این روزها حس خوبی ندارم....

این گلوی لعنتی بیشتر از همیشه اذیت میکنه....خارش و درد تنها چیزیه که این چند روزه ولم نمیکنه و من همچنان بهش بی توجه ام...

حس خوبی ندارم  ولی میدونم این نه مربوط به گلومه نه مربوط به زود رفتن تابستون و نه مربوط به خستگی های این چند وقته....

نه...افسرده نیستم....خیلی هم معمولی و نرمالم...  میگم...میخندم...

آرایش میکنم...تفریح دارم...با دوستام تلفنی حرف میزنم...طبق عادت هر شبه نت میرم ....ولی باز هم دلتنگم...

فکر میکردم بیام اینجا واسه خودم بنویسم حالم بهتر میشه..نمیدونم...ولی انگار هنوز بهتر نشده..

نوشته های لیمو را دوست دارم....چند وقته که میخونم...نوشته هاش و توی مهد کار کردنش من را یاد کسی می اندازه که خیلی وقته ازش خبر ندارم و دلم براش بی نهایت تنگ شده....

ولی بازم دلتنگم...

این روزها بغض شدیدی دارم.... و نمیدونم چرا...

شاید  مثل همیشه علت این بغض را میدونم ولی میخوام بهش فکر نکنم..فکر کردن به علل وجود بعضی دلتنگی ها و با خودت درگیر شدنها بیهوده ترین کاریه که میتونم انجام بدم...

 

میخوام از این رخوت و سستی که وجودم را فرا گرفته فرار کنم....

قصد دارم از کلاس دف شروع کنم....

نیاز شدید دارم که خودم را تخلیه کنم و به کسی یا چیزی فکر نکنم....

ولی نمیشه...

درسهای این ترم خیلی سنگینه...18 واحد تخصصی چیزیه که همه وقتم را میگیره... یادگیری نرم افزار هم که خودش ماجرایی داره...شاید اصلا نشه هیچ کاری کرد ولی دف اخرین چیزیه که میتونم فعلا بهش بها بدم....

خوب پس نوشتهای امروزم خیلی زیاده....شاید چون از پس نوشت خوشم میاد  از این به بعد تصمیم بگیرم همه ی روزمرگی هام  به صورت پس نوشت در بیارم....

پ.ن:امروز مامان شله زرد پزون داره....من حوصله شله ندارم..این روزها واسه خودم زندگی نمیکنم....مسافرت ما..مسافرت مامان... اومدن ماه رمضون...اومدن مامان جون و بابا جون از سفر  و شلوغی خونه.....شروع ترم جدید و حول نمرات کوفتی و...رمقی دیگه واسم نذاشته

پ.ن:امشب  شب 19 ماه رمضونه..شب احیاست.......چند وقتی میشه با خدا حرف نزدم...حتی خیلی وقته عادت راز و نیاز کردن بعد و قبل نماز را از دست داده ام.....انگار بخوام ازش فرار کنم سر و ته همه چیز را زود به هم میارم...ولی امشب فرق داره... .چیزیه که واقعا بهش نیاز دارم.....مراسم احیا و قران روی سر گذاشتن را خیلی  دوست دارم..

پ.ن:بابلاخره همسر دوستم جور سستی و کم همتی ما را کشید و واسه همسرش و من انتخاب واحد کرد..مونده ام اگه اون انتخاب واحد واسه مون نمیکرد من باید این ترم چی کار میکردم..همین الانش هم 4 روز از روز انتخاب واحد گذشته...البته فکر نکنید من دل گنده ای دارم که انتخاب واحدم را هی به تاخیر میاندازم..فقط کم همت شده ام این روزها...

پ.ن:در پی مشورتی که با ندا داشتیم به این نتیجه رسیدم که از این به بعد با اسم خودم مطلب پست کنم اونم به دو دلیل....1-اول اینکه حواسم به کامنتهایی که واسه بقیه میذارم باشه...سعی کنم جانب احتیاط را رعایت کنم و بی پروا حرف نزنم..(این را واسه عزیزی گفتم که جواب  کامنت خصوصیم را که در پاسخ کامنت خصوصیش گفته بودم خیلی وحشتناک داده....شاید این روزها من بی اندازه دل نازک و حساس شده ام و همه چیز را وارونه تعبیر میکنم.) و دلیل2- حواسم به نوشته هایی که پست میکنم باشه و یادم باشه خیلی چیزها نگفتنش توی هر پست به مراتب بهتر از گفتنشه...

پ.ن:این شعر را آبجی چند دقیقه پیش واسم خوند و من عجیب خوشم اومد ..شعر کوتاهی از بیژن جلالیه...مینویسم شاید نظر بقیه را هم جلب کنه....

مورچه ها

علی رغم سماجتشان

خیلی زود

میمیرند.

