پ.ن: دیوانه...اینا میگم فقط واسه تو...میدونی وقتی فکر کردم تصادف کرده ای چی نوشتم..فک کردم چی شد..واست میذارم بخونش ..مال توئه..خیلی بدی..حس کردم مرده ای….نمی بخشمت منا کشتی با این کارت…

مال تو...

"و دنيا مرا نفرين كرد"

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد

سریعتر از هر زمانی....

و درست وقتی که فکر میکردیم همه چیز خوبه یه حادثه همه چیز را با خودش برد...

و من این روزها در بیخبری کامل  هستم...نگرانم و وحشت زده....

اینجا آسمان ابریست آنجا را نمیدانم...

اینجا شده پاییز آنجا را نمیدانم....

اینجا فقط رنگست آنجا را نمیدانم...

اینجا دلی تنگ است آنجا را نمی دانم...

 

نمیدونم باید چی بگم..خیلی ها اینجا را میخونند....کسایی که نمیخوام بخونند....کسایی که همیشه مسخره ام کردند.....کسایی که هیچ وقت درمورد احساسم باهاشون حرف نزده م....کسایی که هیچ وقت این جنبه ازوجودما نشناختند....نخواستم بشناسند و الان...اینجا مینویسم چون نمیتونم  اروم باشم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده....میدونم خیلی از اون نباید ها  اینجا را میخونند لطفا فقط بخونید بدون هیچ منطقی در نقد کردن احساسم...

دیروز واسم اس ام اسی اومده بود از طرف ِ گوشی  ِ... خواب الوده بیدار شدم...  منگ خواب خوندم و دیگه آرامشی در کار نبود....میخواستم گریه کنم ولی نمیشد...بغضی قدیمی وجودم راگرفت..نماز خوندم شاید اروم بشم ولی.....احساس خوبی نداشتم..چیزی را که میترسیدیم....چیزی را که از فکر کردن بهش وحشتم میشد ....شب قبل از سفرش  با هم در مورد خوابش حرف زده بودیم..نمیدونم باید چی بگم..احساس ناتوانی میکنم..میخوام بمیرم....

اخرین گفتگومونا میذارم نه واسه  کسی....نه....فقط میخوام بعدا این روزا  یادم نره.. یادم بمونه یه روزی دلم واسه کسی میرفت گرچه هنوزم که در حال نوشتنم امیدوارم اتفاق بدی نیفتاده باشه.....

-----: kholase halal kon

-----: jade

-----: dare

-----: partgah

-----: shomal

-----: nesfeshab

----- khab

نقطه: لوس نشو….حرفت جالب نبود

نقطه: من حلالت نميکنم اين يادت باشه

نقطه: هر موقع اومدي دوباره حرف زديم اونموقع حلال ميکنم

: man hamishe hes mikonam-----

: نيومدي  هم هيچ وقت حلا ل نميکنم

-----: man hamishe hes mikonam ta 30 bishtar zende nistam

-----: ahmaghe man dari gerye mikoni

نقطه: ورم

: khejalat bekesh-----

: با چي ميري امل …. ؟

-----: mashine amin dostam

نقطه : ….. تو را جون دوتايي اروم برو

: bebinam chi mishe-----

: تو راخدا قول بده.... لوس نشو

اروم برو... زهرمار

------ bademjane bam afat nadare

-----: chashm

نقطه : اينا نگو تو را خدا....قول دادي ها

نقطه: اگه چشمات خوابش گرفت بزن کنار يکم استراحت کن باشه

------:ye khabe jaleb didam

------: tarif nakonam behtare

نقطه : هر خوابي ديدي بعدش بگو خيره

نقطه : لوس نشو….ميدوني که فوضولي ميکشتم... بگوديگه

-----: khabe aghamo didam

: خوب

-----: gir dadebood biya ba man berim

-----: nafahmidam raftam ya na

Shadi Shadi: خيره ...... مواظب خودت باش

-----: kholase badi khobi didi

-----: begzar dige

: ..... تو را خدا اينطوري نگو

: گفتم که من حلالت نميکنم تاتو بياي

: akharin forsatasa-----

این اخرین حرف زدنمون از پشت کامی بود...نمیدونم باید چی بگم..هیچی نمیدونم..فقط یه خواب بود ولی ..ولی نمیدونم چرا همه چیزا بهم ریخت...

اس ام اس های نیمه شبی حس خوبی نداره..همیشه خبرهای بد را نیمه شب به من داده اند..

فوت بابا بزرگما دمدمای صبح اوردند....اس ام اسی هم که توش درباره ی .... ماشین...صاحبش...گوشی که دست صاحب اصلیش نبود و ..نیمه شب بود ...منا برد به حرفهای پریشبمون....به خوابی که دیده بودی و صدقه ای که من بهش زیاد اعتقاد دارم ولی یادم رفته بود  بگم بذاری کنار  خودمم یادم رفت بذارم کنار...فقط میخوام همه چیز خوب باشه..چیز بیشتری نمیخوام....فقط میخوام سالم باشه..هیچ چیز دیگه ای نمیخوام...هیچی...فقط خوب باشه بدون هیچ خواسته ی اضافی...

پ.ن:خدا جون خیلی چیزا تو وجودم شکست..خیلی چیزا..یه چیزایی تو وجودم مرد که شاید واسه تو مهم نباشه ولی واسه من...سعی میکنم مثل همیشه بگم..بخندم..شوخی کنم...دوست داشته باشم  ولی میخوام بدونی چیزی در من شکست که خوب شدنی نیست حتی اگه گذر روزها اونا کمرنگش کنه..

