نقطه نوشت:هی تو که واسم همیشه کامنت خصوصی میذاری چرا حالا یه عرب...اولا دوستم عرب نیست فقط ساکن کویته واسه همین بهش میگم دوست کویتی...اصلا فرض کن عربه.مگه عشق ملیت میشناسه...مگه نه اینکه زبان عشق یکی یه....پس نگو تو هم دلت را خوش کرده ای به یه عرب...اره دلم را خوش کرده ام به یه عرب...لااقل بهتر از خیلی هست..خیلی...حیف که حس حرف درشت زدن ندارم مخصوصا این روزها..

دوست کویتی عاشق یه اهنگه خاصه...آریا..آریا..تو باچشمای سیاه....

وقتای که میخوام دلش را ببرم..سورپریزش کنم..یا ازم دلخوره  و بخوام از دلش در بیارم...یا  بخوام  بدونه به فکرشم  این آهنگ کار راتموم میکنه..

ساعت 2 بعد از ظهره.. دلم میخوادش...زیاد...دیشب باز اولش دعوا  بود و دلخوری.. ..بماند که اخرش بغلی بود و ماچ و حرفای عشقولانه.....ولی اولش بد بود...اون  از اون دختره ی هیز  که بهش گفته بود***** گفت  و من عصبانی شدم و بعد  اصلا خجالت نکشیدم که بهش بگم*****  میخواستم عصبانیش کنم...عصبانیتش را دوست دارم..داد نمیکشه..فقط سکوت میکنه.بعد میگه اینطوی فکر میکنی..منم چشم سفید... میگم اره همین طوری فکر میکنم..اونم میگه واست متاسفم و سکوت میکنه..بعد من مثل دخترهای نادم میرم تو بغلش و از دلش در میارم....دیشب هم از همون شبا بود..ولی اصلا نمیخواستم از دلش در بیارم.....باید یه چیزی را یاد میگرفت ولی نفهمید...شاید بد حالیش کردم...

امروز زنگش زدم ..گفتم کجاییی...خندید.....فداش شم من....گفتم هیچی نگو..واسش اهنگ راگذاشتم..7 دقیقه  ی تمام..من گوش میدادم اونم گوش میداد...بعد یه دوستت دارم و  یه ماچ و ...چقدر راحت میشه دل کسی که دوستش داری را به دست بیاری و .....گذاشتم تا خوب اروم بشه..تا لذت ببره..تا بدونه دوستش دارم بعد وقتی ازم خواست بگم امروز چیکار کرده ام...وقتی گفتم با فلانی رفته ام بیرون و یه بستنی خورده ام....حس  حسادت که نه..ولی حس مالکیتش تحریک شد..همون چیزی که من میخواستم...ولی هیچی نگفت.....از همون سکوت های معروفش..از همونا که میخواد ناراحتیش را قایم کنه ولی من تابلوش میکنم.....بعد بهش یاد اوری کردم که همون طور که اون از من یه توقع های داره منم ازش توقع دارم...توقع دارم با رفتارش واسه کسی شبهه ی خاصی ایجاد نکنه..که وقتی میگم چرا این کار را کردی نه اینکه حسودی کنم فقط میخوام حد و مرز رفتارای بقیه باهاش مشخص باشه..که...

گرچه یکم سرش دردگرفت از این بستنی کوفت کردن من....گرچه من از دیشب تا حالا حرفاش جلو چشمم بود......ولی فکر کنم گاهی وقتا لازمه بهم یاداوری کنیم که کجای زندگی همیم و حریم رابطه مون با بقیه را حفظ کنیم....

___________________________________________________________________________

شدم یه نقطه ی سر به راه...خیلی سر به راه....از اونا که تلفنم بسته به جونمه.. که نصف شبها که منتظر تماسشم  ولی خوابم میاد  میذارمش  روی سینه م تا از صدای ویبرش بلد بشم..که دستشویی که میرم باخودم میبرمش نکنه ازش عقب بمونم.که میخوام برم بیرون زنگ میزنم و باهاش چک میکنم و بهم میگه ازم خواهش کن تا بذارم بری و کلی میخندم....که دور خیلی ها را یه خط قرمز کشیده ام...که شیطنتهام فقط باخودشه....خیلی پاستوریزه ام..خیلی..چقدر سخته..خیلی...