 همون موقع پیش خودم فکر کردم حتی شعرم علی رغم سماجتش در طولانی شدن  زود به پایان رسیده....

پ.ن:دلم احتیاج شدید به اسپیکر و اهنگ داره و نمیدونم چرا...این روزها حتی اسپیکر هم سر ناسازگاری گذاشته و صدایی ازش بیرون نمییاد... 

پ.ن:چیزهایی را که نوشتم خوندم..حال خودم از خوندنشون بد شد..خیلی پراکنده بود و بی نظم..ولی بالاخره تصمصم گرفتم پستشون کنم..دیگه باید برم...شله زرد پخته شده...

سلام مدرسه....

 دلم نیومد مناسبت امروز را نادیده بگیرم...

 امروز جشن کلاس اولیها بود..یه عالمه فرشته کوچولو فرورفته در فرمهای رنگارنگ مدرسه....

امروزتلویزیون  یه عالمه فرشته کوچولو را نشون داد....بعضی ها میخندیدند..بعضی ها شعر میخوندن..یعضی ها نیومده دوست پیدا کرده بودند  ولی بیشتریا گریه میکردند.....گریه ی امیخته با ترس....ترس از دست دادن اغوش مادر....ولی همه اومده بودن واسه یه هدف مشترک....یادگیری الفبا و...

 یاد روزهای مدرسه رفتن خودم افتادم...

روزهای اول هر سال که مامان با اسفند و قران بدرقه مون میکرد...انگار که قانونی نانوشته همیشه وجود داره و بدرقه نانوشته ترین قانونهاست...

یاد روزای معلم که از چند روز قبلش دلهره و اضطراب وجودمون را میگرفت که حالا چی ببریم که قشنگتز از مال بقیه باشه...روزهای شعر و جیغ و فریاد:

معلم عزیزم..چراغ روی میزم..اگه تو را نبینم...غش میکنم میمیرم....

امروز یاد خیلی قبلها افتادم...

اون زمانی که هنوز بچه گی وجودم سرشار بود...وقتایی که بدو بدو از مدرسه می اومدم خونه... مانتو یه طرف...مقتعه یه طرف..کیف یه طرف.....دفتر و مشق وکتاب را بی خیال و میرفتم سراغ غذا و بازی ..اخر شب هم مختص درس و مشق بود البته خیلی خواب الود ه و گیچ و منگ...بد بلند شدنهای فردا صبح و صبحانه را به زور تهدید ِ مامان خوردن  هم واسه خودش دنیایی بود....و باز هم تاخیر برای زنگهای اول وتلاش واسه پیدا کردن وسایل گمشده ....اخرش هم پیدا نمیشد و باز مامان بسج میشد تا وسایلم را پیدا کنه....بماند که چقدر متهم شدم به بی نظمی.. گیچی ....سر به هوایی و حواس پرتی .....گرچه این عادت کودکی  حسابی توی وجودم ریشه دوونده  و همیشه ی خدا وسایلم سر از جاهایی در میاره که نباید....و وسایل بقیه سر از جاهایی درمییاره که ناخود اگاه منا به دردسر می اندازه.... انگار تنها عادت کودکی که همیشه باهامه همین بی نظمی منه گرچه من عاشق نگه داشتن کودکی درونم هستم حتی اگه بی نظمیش هیچ وقت محو نشه....

 

 دلم برای معلمایی که دوستشان داشتم  و روزهای معلم هدیه ببارونشون میکردیم تنگ شده..برای روزای ساده بودنم که غرور رامعنی نمیکردم و معلّمهام را عاشقانه دوست داشتم...و لی الان حتی اگر چهره ای اشنا نظرم را جلب کنه با اینکه دلم فریاد میزنه ولی بی تفاوت میگذرم انگار که هیچ وقت زمان کسی را 

نمی شناخته ام....

دلم برای سال اولی بودنم تنگ شده است....

یادکلاس اول بخیر.... خانم شمس...قد بلند و سبزه و تپل... چقدر عاشق دخترهایی بودم که مابین  زنگهای استراحت روی تابلو میکشید  و توجه مار ا جلب میکرد و من سالهاست هرچه دختر میکشم ناخوداگاه یاد دخترکان کلاس اول می افتم..

یادش بخیر سالهایی که با دوستام سپری شد..نمایشهایی که بازی میکردیم...حسنی کچل را چه خوب بازی کردیم.......و عکس دسته جمعی از نمایشی که الان دیگه اثری ازش نمونده و  و من توش نقش یه خرس کوچولو را بازی میکردم  و ماههاست هرچی میگردم پیداش نمیکنم....

دلم برای همه چیز تنگ شده... برای روزهایی که بزرگترین التهابم نمره بود و شیطنتهای کشف نشده ....

.برای بازیهای زمان کودکیم..بازیهای دسته جمعی مدرسه:

سلام سلام خاله طوفانه...دختر داری خاله طوفانه....نه ندارم خاله طوفانه....پس اینا چیند خاله طوفانه...دسته گلند خاله طوفانه..