پ.ن:یادم باشه یه روزی  یه جایی..یه زمانی...هر دومون اهنگ بردی از یادم دلکش را دوست داشتیم

  ق.ن:عشقه منه این اهنگ..میمیرم واسش ....

واسه شما هم میذارم شب عیدی کیفور بشید..

بردی از یادم ...دادی بر بادم....با یادت شادم

دل به تو دادم..در دام افتادم...از غم ازادم...

دل به تو دادم... فتادم به بند...ای گل بر اشک خونینم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز....چشم من باشد به راهت هنوز

چه شد انهمه پیمان....که از ان لب خندان...بشنیدم و هرگز خبری نشد از ان

کی ایی به برم...ای شمع سحرم

در بزمم نفسی.....بنشین تاج سرم...تا از جان گذرم

پا به سرم نه...جان به تنم ده...چون  به سر امد عمر بی ثمرم

نشسته بر دل غبار غم....زانکه من در دیار غم....گشته ام غمگسار غم

امید اهل وفا تویی...رفته راه خطا تویی...افت جان ما تویی

بردی از یادم....دادی بر بادم....با یادت شادم

دل به تو دادم....در دام  افتادم....از غم ازادم

دل به تو دادم فتادم به بند....ای گل بر اشک خونینم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز....چشم من باشد به راهت هنوز

 

پ.ن:۱۰تا قل گفتی بخونم ؟میخونم تا...

پ.ن:کاش این ۳ـ۴ روز سریعتر بگذره و همه چیز ....

پ.ن:کاش اون خوابا نمیدیدی که من پریشون بشم ...

پ.ن:کاش...

خداااااااااااااااااا

پ.ن:تازه گیها توجه کردم دیدم خیلی احساسی مینویسم..یه جورایی دارم میارم بالا

پ.ن:عید همه مبارک...چه روزای خوبیه این روزا...

یه اشتباه بچه گانه..

نباید نشونش میدادم...

یه کار احمقانه...

یه اعتماد زود هنگام.....

هنوز خیلی مونده تا بزرگ بشم...

سلام

شنيديد که ميگن آدم تا يه چيزي رو از دست ميده تازه قدرشو مي فهمه

خدا بگم اون کسي که اين درس دانشگاهو اختراع کرد چي کار کنه

حالا اگه به اين مخترع از خدا بي خبرم  هم کاري نداره اوني که اين

 امتحاناي پايان ترم به وجود آورد زمين گيره 2 دونياش کنه که باعث شده
من مجبور شم تا 1 شنبه صبر کنم

حالا که نيستي مي فهمم قدر شباي با هم بودنمونو
 
بدبختي اين جاس که من مزاحم تلفني هم ندارم (که صداشم ناز باشه

( راستي کي دوست داره مزاحم تلفني من بشه

از واجدين شرايت دعوت به همکاري مي شود
:
1-صداش حتما ناز باشه

2-بازم صداش ناز باشه

ديشب داشتم فکر مي کردم کاشکي من جاي حضرت سليمان بودم

مي پرسيد چرا

الن بهتون ميگم

چون که منم از اون قاليچه هاي پرنده داشتم هر موقه که مي خواستم

 سوارش ميشدم از تهران 2 سوته مي رفتم اصفهون

البته الان که دارم فکر مي کنم ميبينيم اون قالي چه مال سليمان نبود ماله

 سنباد بود

حالا چه فرقي ميکنه سليمان يا سنباد

مهم اون قاليچس

از شوخي که بگذريم من مثه تو نيستم

هم واسه خودم دعا ميکنم هم واسه تو

واسه تو که اين امتحانه کوفتي آمارتو خوب بدبي
 
راستي امتحان آمار داشتي؟؟؟؟؟؟

مي خواستم برات 4 قل بخونم ولي 3 قل بيشتر يادم نيومد

همنو خوندم

ايشالا قبول شي

حالا به نظر شما من حرفاي احساسي زدم؟؟؟؟؟

اگه آره

حق داريد بزنيد تو دهنم

.نویسنده(ارش)

چقدر من تنبل شدم تازه گیها..این تازه گی منظورم این چند وقته است که...

میخوام بنویسم..... کلی هم اتفاقات جور واجور افتاده ولی دستم به نوشتن نمیره...هی میخوابم..هی تنبلی میکنم...هی شبها بیدارم..هی بعضیها فکرم را مشغول کرده اند...هی درسام تلنبار شده نه اینکه بخونمشون ولی عذاب نخوندنشون سبب میشه نشه نوشت..

هی به من نگید تنبل خانوم درس بخون...من اینقدر بچه زرنگم..

دیروز استاد برنامه نویسی اومده سر کلاس...از اون استادها که خوشش نمیاد سر کلاس کسی حرف بزنه..نیومده میگه خانم نقطه کیه؟منم که مشغول هرهر وکرکر کردن با بغل دستیم بودم فنر شدم ژریدم بالا...بعد میبینم نگاه استاد مهربونه ..میگه شما نمره ی تاپ کلاس شدید...بعدم میگه واسشون کف بزنید منم مثل این ذوق زده های ندید بدید دلم رفت میخواستم دیگه نشینم تا همه چهره ام تو ذهنشون باقی بمونه...به افتخار خودممممممممممممممممممممممم یه هورااااااااااااااااااااااااااا

قربون خودم برم با این استعداد مادر زادیم که بعضی موقع ها خودشا نشون میده..

