اینقدر خوبه برگردی به 17 سالگی...
اینقدر خوبه یه بار تو زندگیت وقتی سنت زیادتره حرف زدن و دوستی با یه بچه کوچولو را تجربه کنی...خودتم بچه میشی پا به پاش...بی قید و بند میخندی ..اگه بستنی خوردی گور باباش که رژلبت میره..بچه س نمی فهمه.....تمایل هم نداری دلش را ببری...خیالت از هر لحاظ راحته...حتی از لحاظر جنبه ی اروتیک مسئه..
17 سالشه...میچسبه به ادم حتی وقتایی که نیست..از پشت تلفن...نمیذاره بفهمم چی به چیه..یا غصه چنده.....واسه همین اسمش را گذاشتم سلفون...این روزا شده بچه م....اخلاقش کپی خودمه...انگار منم...تو شوخی هاش..تو اذیت کردناش...تو دلخوریهاش....تو بغض کردناش ولی اینکه نذاره کسی بفهمه...انگار خودما میبینم....انگار برگشتم به 17 سالگیم..حرفهایی را که همیشه ارزو داشتم مامانم بهم بگه..کارای را که همیشه ارزو داشتم مامانم واسم بکنه ...همه را واسش میکنم...بهش میگم ...میخنده...شده بچه م...دوستش دارم..از درس و مشقش میپرسم...چک میکنم هر روز درساشا بخونه..اخه امسال میره پیش دانشگاهی.....نصیحتش میکنم....باهاش میگم ..میخندم...شدم مادرش.....بهش میگم کوچولو...میخنده...زنگ میزنه میگه دارم میرم پیش دانشگاهی ثبت نام.. ازم راجع به دخترا می پرسه....ریز ریز کمکش میکنم.....وقتایی که دلخوره میشینم و انقدر حرف میزنم تا از زیر زبونش میکشم چی شده بعد با هم حلش میکنیم.... واسش وقتش را تنظیم میکنم تا به درساش برسه
بهش میگم نخونی نیاری بچه م نیستی ها..میخنده....میگه میخونم..میخوام ژنتیک اصفهان بیارم..
دوستش دارم..یه حس غریب....حس مادر شدن....
____________________________
دیشب 4 ساعت داشتم با دوستم(دختره) یه ریز حرف میزدم....اونقر فک زدیم که همه راه کار ها را از حفظ شد.....میگه طرف را دوست ندارم ولی میخوام باهاش باشم..میگم وقتی دوستش نداری ولی میخوای باهاش باشی پس چک کن همه چیزش به جا باشه .... کم که نیست میخوای واسش احساست را خرج کنی....میگه بد نیست؟..میگم معادله کالا به کالا بده؟اون باید یه چیزایی واست داشته باشه تا توبتونی احساست را بهش بدی...