یکیشا میدی خاله طوفانه..کدوما میخوای خاله طوفانه...نقطه را میخوام خاله طوفانه..

..چقدر عاشق لِی لِی های زمان بچه گیم بودم...ده.... بیست....سی ....چهل ...بیام؟

دلم حتی برای  فرمهای طوسی ابتداییم تنگ شده.....

دلم برای مقنعه های سپید و کوتاه کودکیم تنگ شده..

روزهایی که تقلب میکردم و با شناسنامه ای که سنم را یک سال بزرگتر از خودم  نشون میداد با هویت افسانه پا به مدرسه میذاشتم ....روزهایی که بعد فهمیدن هویت جعلیم که علتش فقط یک سال زودتر به مدرسه رفتن بود مدرسه برایم فقط محلی برای تفریح شد و نه درس خواندن...

روزهایی که معلم کلاس اول همه را به صف میکرد ومن را به جرم داشتن ناخن کوتاه نکرده به دفتر میبرد ولی بعد چون مشمول قوانین سخت سال اولیها نمیشدم با لطف بیکران همه  مواجه میشدم....

دلم حتی برای 13_14 سالگیم تنگ شده....روزهای بزرگتر شدن و بزرگ تر شدن...دلم برای اکیپ 6  نفره ای که داشتیم تنگ شده... نجمه.....الهام....زهرا....عفت....الهام.... دلم   برای نقطه ی اون سالها هم تنگ شده.... یاد روزهای قهر و اشتی...کشمکشهای سالهای نوجوانی و اسیر احساسات زود گذر شدن.... یاد روزایی که عاشق معلم ریاضی شده بودم  و  شیفته ی شیک بودنش...صدای با جذبه و دست خط اروم و تمیزش.....روزهایی که با لجبازی...خنده و کشمکش میگذشت...

روز معلم...دسته های گل....روزهایی که هدیه دادن دیگه معنی نداشت .... فقط گل بود و گل ....اون هم شاخه ای فقط به رسم یادبود ....و باز جیغ. ...داد و...فریاد:

معلم عزیز من سنگ صبور من شدی...با سنگ زدی تو سر من باعث مرگ من شدی..

دلم حتی برای 16-17 سالگیم تنگ شده.....دلم برای دوستای قدیمیم تنگ شده...برای اکیپ 4 نفره ای که تشکیل داده بودیم و توش مشق و درس اخرین حرفی بود که زده میشد...

روزایی که فیزیک و حسابان را به بهونه ی بسکت دو دَر میکردیم و باز روز از نو روزی از نو.........کلاس حسابانی که شلوغی ما را تحمل نیمکرد و معلمی که هرچقدر من بیشتر دوستش میداشتم اون بشتر من راندیده میگت... و تذکر بودو تذکرهای پی در پی ....

روزایی که از ترس رفتن پای تابلو تا اخر زنگ اروم مینشستیم و دستا را توی هم قفل میکیردیم..شاید اون ورد جادویی کمکمون کنه و معلم از روی اسممون بی تفاوت  بگذره....چقدر این ترفند قوت قلبمان میداد و وقتی معلم دیگیری را صدا میزد راسختر میشدیم که ورد جادویی را بیشتر بخوانیم... 

و الان.... بزرگ شده ام..بزرگتر از هر زمانی..امروز دلم برای بچه گیم تنگ شده...چه زود گذشت....چه زود بزرگ شدم.....و چه زود همه چیز را فراموش کردم...

دلم برای همه چیز تنگ شده....

- وایییییییییییی خدا جون شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت .....

دوست دارم خدااااااااااااااااا جونننننننننننننننم ......

مرسیییییییییییییییییییییییییی استاد جونم......

بالاخره امروز استاد بهم نمره قبولی را داد ....بالاخره شاخ غول را شکستم وبعد از ساعتها التهاب و انتظار از استاد نمره گرفتم اونم اندازه 1 نمره که واسه یه درس 4 واحدی اندازه 4 نمره یا بیشتز اهمیت داره..

بالاخره استاد جون بعد  مدتها انتظار نمره ی-9- تک رقمی من را تبدیل به نمره ی دورقمی  10 کرد...خدایی یه نمره خیلی ها... اونم واسه درسی مثل  امار ریاضی 1

اینقدر از خودم خوشم اومده که نگو....

هیچ وقت  از این دختر و پسرهایی که اخر ترم  سریش میشدند واسه نمره گرفتن خوشم نمی اومده....فکر میکردم از اون بچه تنبلهای بیکارند (الان منم خودم جزو اون دسته محسوب میشم دیگه) همیشه  میگفتم  اخه این نمره ی کوفتی چقدر ارزش داره که یکی حاظر میشه بره به خاطرش  منت یه  استاد را بکشه و آخرش هم یه نه بزرگ بشنوه و کلی خجالت بکشه..... خدا جون هم زد پشت کله ی من  تا من ادم بشم و بیشتر درس بخونم و شبهای امتحان را با اما و اگر و شاید و رفتن پای نت تلف نکنم...