ول نمیدونم چرا هرچی این مبانی عشقمه و دوستش دارم این امار ریاضی کوفتی شده  واسم سوهان روح...اخه یکی نیست بگه استاد جون شما مشکلتون چیه که دوتا کتاب حجیم ۴ صفحهای به بالا را واسه این درس کوفتی تدریس میکنی ..به خدا هیچی نفهمیدم ..امشب دیگه تصمیم گرفتم مثل بچه ی ادم بشینم درس بخونم کتابا را باز کردم فقط مید نگاهشون کنی ولی هیچی نفهمیدم..دیگه داشتم میزدم زیر گریه که مامان حسم را خراب کرد و شروع به دلداری کرد...میگه نقطه جون فوقش ۱۰ میگیری..میگم نه مامان ۱۰ همفکر نکنم بتونم بگیرم..میگه خوب فوقش می افتی...منا بگی عصبانی میشم میگم وا مامان این چه حرفیه  یعنی میخوام زودتر تموم بشه..مامان بنده خدا هم دید هرچی بگه من یه چی میگم دیگه هیچی نگفت..تو را خدا یکی بگ من چیکار کنم..یکی واسه من کلاس خصوصی بذاره..فکر کنه یه ادم خنگی هست در راه خدا میخواهید بهش چیز یاد بدید...من حاظرم بگم خنگم ولی یکی بیاد تو مغز من کنه اینا چیه که استا هر جلسه بلغور میکنه...

راستی جشن عقد هم برگزار شد..ما هم افتخار دادیم و رفتیم...اما اصلا خوش نگذشت..حیف من..حیف وقتی که گذاشتم میتونستم برم بخوابم...عروس خانوم هم که با من قهر بودند و اصلا با من حف نزدند و من اینقدر دپسرده شدم...اقا داماد هم  که وقتی مامانش را میدید های و های توی بغل مامانش گریه میکرد انگار به زور میخواست زن بگیره..ما هم کم رقصیدیم..کلا هیچکی دوستم نداشت.. خیلی حال بگیری بود..خوبه  سیمه میکروفن ارکستره اتصالی داشت هی اهنگا قطع میشدتا مادلمون خنک بشه چرا ما را دعوت به رقص نمیکنند

رفیق ِروزهای خوب...رفیق ِخوب ِروزها

این روزا حس خوبی دارم...

حس ِعشق...طراوت...اسمان...گل و زندگی...

این روزها دیوانه وار دقایق را میشمارم تا...

این روزا عاشقانه همه چیز را دوست دارم..

این روزها فقط خوشبین هستم و ...

این روزهای پاییزی ....

 

این روزا داره اتفاقات خوب می افته...توی وجودم....احساسم و نوع نگرشم...

این روزها برای کسی بودن را...به یادش بودن را و به خاطرش بودن را می فهمم...

این روزها خدا را هم عاشقانه دوست دارم...

شاید همه چیز تعبیر شود..شاید

شاید هم وارونه تعبیر شود...شاید

ولی موافقم با حرفی از جانب(...!)که میخواستم به بعد فکر نکنم که بعد کم کم می اید و باید در حال زندگی کرد گرچه نباید منطق را قا ل گذاشت

این روزهای سرد پاییزی گرمای لطیفی وجودم را پر کرده....

این روزها با نگاهی,حرفی,خنده ای  اوج میگیرم ..

این روزا با کوچکترین دلخوری میشکنم...

این روزها  کم کم الفبای دوست داشتن را مرور میکنم..

این روزها تپش قلبم را بیش از همیشه احساس میکنم....همه اش در نوسان رفتن و ماندن است..درنوسان کم و زیاد شدن..در نوسان  زدن و نزدن و چه سخت است به دیگری حرف نزدن..

این روزها ایمان دارم که...

تعبیر خواهیم شد

"عشق همان چیزی است که

بیشتر از هرچیزی

داشتنش را دوست داریم

و بیشتر از هرچیزی

دادنش را دوست داریم...

و هیچ کس در نمی یابد

که عشق همان چیزی ست

که همواره داده می شود

و پس گرفته نمی شود.."

دلم گرفته...نمیتونم ادای ادمهای شاد را در بیارم...

کاش اخر دنیا بود..

میخوام بخندم..مخوام بزنم به بی خیالی..ولی چیزی درونم شکسته که ..

خوب شدنی درکار نیست...

هر دفعه میگم این بار اخر که میام..که مینویسم..که به چیزی فکر میکنم ولی پرنده ی خیال نا ارومتر از چیزی هست که باید..

کاش اینجا اخر دنیا بود...

 .پ.ن:چرا اینجا منا یاد چیزای تلخ میندازه؟

امروز ۱۶ آذره..درست همونی که باید باشه...الان از کلاسام زدم فقط چون خواستم بیام و به موقع اپ کنم...خودمون به خودمون تبریک نگیم کی بگه

امسال اخرین سالیه که این روزا به خودم تبریک میگم..اخرین  باری که ...

فقط لطفا تبریک یادتون نره  هدیه هم پیشکش

کاش بقیه هم این روز یادشون باشه...

 پ.ن:خوب  انگار قراره بلاگ من هم به جمع بلاگهای دارای پیوند دوستانه بپیونده...

امروز شنبه ساعت ۲:۱۷ دقیقه من دارای یه دوست جدید از نوع رسمیش شدم ...

الهام جون به خونه ی من خوش اومدی

یوهوووووووووووووووووو!!

