این روزها حس خوبی ندارم....
این گلوی لعنتی بیشتر از همیشه اذیت میکنه....خارش و درد تنها چیزیه که این چند روزه ولم نمیکنه و من همچنان بهش بی توجه ام...
حس خوبی ندارم ولی میدونم این نه مربوط به گلومه نه مربوط به زود رفتن تابستون و نه مربوط به خستگی های این چند وقته....
نه...افسرده نیستم....خیلی هم معمولی و نرمالم... میگم...میخندم...
آرایش میکنم...تفریح دارم...با دوستام تلفنی حرف میزنم...طبق عادت هر شبه نت میرم ....ولی باز هم دلتنگم...
فکر میکردم بیام اینجا واسه خودم بنویسم حالم بهتر میشه..نمیدونم...ولی انگار هنوز بهتر نشده..
نوشته های لیمو را دوست دارم....چند وقته که میخونم...نوشته هاش و توی مهد کار کردنش من را یاد کسی می اندازه که خیلی وقته ازش خبر ندارم و دلم براش بی نهایت تنگ شده....
ولی بازم دلتنگم...
این روزها بغض شدیدی دارم.... و نمیدونم چرا...
شاید مثل همیشه علت این بغض را میدونم ولی میخوام بهش فکر نکنم..فکر کردن به علل وجود بعضی دلتنگی ها و با خودت درگیر شدنها بیهوده ترین کاریه که میتونم انجام بدم...
میخوام از این رخوت و سستی که وجودم را فرا گرفته فرار کنم....
قصد دارم از کلاس دف شروع کنم....
نیاز شدید دارم که خودم را تخلیه کنم و به کسی یا چیزی فکر نکنم....
ولی نمیشه...
درسهای این ترم خیلی سنگینه...18 واحد تخصصی چیزیه که همه وقتم را میگیره... یادگیری نرم افزار هم که خودش ماجرایی داره...شاید اصلا نشه هیچ کاری کرد ولی دف اخرین چیزیه که میتونم فعلا بهش بها بدم....
خوب پس نوشتهای امروزم خیلی زیاده....شاید چون از پس نوشت خوشم میاد از این به بعد تصمیم بگیرم همه ی روزمرگی هام به صورت پس نوشت در بیارم....
پ.ن:امروز مامان شله زرد پزون داره....من حوصله شله ندارم..این روزها واسه خودم زندگی نمیکنم....مسافرت ما..مسافرت مامان... اومدن ماه رمضون...اومدن مامان جون و بابا جون از سفر و شلوغی خونه.....شروع ترم جدید و حول نمرات کوفتی و...رمقی دیگه واسم نذاشته
پ.ن:امشب شب 19 ماه رمضونه..شب احیاست.......چند وقتی میشه با خدا حرف نزدم...حتی خیلی وقته عادت راز و نیاز کردن بعد و قبل نماز را از دست داده ام.....انگار بخوام ازش فرار کنم سر و ته همه چیز را زود به هم میارم...ولی امشب فرق داره... .چیزیه که واقعا بهش نیاز دارم.....مراسم احیا و قران روی سر گذاشتن را خیلی دوست دارم..
پ.ن:بابلاخره همسر دوستم جور سستی و کم همتی ما را کشید و واسه همسرش و من انتخاب واحد کرد..مونده ام اگه اون انتخاب واحد واسه مون نمیکرد من باید این ترم چی کار میکردم..همین الانش هم 4 روز از روز انتخاب واحد گذشته...البته فکر نکنید من دل گنده ای دارم که انتخاب واحدم را هی به تاخیر میاندازم..فقط کم همت شده ام این روزها...
پ.ن:در پی مشورتی که با ندا داشتیم به این نتیجه رسیدم که از این به بعد با اسم خودم مطلب پست کنم اونم به دو دلیل....1-اول اینکه حواسم به کامنتهایی که واسه بقیه میذارم باشه...سعی کنم جانب احتیاط را رعایت کنم و بی پروا حرف نزنم..(این را واسه عزیزی گفتم که جواب کامنت خصوصیم را که در پاسخ کامنت خصوصیش گفته بودم خیلی وحشتناک داده....شاید این روزها من بی اندازه دل نازک و حساس شده ام و همه چیز را وارونه تعبیر میکنم.) و دلیل2- حواسم به نوشته هایی که پست میکنم باشه و یادم باشه خیلی چیزها نگفتنش توی هر پست به مراتب بهتر از گفتنشه...
پ.ن:این شعر را آبجی چند دقیقه پیش واسم خوند و من عجیب خوشم اومد ..شعر کوتاهی از بیژن جلالیه...مینویسم شاید نظر بقیه را هم جلب کنه....
مورچه ها
علی رغم سماجتشان
خیلی زود
میمیرند.
همون موقع پیش خودم فکر کردم حتی شعرم علی رغم سماجتش در طولانی شدن زود به پایان رسیده....
پ.ن:دلم احتیاج شدید به اسپیکر و اهنگ داره و نمیدونم چرا...این روزها حتی اسپیکر هم سر ناسازگاری گذاشته و صدایی ازش بیرون نمییاد...
پ.ن:چیزهایی را که نوشتم خوندم..حال خودم از خوندنشون بد شد..خیلی پراکنده بود و بی نظم..ولی بالاخره تصمصم گرفتم پستشون کنم..دیگه باید برم...شله زرد پخته شده...