 

اما خدایش این درس امار ریاضی از اون درسهایی بود که ارزشش را داشت...

البته خدا را شکر استادش همونی بود که باید...واقعا استاد بود....

اصلا استاد این درسمون خیلی با کلاسه ..نمونه ی کامل یه اقای خیلی شیک و باکلاس  (درسترش اینه بگم خیلی با کلاس بود)..از هموناستادایی  که من همیشه خوشم می اومده ...... شیک و اتو کشیده و تر و تمیز و گوگولی... همونایی که هیچ وقت اصلاح صورتشون ترک نمیشه...خلاصه اینکه جدا از تنبلی شب امتحانم کلا من  عاشق این درس و استادش بودم ...چند روز پیشم که جواب امتحاناتم را شنیدم چون نیاز مبرم به نمره گرفتن داشتم  کله صبح شال و کلاه کردم  ,رودربایستی را کنار گذاشتم  و رفتم محل کارش که یه جایی غیر دانشگاهه و ....

ولی قبلش حسابی حواسم بود که مرتب به نظر بیام..به نظرم استادی که خودش مرتبه این چیزها واسش مهمه...

منم که عاشق آرایشم فقط  یه نموره ارایش کردم اونقدر که فقط حس مرتب بودن را بهش  القا کنه..البته بماند که من کلا خوب و ملایم ارایش میکنم...و بالاخره ....

ای خدا یعنی این من بودم که رفتم داخل دفترش و خیلی متین و موقر باهاش حرف میزدم...(اخه از من بعیده این کارها)

یعنی این من بودم که داشتم ازش میخواستم که یه بار دیگه برگه ام را باز بینی کنه و اگه جای نمره دادن داره بهم کمک کنه؟.....

راسیاتش سری اول که رفتم پیشش باورم نمیشد منم بتونم از استادی درخواست نمره بکنم (نتیچه اینکه من دوبار رفتم منت کشی استاد)ولی استاد اینقدر خوب تحویلم گرفت که گفتم اگه نمره کم داد دفعه بعد باز برم محل کارش(پرروگی را خودم حال میکنم)

دیروز باز رفتم یونی دیدم واییییییی نمره ها را هنوز تغییر نداده  موقع ثبت نامم داره میگذره  کم کم...منم  با همون اراده ی وصف ناشدنیم یه راست رفتم محل کارش...البته هم ارایشم زیادتر بود هم کلی حرف با خودم تمرین کرده بودم واسه گفتن...تازه خدا من را بکشه که چند تا دروغ هم بهش اضافه کردم تا دلش بیاد این نمره کوفتی را بهم بده...

اما هنوز چند تا از اون جمله های استاد راضی کنم را تحویلش نداده بودم که گفت بهت 10 بدهم مشکلت حل میشه...منم نیشم تا بناگوش باز: اره استاد خیلی خوبه....بعدم با  پرروویی گفتم مطمین باشم دیگه؟ اونم       سر ِ مبارک را تکون داد که یعنی بلههههههههههههههههههههههههههه...منم نیشم تا بنا گوش کش اومد...

اصلا کاش همه درسهام با این یکی استادم بود...

قربون استاد جونم برم که مثل بعضی از این استادهای عقده ای رفتار نکرد...

به خودم قول دادم دیگه بشینم حسابی درس بخونم و حد اقل شبهای امتحان دیگه نیام نت و ...گرچه من ادم بشو نیستم ....اولش که داغم یه قولی میدم بعدش که خوش خوشیم شد میزنم زیرش....

ولی باید یه اعترافی بکنم.... توی این مدتی که استاد بهم جواب قطعی نمیداد  همه اش میترسیدم این 1 نمره را بهم نده  و این لیسانس کوفتی حالا حالاها ادامه پیدا کنه ولی الان فقط میتونم بگم خدا جون مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی....

دوست دارم ای خدااااااااااااااااااااااااا.....

دلم تنگه...

میخوام بمیرم ای خداااااااااااااااااااااااا....

من مامان و بابا را میخوام.....

برای فرخنده ی عزیز که این روزها خوشبخت ترین دختر این دیار لقب گرفته است.....

 سلام فرخنده جونم....

خوبی خانومی؟ این روزها که حسابی بهت خوش میگذره نازنینم؟

چند وقته  که ندیدم تو را ....چند وقته که ازت بی خبر بوده ام و تو در این مدت تو را ندیدن چه زود بزرگ شده ای....

اخرین تلفنمون را یادته؟ فقط زنگ زده بودم تا بهت بگم از مسافرت اومدم ولی تو  چه  زیرکانه غافلگیرم کردی....