سلام دوست جونا ... نه مرده ام..نه دپسرده ام ...نه خودکشی کرده ام..نه زندگی واسم سخت شده...نه از خونه فرار کرده ام ..نه.. زنده ام..نفس میکشم و همه چیز خوبه... آسمون آبیه...هوا سوز خودش را داره...امتحانات و سختی درسا هنوز ادامه داره....و من هستم... این روزا روزای قشنگیه...محرم را دوست دارم...عزاداریهاش را هم را ... ولی کسل میشم..حوصله ام بعد یه مدت سر میره.. نمیدونم من دیوونه ام یا امسال محرمش یه جور دیگه ست.. بغض دارم ... ولی میشینم جلوی تیوی فقط توی خودم مچاله میشم ...میرم زیارت عاشورا ولی دریغ از اشکی که بیاد..دریغ از بغضی که خالی بشه...حالا تا میام خونه یه اهنگ غمگین گوش میدم..از هایده..دلکش یا معین و هرکسی که باشه..میزنم زیر گریه و اشک امونم نمیده ... دعام نمی یاد..دعا کردن از ذهنم پر کشیده...واسه خودم دعا نمیکنم..دروغ چرا..اصلا واسه هیچکی دعا نمیکنم ...نمیدونم چرا..با کسی لج نکرده ام..با خدا قهر نکرده ام ولی مثل طلب کارها شده ام..خودم درک میکنم مشکل دارم...یهو دیدی خدا هم صبرش تموم شد و زد پس کله ام ...

۲-تا حالا شده شما دلتون واسه مزاحم تلفنیهاتونم تنگ بشه؟ من دلم حسابی تنگ شده ...من یه مزاحم تلفنی داشتم..نه اینکه حرف بزنه ها ولی زنگ میزد تا میگفتم بله بعد چند ثانیه قطع میکرد انگار فقط میخواست بله بگیره!! ...الان چند روزه ازش خبری نیست..سرشب به ناناز گفتم نگرانشم..دیگه زنگ نمیزنه ..یعنی واسش اتفاقی افتاده و هر دو خندیدیم..خوب چیکار کنم دلم نمیاد واسش اتفاقی افتاده باشه ... در راستای مزاحمتهای این چند وقته , خانوادگی یه مزاحم تلفنی سمج داشتیم که هر وقت مامان یا بابا و داداش بر میداشتند قطع میکرد و هیچ وقت نوبت به برداشتن من نرسیده بود.. تا چند روز پیش که من و مامان و بابا دور هم نشسته بودیم و میگپیدیم... تلفن زنگ میزنه منم که عشق تلفنم میدوم طرفش -الوووووو بعد چند لحظه یه صدای مردونه به گوش میرسه الو... -بفرمایید.. _:خانم تو را خدا قطع نکنید من خیلی تنهام..میشه با هم حرف بزنیم... منم دختر ایرانی قطع میکنم...مامان میگه کی بود..میگم مزاحم بود ولی صداش خیلی قشنگ بودااااااا. .دوباره تلفن زنگ میزنه..بابا میخواد برداره میگم بابا تو برنداریها بذار من بردارم و گرنه دیگه حرف نمیزنه من-الو خانوم تورا خدا قطع نکنید..میشه با هم حرف بزنیم.. منم سرخوش گوشی را میدم به بابا...طرف منتظر جواب سواله..باز میگه میشه با هم حرف بزنیم..بابا-بله میشه ..طرف قطع میکنه...ماهم کلی هر هر و کرکر.. من که به شخصه حدس زدم طرف سنگ کوب کرده ... اخرش هم مامان میگه شاید بنده خدا یه مشکلی داشته نقطه دفعه ی بعد زنگ زد خودت بردار ببین چی میشه ...گناه داره..منم نیشم تا بناگوش باز...ولی فکر کنم طرف اساسی سنگ کوب کرده بود چون دیگه زنگ نزد ...و مامان عذاب وجدان داره هنوز...

 امتحان برنامه نویسیم هم خوب که نه ولی بد ندادم....کاش میان ترم بشه میخوام برم تهران تلپ بشم یه مدت و از اینجا دور باشم ...با همه هم قول و قرار گذاشتم و برنامه ریختم واسه 14 روز تعطیلی بین دوترم.. با مزه قرار گذاشتم برم کلاس شنا و اروبیک ...با زوناو بچه های یونی قرار گذاشتم برم شهر کرد واسه چند روز ...با ناناز قرار گذاشتم بریم تهران....با فرخنده جون هم که قرار گذاشتیم هر روز یه جایی از اصفهان را پیاده گز کنیم و به این و اون و دنیا و ادماش بخندیم. ..به جون همه گی اینقدر این خنده ی اخری حال میده...ولی فعلا همه اش در حد حرفه..به شرطی همه به کاراشون برسند و من بین دوترم باز بشینم پشت این کامی و از تو خونه بودنم بگم واستون ...

خوب دیگه باید برم... فقط خواستم بگم خوبم.. سرحالم...ملسی از دلگرمیهاتون....ملسی از بودنتون...حس کامنت گذاشتنم برگشته...حس بودنم برگشته ....تورا خدا دفعه ی بعد که دیدید یه کم احساسی نوشتم بزنید توی گوشم تا حالم جا بیاد ....خودم از خودم خجالت میکشم مثل نینی کوچولوها میشم بعضی اوقات.. میخوام بگم زندگی قشنگه..دوستش دارم..و میخوام زندگی کنم...بازم ملسی دوست جونا

پ.ن:به جز اینم آرزویی نیست

هرچه هستی باش!

امٌا باش!

کاشکی این روزها بره...

میخوام بمیرم....

دلم چیزی را میخواد که قول داده ام نخواد...

کسی را میخواد که نباید...

خسته ام..

وقتی با همیم..وقتی حرف میزنیم..دعوا میکنیم...حتی وقتی میخندیم..میخوام گریه کنم..

اینهمه دوری نمیخوام...این همه به هم نرسیدن نمیخوام...

این روزها  هزار بار در لحظه میمیرم..

این روزها  از صدای زنگی از جا میپرم...

این روزهای لعنتی...

فقط میخواهم بمیرم

تلخم...

