شوخی هاش..تو اذیت کردناش...تو دلخوریهاش....تو بغض کردناش ولی اینکه نذاره کسی بفهمه...انگار خودما میبینم....انگار برگشتم به 17 سالگیم..حرفهایی را که همیشه ارزو داشتم مامانم بهم بگه..کارای را که همیشه ارزو داشتم مامانم واسم بکنه ...همه را واسش میکنم...بهش میگم  ...میخنده...شده بچه م...دوستش دارم..از درس و مشقش میپرسم...چک میکنم هر روز درساشا بخونه..اخه امسال میره پیش دانشگاهی.....نصیحتش میکنم....باهاش میگم ..میخندم...شدم مادرش.....بهش میگم کوچولو...میخنده...زنگ میزنه میگه دارم میرم پیش دانشگاهی ثبت نام.. ازم راجع به دخترا می پرسه....ریز ریز کمکش میکنم.....وقتایی که دلخوره میشینم و انقدر حرف میزنم تا از زیر زبونش میکشم چی شده بعد با هم حلش میکنیم.... واسش وقتش را تنظیم میکنم تا به درساش برسه

بهش میگم نخونی نیاری بچه م نیستی ها..میخنده....میگه میخونم..میخوام ژنتیک اصفهان بیارم..

دوستش دارم..یه حس غریب....حس مادر شدن....

____________________________

دیشب 4 ساعت داشتم با دوستم(دختره) یه ریز حرف میزدم....اونقر فک زدیم که همه راه کار ها را از حفظ شد.....میگه طرف را دوست ندارم ولی میخوام باهاش باشم..میگم وقتی دوستش نداری ولی میخوای باهاش باشی پس  چک کن همه چیزش به جا باشه .... کم که نیست میخوای واسش احساست را خرج کنی....میگه بد نیست؟..میگم معادله کالا به کالا بده؟اون باید یه چیزایی واست داشته باشه تا توبتونی احساست را بهش بدی...


من به معجزه اعتقاد دارم...


وقتی با بابا دور هم داشتیم میخندیدیم...وقتی بابا یه دفعه حالش بد شد....وقتی بدو بدو رفت طرف اشپز خونه... وقتی روی زمین نشست....وقتی فشارش را گرفتم 23 بود ولی گفتم 18 ...وقتی نام مامانم را تکرار میکرد... وقتی  داشت بالا می اورد...وقتی روی زمین ولو شد...وقتی من گریه میکردم...ناناز گریه میکرد...وقتی مامان زنگ زد به 115....وقتی داداشی بدو بدو اومد کمر بابا را ماساژ میداد..وقتی بابا درد داشت....وقتی مرتب میگفت چرا اینجوری شده....وقتی رنگش مثل گچ شد...وقتی توی دستای داداشی  دیگه تکون نخورد...وقتی من جیغ میزدم...ناناز جیغ میزد.... وقتی داداشی بدن بابا را می مالید و درمونده شده بود...وقتی مامانی مرتب با بابا حرف میزد و اسمش را صدا میکرد..وقتی  فشارش را که گرفتند گفتند 5شده ...وقتی اب به صورتش پاشیدند....وقتی قرصش دادند ...وقتی قلبش را میمالیدند......وقتی بابا به هوش اومد...و گفت چی شده..وقتی من داشتم گریه میکردم....ناناز داشت گریه میکرد..داداشی داشت گریه میکرد...مامان داشت وسایل بابا را ماده می کرد که امبولانس اومد...

من به معجزه اعتقاد دارم...این را دیشب لمس کردم که پدرم دوباره احیا شد....من هنوز به معجزه  اعتقاد دارم..پدرم زنده ست..

_______________________________________


اینهم اخرین خاص نوشت برای خاص ترین ادم دنیا: دیشب به ارامش نیاز داشتم و تو نبودی....دیشب به حرف زدن نیاز داشتم و تو نبودی...دیشب به یه اغوش گرم نیاز داشتم و تو نبودی...دیشب به یه تکیه گاه امن نیاز داشتم وتو نبودی.....چرا هیچ وقت نیستی؟....چرا دیشب نبودی؟.....دیشب حس کردم تنهام....دیشب تنهاییم را یه دوست 18 ساله پر کرد...دیشب حرفایی را که تو باید بهم میگفت ی اون گفت..دیشب گریه هایی را که باید تو اروم میکردی اون کرد..دیشب کارهایی را که تو باید میکردی اون کرد....میفهمی این یعنی چه؟