یادته بهم گفتی که.....

وای نازم نمیدونی وقتی شنیدم چه حالی شدم...

از یه طرف واست خوشحال بودم که....

ولی میخوام اعتراف کنم شب که تنها شدم و به تو فکر کردم غم تو دلم بیداد کرد......

ای خدا بهترین دوست من بزرگ شده اونقدربزرگ  که داره ازدواج میکنه...

الانم داره به مسئولیتهای جدیدش فکر میکنه.....

گلم نمیدونی این چند روز چقدر نشستم و به خاطرات مشترکی که دراین دوران  باهم بودن رقم زده ایم فکر کردم...

وای نازم چه روزها و چه خاطراتی از  یادم رفته بود ولی الان داره همه اش از ذهنم عبور میکنه....

فرخنده جون سال اول حضورمون در دانشگاه و نوع  آشناییمون یادته......

یادته به مرور یاد گرفتیم روی همه اسم بذاریم..اونهم  با کلی فکر و مشورت....و بعد از انتخاب اسمهای متناسب  خودمون ذوق میکردیم و هر هر میخندیدیم.....

یادته بعضی اوقات  حتی اسماشون ر ا قاطی میکردم و قاطی میکردیم و قاطی میکردیم و بعد دوباره خنده بود و خنده بود و خنده.....

فرخنده  پلنگ صورتی یادته که بعد از مشورت زیاد  هویتش را عوض کردیم ..شکلات چی؟

سارا یادته؟هدا چی؟ ؟مریم و لیلا چی؟ از عالیه هم که خیلی وقته خبری نیست...مطمینم این اولی و اخری را خوب یادمونه

چه خاطراتی بود دوست من....

چاییهای  کتابخونه ای را یادته؟یادته چقدر میخندیدیم سر چاییها و ادمهایی که اونجا جمع شده بودند به بهونه بارش بارون...

برف بازیهای توی زمستون هنوز یادمه...یادته زیر بید مجنون را ... اونجا که یه دفعه چشم باز کردیم دیدیم همه دارند بهم برف پرتاب میکنند و ...یادته یه گوله برف درست روی چشم تو نشونه گیری شد اونم توسط کی......یادته حتی یه ببخشید هم نگفت و لج تو و خنده ی من را در اورد...

نازم کلاسهای انوری یادته؟اونجا که سه تایی با مژده کنار هم  نزدیک در مینشستیم و تا میتونستیم میخندیدیم..

کلاسهای صادقی چی؟شلوغترین کلاس های دانشگاه بود..یادته اون پسر زیسته را که از سر کلاسش اخراج کرد و ما از معدود دفعاتی بود که غصه مون شد....

عزیزم نجفی که یادته ؟روز نمایشگاه عطرو ادکلان  هم که خوب یادته....خوابی را که واسش تعریف کردی چی؟یه مدت بهت گیر داده بود البته ما فکر میکردیم گیر داده ....یادته چقدر میخندیدیم وقتی خودتا ازش قایم میکردی...

روز دانشجو هم که هردومون خوب یادمونه مخصوصا سال اول ر ا...همه هم ورودی بودیم البته این را بعدا کشف کردیم...یادته  که...

یادته چقدر خوش گذشت...چقدر اشنا شدیم...هم دوه هامون را شناختیم ....بچه هایی که یکباره دانشجو شده بودند...یادته نازم؟

گلم بچه های کامپیوتر یادته...فوضولی هاید دوتاییمون را که منم یادمه..

بچه های شیمی و شیرینی نامزدیشون  راکه یادته....چه روزهای خوبی بود...

گلم صندلی های کنار سلف یادته؟اونجا که بساط بخور و بخورو خنده ی  ما بود...

نیمکت های جلوی درورودی  چه طور...وای چقدر خوش میگذشت وقتی امار بقیه را میگرفتیم  و میزدیم زیر خنده..

وای نازم هسته ی علمی را یادته؟یادته به زور بردمت اونجا...یادته دفعه بعد سلام نکرده مچمون را گرفتند که....

یادته چقدر با هم اصفهان را پیاده گز کردیم...

زاینده رود یادته.... اون روز که توی آب سردش قدم زدیم ولی راه برگشت را بسته بودند وما با خنده و خجالت و تشویق بقیه  از میله هاش پریدیم بالا اونم بعد کلی خدا خدا که هیچ کدوممون غرق نشه...نذر و نیازهای بعدش که یادته....

همشهری و روزهای تولدمون یادته؟تولد مژده حسابی خوش گذشت ..یادته نوشابه ها قاطی شده بود واز همه اش میخوردیم و به روی خودمون نمی آوردیم....

چقدر پاساژ رفتیم به بهونه خرید مانتو ولی فقط میخواستیم بخندیم و با هم باشیم...چقدر مغازه رفتیم به بهونه خرید کتاب ولی بعد سر و کله مون از 33 پل در می اومد.....