دلتنگم...

مرده ام..

بابا مگه این بچه غولها میذارند من درست تایپ کنم همه محاصره کردند ادم را.ادم میترسه بشینه سر صفحه اش ....همه جاشون چشم شده و دارند دید میزنند .اقای بغلی ما هم که مرتب سرشون را توی مانیتور کردند و....

حال ادم گرفته میشه ...

واسه یه ادمی که خصوصی داده ..من هرچی بخوام مینویسم مینویسم..به کسی هم مربوط نیست

این روزا نمیدونم چرا اخلاقم این قدر بد شده.....تلخ شدم... گیر میدم ....داد میکشم...اشک درمیارم....روی اعصاب بقیه راه میرم.اخرش هم اروم نمیشم...میزنم زیر گریه..

اه همیشه یه چیزی هست که اعصاب ادم را خرد کنه ولی من صبرم لبریز شده....

متنفرم از مردمی که وقتی تنهایی بهت به چشم یه وسیله سرگرمی نگاه میکنند....متنفرم از مردمی که یکم که تمیز باشی چشمشون بگیردت  و اونقدر  خیره نگاهت کنند تا از خودت بدت باید....متنفرم از مردمی که عقده های جنسی و روحی -روانی خودشون را میخواند با تو و بقیه تخلیه کنند...

متنفرم از مردمی که وقتی باهاشون حرف میزی به همه ی وجودت توجه میکنند مگر به حرفات...

متنفرم از مردمی  که نمیذارند زندگی را با عینک خوش بینی بینی....متنفرم از...اینجا ایران هست..

نمیخوام کسی شعار بده واسم که بدبینانه حرف نزن  یا .... از این جمله متنفرم ..نه درست نیست گفتن این حرف....ولی قبول کنید ما ایرانیها اکثرمون توی روابط جنسی و بحث دختر و پسر عقده ای و ندید بدید هستیم شایدم یه جورایی تازه به دوران رسیده....قبول کنید یه واقعیتهایی توی جامعه هست که ملموسه ولی هیچکی نمیخواد بیندش.....تا یکی هم یه حرفی بزنه درباره ش گناه را میندازیم گردن خودش و نوع حرکاتش...

خیلی اوقات از ایرانی بودنم..از زن بودنم...از مظلوم بودنم بدم میاد ولی....خیلی وقتا میخوام جواب همه ی رفتارهای توهین امیز را  بدهم ولی نمیشه...عرف ..عرف...عرف..

کسی بهم یاد نداده چطور باید سر دیگیری فریاد بکشم وقتی با نگاهش..رفتارش یا .. زیر سوالم میبره...

ساعت 2:30 بعد از ظهره..ساعت 3 کلاس دارم..خوابم برده ..دیرم شده..اصلا میخوام با تاکسی برم بدون هیچ توضیحی درباره ی چراش..توی خیابون منتظرم...همه نوع ماشینی بوق میزنه..قربون خدا برم حتی وانتهای سواری هم بوق زدن برای یک خانوم جوان را بلندند...اینجا ایران هست...هی بوق ..هی چراغ..هی بوق..هی چراغ..هی بوق...هی چراغ...هی تکرار مکررات...پراید چراغ میزنه ...پژو چراغ میزنه.... سمندچراغ میزنه...وانت چراغ میزنه.....ولی من فقط منتظر پیکانم..از بچه گی تو ذهنم رفته ماشین مسافرکشی بهتره پیکان باشه... توی ذهن بسته ام رفته پیکان یعنی امنیت...  یعنی به سلامت رسید به مقصد.....حتی الان که بزرگ شده ام و 22 ساله با دیدن یه ماشبن غیر پیکان حتی اگر راننده اش یه اقای مسن باشه  وقتی  جلوی پام توقف کنه یاد تاکسی مرسی ها می افتم...دست خودم نیست ولی ....ولی در مورد پیکان اینطور نیست...میدونم خریت محضه ولی حتی  اگه سرنشیناش یه جورایی خاص باشند باز پیکان اوج اعتماد منه...از دور یه پیکان می یاد تاکسی نیست ماشین شخصی یه..طرفهای بعد از ظهر از تاکسی خبری نیست....تصمیم میگیرم.....چراغ میزنه..دست تکون میدم..نگه میداره....میخوام عقب سوار بشم ولی پره...دوتا خانوم و یه اقا کیپ به کیپ هم حالت صمیمی نشستند..نمیخوام صندلی جلو بشینم..از صندلی جلو متنفرم...حس خوبی ندارم....حتی توی جمع فامیل هم وقتی یکی بخواد منا برسونه جایی ترجیح میدم عقب بشینم...ولی الان...لعنت به من..لعنت به این ساعت..لعنت به چیزی به نام دختر بودن...نفس عمیق...یه بسم الله و میشینم..تازه به راننده نگاه میکنم..واسه پشیمون شدن یکم دیر شده...نگاهش حتی وقتی به من نیست ازارم میده...میخوام بمیرم..توی خودم مچاله میشم...چندمین بعد ردیف عقب خالی میشه...الان دیگه منم و راننده و مسیری چند تا دانشگاه..ماشین خرامان خرامان میرود...راننده اسوده خاطر است ولی من...نگرانم بدون هیچ دلیل خاصی...اهنگ رادیو خاموش میشود.. سی دی روشن..صدای اهنگی شاد به گوش میرسد ولی من گیجم..منگم.....میرسیم..میرسیم..میرسیم.. نه نمیرسیم..هنوز در راهیم...نگاهش میکنم..زل میزنه توی چشمام... با حالتی ناراضی  نگاه میکنم ...دارم بالا میارم..میخواد نگاهش را به اعماق وجودم راه دهد..نمیتواند....مستقیم به روبرو نگاه میکنم و خودم را جمع و جورتر..خدا را شکر دانشگاه در چند قدمیست...تاکسی توقف میکند...خدا را شکر...خودش و بدنش را کامل به طرف من چرخش میدهم. پول کرایه را میخواهم بدهم...زل میزند توی چشمهایم با ان نگاه وحشتناکش...

هی تعارف میکند..کم کم دارم پیاده میشوم.. با لبخندی چندش اور میگوید مهمان من...حالم از خودم به هم میخورد..اصرار میکنم....قبول نمیکند..پول را میذارم روی صندلی و در را میبندم..جا میخورد....با دست اشاره میکند..ناراضیست..عصبانیست..می گوید بقیه ی پولتان و....

 حالم بد است..همه ی اتفاقات این چند وقت رامرور میکنم..چقدر این روزها جنس مردم خراب شده..دیگه نمیشه از روی ظاهر به کسی اعتماد  داشت..یاد جریان پست می افتم..جایی که رفته بودم واسه پرکردن فیش رانندگی...جمعیتی به نسبت خلوت..نگاه های حال به هم زن...

توی صف منتظرم...اقایی جلوی من قرار داره که بعد چند مین  دیگر نیست...خدای من جایش را با من عوض کرده..الان دیگه کامل پشت سر من قرار دارد...تماس کسی..چیزی.. را با بدنم حس میکنم...فکرمیکنم اشتباهی صورت گرفته.....خودم را جمع و جور میکنم...جایم را  عوض میکنم..دوباره پشت سرم قرار دارد..عمل پرسینگ انجام میدهد..داغ میکنم..میخواهم صدا را بلند کنم یا حتی تذکری کوچک  بدهم..نمیشود....

اینجا ایران هست...من دختری جوان و 22 ساله..تمیز و شیک...او مردی میان سال....ریش و پشم دار باموهای درهم ریخته و پوششی ....من صدا را بلند کنم حتی  هم جنسانم نمیگویند خرده شیشه از خودت هست...حرفی که خود من شاید در رابطه با دیگری گویم وقتی از روی ظاهر قضاوت میکنم ....اینجا ایران هست ...هچ حرفی پذیرفته نیست....هر روز این جمله را تکرار میکنم...دارم بالا میارم..التماس امیز با خدا حرف میزنم...ول کن نیست ..از صف جدا میشوم..میروم طرف متصدی پست و می ایستم..حالم بد شده....بغض دارم..به حقوقم..به شخصیتم تجاوز شده ولی فقط سکوت است و سکوت......کارم تمام میشود ..میروم..نگاهی به کنار می اندازم..ان اقا پشت سر خانوم جوانی دیگر قرار گرفته گویی از اول جایش همان جا بوده.....

واین اتفاقات به ظاهر کوچک این روزها اعصاب من را خط خطی میکند انقدر که..

انقدر که به شوخی های شاد ش گیر میدهم..انقدر که نمیخواهم قبول کنم دوستم دارد..انقدر که همه ی مردها را به یک چشم نگاه میکنم..انقدر که او را از خودم میرانم.....انقدر که دیروزاشکش را در اوردم....انقدر که این روزها اعتمادم در حال نابودیست....انقدر که ...ولی میخوام درکم کنه ..توقع زیادیه؟منا ببخش ولی سعی کن درکم کنی..توقع دارم کمکم کنی..توقع دارم وقتی باهات حرف میزنم ارومم کنی نه اینکه در اوج درماندگی خودما تنها ببینمم...توقع دارم فکر نکنی من کمتر از تو هستم چون یک زنم...توقع دارم پا به پای هم پیش بیاییم و انتظار چشم گفتنهای مداوم از طرف یک زن را نداشته باشی..توقع دارم قلبت قلبم را حس کنه...

درسام مونده..حس خوندن ندارم...به جزوه ها نگاه میکنم ..واسم غیر قابل تحمله....ناپارامتری و کنترل هم که اصلا باز نشده اند....لعنت به این روزها....میخوام برم حذف واحد کنم..میخوام برم ناپارامتری را حذف کنم ولی توی رودربایستی با استادش گیر کرده ام...یکی بگه من چه خاکی بر سر مبارک بریزم که همیشه اخر ترم یادم میاد  دانشجو هستم...وای خدا جون کمک کن قبول بشم ...میخوام تموم بشه..میخوام کار کنم..میخوام مستقل بشم..کمک کن این درسهای کوفتی تموم بشه..دیگه نمیکشم...خدا جون لطفی کن ....

وایییییییییییییییییییییی این روزها دور بدبیاریهای من کامل شده..قبض دوتا خط بینهایت اومده...چه تصاعدی بالا رفته این قبضای لعنتی... اخه من خارج کشور کجا زنگیده ام که خودم بی خبرم و توی قبض نوشته مکالمات خارجی؟وای حالم گرفته شده...عذاب وجدان شدید دارم ..نمیتونم زیاد توی چشمای مامان و بابا نگاه کنم...الهی کوفت بشه یه روزی قرار بود پول نفت را هم سر سفره ها بیارند الان واسه اتصال دوتا سیم هم پول میگیرند...

پ.ن:میدونم این روزا بد شده ام..میدونم عصبانیتم را سر تو خالی میکنم...میدونم توقعم از تو بالاست..ولی به منم حق بده ...راستی چرا منا بینهایت دوست داری؟

پ.ن:مامان داره کیک درست میکنه......به نیت تو یه قاچ اضافی بر میدارم..خودت شکمویی ولی نمیخوام که سهم تو حیف و میل بشه ..مثلا الان دیگه ..