روزهای یکشنبه و سه شنبه یادته؟بهترین روزهای باهم بودنمون بود..چراش را خودت بهتر میدونی مگه نه....

روزهای دوشنبه ی امسال یادته که ساعت 12 ظهر همه  جا را سرک میکشیدیم تا....

درس خوندهای واسه امتحان یادته...تو رشته ات یه چیز دیگه بودو من یه چیز دیگه...واسه همین توی کتابخونه مگه میشد درس بخونیم اونم باهم .....فقط میخندیدیم...

وای گلم  نماز خونه را یادته؟اون روز که اطلاعیه کوهنوردی را زده بودند و ما چقدر فکر غلط کردیم و بعد  از دیدن کوهنوردان جوان کلی خندیدیم...

گلم سلف و بولوتوث بازیهاش و سر و صدای قاشق و چنگال ها یادته؟

آشپز سلف که همیشه هوای ما را داشت و واسه مون سر پُر میکشید چی.......

چقدر خوش گذشت این 3 سال با تو بودن...

ولی الان  دیگه تو بزرگ شده ای.....

کم کم باید یاد بگیری یدک کشیدن اسم عروس خانوم را ...باید کم کم تمرین بله گفتن سر سفره ی عقد کنی...

دلم واست تنگه گلم......

و میخوام بدونی تو یکی از بهترین دوستایی بودی که هر ادمی میتونه داشته باشه....که همیشه واست ارزوی خوشختی داشتم و دارم.....و حالا که اون کسی که باید دلت را ببره برده فقط میخوام خوشبخت باشی.....

کم کم دیگه وقتش شده بود که بزرگ بشی و حس قشنگ عاشق شدن را تجربه کنی...عشق به کسی به نام همسر و من میدانم که تو خوب این را بلدی.....هنر عشق ورزیدن را......میدونم اون کسی  هم که تو انتخابش کرده ای حتما لیاقت عشقت را داره.....از خدا واسه هر دوتون ارزوی خوشبختی میکنم....این را روز جشن عقد هم که ببینمت به تو خواهم گفت بهترین رفیق ......

دوستت دارم عروس خانوم......

سلاممممممممممممممم.

یوهووووووووووووووووو منم وبلاگ دار شدم...

یوهووووووووووووووووو منم با کلاس شدم....

یوهوووووووووووو منم میتونم پُز وبلاگ تازه تاسیس شده ام رابه بقیه  بدهم...

یوهووووووووووووو منم میتونم واسه اینکه همه بفهمند چقدر ادم باکلاسی هستم و بقیه و نظراتشون واسم اصلاااااااااااااااااااا مهم نیستند قسمت نظر خواهی بلاگم  را شروع نکرده  بردارم....

یوهوووووووووووووووو میتونم واسه اینکه همه بفهمند با تاسیس این بلاگ یه نموره هم ذوق مرگ نشده ام اصلا ماه به ماه یا سال به سال توی وبلاگم  مطلب نزنم .....

وای خدا جون چقدر کار میتونم انجام بدهم تا همه بفهمند من چقدر های کلاسم....

اصلا این وبلاگ جای باحالیه...حال خیلی ادمها را میشه توش گرفت..البته بماند که بعضی ها هم حال گرفته خدایی هستند ولی خوب....

با کسی هم بده بستون ندارم ...روزدبایستی نتی هم که حرفش را نزن نمیدونم چیه...پس راحت حرف میزنم  بدون هیچ  نگرانی از بقیه...

وای خدا جون چقدر کار زیاد هست واسه انجام دادن....

 یا اصلا فکر کنم واسه این که باز دید وبلاگت هی بالاتر و بالاتر بره هر روز با یکی دعوا کنم یا اصلا بهتر اینکه بیام مطالب شخصی بقیه را با نام خودم یا حتی بدون ذکر  منبع بزنم توی بلاگم با عنوان خاطرات شخصی من و خودم را کلی معروف کنم و لج بقیه را در بیارم....وای چقدر این جور موقع ها من دلم خنک میشه....

چقدر باحاله این وبلاگ نویسی ها..

آادم متونه توش روشهای جدید تقلب کردن, اذیت کردن و به بقیه خندیدن را یاد بگیره...البته وهم به خودتون راه ندید اینها همه که گفتم مال بچه های بد ِ توی کوچه است  نه من که یه پارچه خانومم و از هر انگشتم یه ناخن زده بیرون...

 ولی به نظرم اینجا جاییه که ادم میتونه خودش باشه.....راحت و بدون ِ هیچ نگرانی در مورد طرز فکر بقیه....اینجا جایی هست که ادم میتونه  دوستای نتی پیدا کنه و با طرز فکراشون و حرفاشون و فرهنگاشون اشنا بشه و البته  زشون چیزای خوب خوب یاد بگیره البته خودم که میدونم من تاثیر پذیریم توی چیزهای بد خیلی زیادتر از خوبهاشه.....