ق.ن...چقدر دردناکه ادم دوساعت بشینه سر کامی هی بنویسه هی بنویسه بعد بزنه ثبت همه چیز بپره و دوباره مجبور باشه از اول بنویسه....چقدر دردناکه مخصوصا من که خیلی مینویسم..حالا باز خوبه نصفی از نوشته هام را قبلش کپی کرده بودم

سلام دوست جونام. ..

یوهووووو امتحانات میان ترم شروع شده...دیروز اولین روز امتحان میان ترم بود...بازم سری..بازم 813....بازم یه کلاس 40 نفری...بازم نورا الله. ...ولی دیروز از کلاس 40 نفری فقط 15-16 نفر اومده بودیم .. اسم امتحان همه را محو کرده بود   فقط ما بچه شجاهاشون بودیم که رفتیم سر کلاس ...منم که این روزا مشغله فکری و کاریم زیاده که وقت درس خوندن نداشتم و از 230 صفحه فقط 50 صفحه را خونده بودم  ولی از اونجایی که اعتماد به نفسم بالاست قبل کلاس کلی با بچه ها سرخوش بازی در اوردیم و هرهر و کرکرمون به راه بود بعد که خوب شارژ روحی شدم با 10 مین تاخیر رفتیم سر کلاس...اخه تازه گیها فهمیدم خیلی با کلاسیه ادم بعد استادش بره سر کلاس...مخصوصا وقتی استاد جلوی همه می چزوندت ...با زونا رفتیم سر کلاس..چقدر من این کلاس را دوست دارم...زونا  هم که هر جلسه شیطون میشه میره توی جلدم که بیخیال این کلاس شو ولی من از بس بچه مثبتم عمرا گول کسی را بخورم.. مخصوصا سر این کلاس که توش خیلی عشقولانه است. .... گرچه کلا من هر وقت با زونا هستم قید کلاسهام را میزنم..از بس این دختر با کلاسه و عادت به سر کلاس رفتن نداره و فقط وقتی حضورش ضروری بشه کلاس را مفتخر میکنه  و وقتی عشقش بکشه میاد... حالا  این ساعت حضوردر کلاس را توی یونی چیکار میکنه میره امار این و اونا میگیره و با خبرای داغ برمیگرده. ..وای حواسم که باز پرت شد...وارد که شدیم نیست چهره جدید هم با من وارد کلاس میشد  همه فکر کردند کلاسا اشتباه  اومدیم...دخترا روی هم رفته 7 نفر بودیم و بچه غولها که خرخونی خونشون بالاست همه حضور پر رنگی داشتند ...پتَ یکی از سال بالاییها  که درس این ترما با هم داریم اول ما را خوب نگاه میکنه منم که اصولا عادت ندارم نگاهی را بی جواب بذارم نگاش میکنم ....بعد انگار یادش میاد نگاه کردن دونفره خوب نیست ممکنه عشقولانه بیاره و  باید یه چیزی بگه به زونا اشاره میکنه و میگه اشتباه نیومده اید؟من: نه چطور؟مگه سری نیست؟  پت: پس چرا این باهاتون اومده...پرروییی را که دارید ..سلام نکرده زودی فامیل میشه ....استادم که منتظره مکالمه دونفره ما تموم بشه و حرف بزنه حالا هی از ما اصرار که استاد این امتحان را نگیر.. استادم  که کلا نمیگه توادمی  یا یه چیز دیگه کلا بی جوابیش منا کشته....من: استاد بذارید هفته ی بعد امتحانا بگیرید.....استاد :چرا؟....من: تا اونایی که این هفته واسه امتحان نیومدند غافلگیر بشند. ....ولی از اونجایی  که حرف مرد یکیه اخرش امتحان گرفته شد و در نهایت من گند زدم ..ولی یکی نیست به این بچه غوله که پشت سر من نشسته و روی برگه من مانور میده  بگه اخه عزیز ِ دلم میخوای تقلب کنی قبلش هماهنگ کن تا من بگم نخوندم  ولی طرف غافلگیری کار میکنه سرم ا بر میگردونم  میبینم یه گردن طرف صندلی من کشیده شده ..منم واسه اینکه بنده خدا گردنش بیش ازاین درد نگیره بالای سر برگه نوشتم لطفا تصحیح نشود ..بچه غوله هم که خیالش راحت شد من هیچی بلد نیستم رفت روی بقیه تمرکز کنه. ..

 واییییییی بهتون گفتم موهاما کوتاه کردم؟میدونم نگفتم فقط خواستم خودما لوس کنم بالاخره رفتم موهاما کوتاه کردم...خیلی نازتر شدم البته  به نظر خودم. ..خود شیفتگی را دارید که...البته مامان مثل اکثر اوقات نظرش برعکسه جلوی من هم در میاد به ناناز میگه مدل موی تو خوشگلتره ..مامان داشتیم؟...ولی من که میدونم موهای من خیلی نازتر شده نه ناناز جون؟ ...ولی حیف موهام نصفه شده....در واقع یه جورایی کچل شده ام. ..وقتی ارایشگره که یه خانم خیلی باکلاس و مهربون  بود موهام را کوتاه کرد –مدل اناناسی - دلم واسه موهای چیده شده ام سوخت.....طفلکی ها خیلی بلند شده بودند چند سالی بود که یار غارهم بودیم ولی از بس این روزها جنبه ی بزرگ شدن نداشتند و ریزششون زیاد شد  بود رفتم مدل کچلی زدم... الان دیگه دقیقا موهام تا شونه هامه ولی موهای جلوم خیلی کوتاهتره تقریبا تا روی بینی م. ..مدلمم که اناناسی....ولی خدایی چه اسمهایی مد شده ادم میتونه پیشرفت را توی همین اسم ها هم ببینه..قبلا مدل گوجه ای و خیاری بود این روزها شده اناناسی و نارگیلی..فردا هم ممکنه بشه بادمجونی و کلمی. .