فکر کن چه باحاله ...

ولی بی خیال من فقط میام اینجا چون دلم میخواد بنویسم...به هرحال باید ادم یه جورایی وقتای طلاییه  زندگیش را بکشه دیگه...منم که نت باز نیمه حرفه ای ....

به قول ابجی کوچیکم: (  تو باید نت رفتنت را هدف مند کنی)...البته فکر نکنید این  یه جمله ی قصاره یا  ابجی کوچیکه من فیلسوفه ها...نه  ولی بعضی مواقع حرفای خوبی میزنه گرچه  خوب حرف نمیزنه....

بازم بیخیال ...

روا  نیست که اول کاری بیام واسه ابجیم بد بگم اونم ابجی کوچیکه که  ممکنه بیاد بلاگم سرکشی گرچه به روی خودش نیاره....ولی در کل خوشم میاد بعضی اوقات اینجا نخوچی خورون راه بندازم...به هرحال 4 دیواری اختیاری.....مال خودمه دوست دارم توش همه کاری بکنم....از نخوچی خورون گرفته تا پفک خورون و ادامس خورون...

..

 ولی امروز هدف اصلیم از سرزدن به خونه ام این بود که میخواستم  به جامعه ی بزرگ وبلاگ نویسی تبریک بگم که شخصیت ِ .....( هر چی فکر کردم صفت مورد نظر پیدا نشد...اخه نیست من خیلی  حسن دارم از انتخاب بگزیده ترینش عاجزم...)

اره داشتم میگفتم امروز امدم به جامعه ی بزرگ وبلاگ نویسی تبریک بگم که شخصیت ممتازی همچون من به عضویتش در اومده...

یه هورااااااااااااااااااااااا...

یه کف مرتبببببببببببببببببببببببببببببب............................

 یوهووووووووووووو من امروز متولد شدم( از اون حرفا بودها....توی کدوم وبلاگ خونده بودمش....؟ نمیدونم...)

...

خوب یا بد باید همه کمکم کنند...خیلی ها با ندیده گرفتنهاشون.....خیلی ها با نظر ندادن هاشون.....خیلی ها با اذیت کردنهاشون..... و تعداد اندک شماری هم با خوش امد گفتن هاشون...

ولی قبل رفتن میخوام نیمه جدی چند تا مورد را به خودم و بقیه یادآوری کنم ولی فقط یادآوری...

میخواستم بگم از هر وبلاگی خوشم بیاد بدون اینکه ازش با هم تبادل لینک کنیم  و بدون هیچ توقع اضافه ای  لینکش میکنم البته بعدا سر فرصت  بهش خبر گزینش کردنش را میدهم که بعد نیاد پشت سرم حرف بزنه ولی میخوام بدونه وقتی گزینشش میکنم یعنی وبلاگش را دوست داشته ام حالا حتی ممکنه اصلا با هم سر و کارمون هم نیفته ولی به هحال دیگه دیگه...

.....از ادمهایی هم که مییاند میگند ما تو را لینک کردیم تو هم ما را لینک کن و گرنه ظرف چند روز آتی کنارت میزنیم یه کوچولو لجم میگیره و میخوام این کار را نکنند ...آدرس میذارند خودم میبینمشون دیگه....بعد خودم لبنک میکنم ....البته اگه ..اگه... اگه.... اگه... خیلی زیاد به دلم نشست...

خوب عزیز من اگه از وبلاگم خوشت میاد بیا لینکم کن منم بعدا یا توی رودربایستی گیر میکنم و نخونده لینکت میکنم یا از ت خوشم میاد و لبنکت میکنم.. ولی همین اول کاری میخوام همه   همه چیز را رعایت کنند...چون من حوصله جنگولک بازی ندارم....ولی واسه همه احترام قائلم وهمه را هم دوست دارم ولی میخوام فقط بنویستم و خواهشا به کسی هم برنخوره... بر نخوره ... بر نخوره...و برنخوره......حالا اگه هم برخورد ایراد نداره  بزرگ میشه یادش میره....

وای چقدر حرف داشتم  واسه گفتن ها ...تازه کلی از حرفهامم هنوز مونده...کلی از حرفایی هم که میخواستم بگم  یادم رفته.....

راستییییییییییی یه چیز دیگه.... این وبلاگ  حاوی دست‌نوشته هام ...روزمره گی هام...خاطرات روزا نه ام....و هر گونه اراجیفی است  که در ارتباط با خودم و بقیه است.....قصد توهین به هیچ کسی را هم ندارم.بنابرین فردا کسی نیاد   محض معروف کردن من!!!!ادعای باطل و اعاده ی حیثیت کنه که دیگه دیگه....

 

خوب دیگه خیلی حرف شد واسه بار اول.....

بازم به خودم خوش امد میگم که بعد از ماهها  وروزها که قصد زدن یه بلاگ را داشتم همت کردم و اومدم اینجا..امیدوارم بتونم تا اخر ادامه اش بدهم....خواستن توانستن است و من این فعل را میخوام صرف کنم...من میتوانم..من میتوانم..من میتوانم....دعا میکنم بتونم هدفمند ادامه بدهم و لحظات خوبی در اینجا داشته باشم....

پس نوشت: من هنوز توی انتخاب اسم وبلاگ با مشکل رو به رو هستم ..هنوز اون چیزی که میخواستم به دلم ننشسته...هر آدم  صاحب نظرو بدون نظر میتونه اگه دوست داره یا حتی  اگه دوست نداره یه اسم واسه وبلاگم پیشنهاد کنه شاید بتونه توی همین قدمهای اول من را یاری کنه... البته باید  قبل از انتخاب اسم بلاگی موارد زیر  را رعایت کنه...

!_اسم انتخابیش  خوشگل باشه...چون نشان دهنده ی حسن سلیقه ی شماست...

2_مورد اخلاقی نداشته باشه....چون نشانه ی تربیت شماست

3_به تریپ وبلاگم بیاد...چون نشانگر های کلاس بودن شماست

4_اسمش جوری باشه که خاص باشه...چون نشانگر نظرکرده بودن  شماست

در اخر موقع اسم انتخاب کردن یادتون باشه که پشت بلیطهای اتوبوس به یه جمله ی معروف اشاره کرده .....همشهری عزیز ادب شما نشانه ی شخصیت شماست....حالا ربطش با موارد بالا توی چی بود؟ربطش در تفاوتش بود...

 

تا بعد  همه تو ن را به خدا جون میسپارم...

روزهاتون اردیبهشتی ...

.

دیشب مامان جونم ساک سوغاتیها راجلو همه مون  باز کرد ....البته من و ابجی و داداش کوچیکم شب قبلش سوغاتی های خصوصی ترمون را گرفته بودیم ولی بقیه اش را که جنبه عمومی داشتدیشب گرفتیم داد..به هرحال خیلی ضایع بود اگه جلوی بقیه مامان هیچی به ما نمیداد که...همه می فهمیدند که ما نظر کرده بوده ایم...... خلاصه کلی سوغاتی گرفتیم .تا  ما خنده روی لبهامون بیاد که عجب مامان خوبی داریم هاااااا...

 

دست مامان جونم درد نکنه که واسه من و ابجی و داداش کوچیکم کلی چیز اورده بود...البته واسه ما دختراخیلی بیشتر...البته من چشمم هنوز دنبال اون سری کامل سایه و پودر و رژخوشکله است که مامان فقط دورنماش را بهمون نشون داده.....یکی نیست به مامانم بگه اخه مامان خوبم , وسیله ارایش از اسمش معلومه مال ارایشه دیگه...باید مصرف کنی تا خراب نشه....

اخه من کجا وسیله ارایش  دارم.؟اصلا کسی دیگه ریمل و خط چشم و رژلب و کرم پنکک و خط لب را جزو ارایشیها میشمره؟....خلاصه حسابی رفتم توی کف این سایه چشمه که مامانم اورده...گرچه پای مامان بذاری میگه بعلا همینها را که دارید مصرف کنید تا بعد...حالا من بچه حرف گوش کنم و میگم چشم ولی ابجی کوچیکم که قبول نمیکنه....

مامان جونم یه پارچه لباسی خیلی خوشگلم واسم اورده که فعلا گذاشتمش کتار و دارم دنبال مدل للباس خوشگل واسش میگردم.......

خلاصه اینکه این روزها  حسابی خوش خوشیم شده.. هی میرم جلو اینه با این چیزجدیدهام مانور میدم...راسیاتش این روزها خودم را بیشتر از همیشه دوست دارم...قربون خودم برم که همه چیز بهم میاد..... قربون مامان بابای نازم بشم که کلی پول بالای این چیزها واسمون داده اند تا ما حسابی ذوق مرگ بشیم......تازه بعضی ها ناشکری میکنند  و میگند  چقدر کمه...ایشالله کوفتشون بشه این سوغاتیها...

ولی من عاشق سوغاتیهای خودمم....مامانیییییییی....بابایییییییییییییییییی....دوستتوووووووووووون دارمممممممممممممم.

ایشاالله سریعتر برید مکه عمره و واسم بیشتر بیارید.

پ.ن: از دست این ابجی کوچیکم........ اومدم یه مطلب کوفتی را بنویسم اگه گذاشت بنویسمش..2 روزه  می خوام  اپ کنم ولی تا میام بنویسم صدای یکی بلند میشه که نقطه بیا پایین کارت دارند....بالاخره امشب اپش کردم