این روزها کلی هم جشن توی فامیلیمون به راهه.....پسر دایی...دخترعمو....پسر عموم..الانم خبر دار شدم عقد امین پسر اون یکی عمومه ...خیلی سرحالم این روزها همه چیز شاده...ولی یه چیزی که متعجبم میکنه اینکه چند ماه پیش زن عموم ادعا میکرد امین کشته مرده ی منه و بی من میمیره (البته نه اینطوری خیلی ملایمتراینا بیان می کرد )الان واسم جالب بود خبر عقدش...یادمه وقتی اومدند واسه من چقدر همه موافق بودند و چقدر من نمی خواستم....هر دو هم سن بودیم و البته من 10 روز بزگتر...هی زن عموم میگفت امین کشته مردته ..هی میخواست مخ منا بزنه...منم حتی تا مرحله ی قبول مخ زنی پیش رفتم ...چه روزهایی بود...اینکه کسی دوستت داشته باشه و بگه کشته مردته که تو یه اپسیلن هم تا حالا بهش فکر نکرده باشی خیلی بده..امیدوارم هیچکسی تجربه اش نکنه ...اون روزها هر دفعه زن عموم یکی را واسطه میکرد واسه حرف زدن با من, ولی من که خودم و احساسم را  میشناختم چشمهاما  بستم روی همه چیز و گفتم نه ..و الان که فهمیدم امین داره ازدواج میکنه خوشحالم...ولی بیشتر از این خوشحال بودن جا خورده ام  ولی خوب به کسی حرفی نزدم چون نمیخواستم بقیه فکر کنند که جا خوردنم بخاطر پشیمونی از نه ای  هست که گفته ام  ولی همیشه فکر میکردم امین باید توقعش از زندگی بالاتر از اینی که الان هست باشه.....دوست داشتم پسر عموم با کسی ازدواج کنه که بتونه عشقی را که  لازم داره بهش بده ولی یه دختر 16 ساله چی از زندگی میدونه...نمیدونم شاید هم همه چیز عوض شده ...فقط امیدوارم جشن خیلی خوش بگذره من که از الان کلی اماده ام ..تازه یه کت و دامن ناز و دخترونه از همونها که پاپییون داره خریده ام که فکر کنم واسه جشن امین و هانی مناسب باشه.. راستی پسر عموجون خوشبخت بشی...

در راستای اینکه من عاشق خرید کردن هستم ولی خیلی دیر پسندم و در راستای اینکه من عاشق متراژکردن فروشگاه های لباس و... و اخرشم خرید نکردن  و حرص بقیه را در اوردنم و در راستای اینکه پالتوی خونم یه مدت میشد کم شده  و در همون راستا که هرکسی با من خرید میره باید صبرش زیاد باشه چون من تا موقعی که چشمم چیزی را نگیره حتی اگه همه توی سروکله خودشون بزنند که قشنگه باورم نمیشه و حتی اگه بگند زشته ولی دوست داشته باشم نظرشون واسم مهم نیست هیچ کس به من پیشنهاد خرید نمیده ولی من همیشه نه تنها از پیشنهاد بقیه به بقیه استقبال میکنم که خودم به بقیه پیشنهادم میدم. .دیروزم که از ارایشگاه با مامان طرف خونه می اومدم توی راه یه پالتوی ناز و خیلی شیک چشمم را گرفت..ولی جلوی خودما گرفتم و گفتم کور خوندی اونقدر اینجا بمون که سال بعد  توی حراجی ها به یکی قالبت کنند ولی تا رسیدن خونه حرفی نزندم ولی دل توی دلم نبود که...اخرش شب به ابجی جونم زنگ زدم که بیایید بریم خرید...بالاخره 2-3 ساعت بعدش با فانا و شوهر خواهر عزیز و شایان جون و ناناز فله ای رفتیم خرید ..وقتی پوشیدمش اینقدر معرکه بودکه نگو..یه پالتوی مشکی نه چندان بلند که  که راستای بدنم بود و توی کمر یه کم باریکتر شده بود ...خیلی خوش به حالیمه این روزها چون همه چیزهایی را که میخرم با عشق میخرم و کلی دوسشون دارم ....بماند که قیمتش یه کم بالاتر از اونی که  میخواستم بود ولی خوب مگه تقصیر منه؟

 خوب دیگه باید برم..خیلی خسته هستم...خیلی خوابم میاد و خواب ظهرما هنوز نکرده ام...

سلام دوست جونام. ..

یوهووووو امتحانات میان ترم شروع شده...دیروز اولین روز امتحان میان ترم بود...بازم سری..بازم 813....بازم نورا الله. ...بازم یه کلاس 40 نفری...ولی دیروز از کلاس 40 نفری فقط 15-16 نفر اومده بودیم .. اسم امتحان همه را محو کرده بود   فقط ما بچه شجاهاشون بودیم که رفتیم سر کلاس ...منم که این روزا مشغله فکری و کاریم زیاده که وقت درس خوندن نداشتم و از 230 صفحه فقط 50 صفحه را خونده بودم  ولی از اونجایی که اعتماد به نفسم بالاست قبل کلاس کلی با بچه ها سرخوش بازی در اوردیم و هرهر و کرکرمون به راه بود بعد که خوب شارژ روحی شدم با 10 مین تاخیر رفتیم سر کلاس...اخه تازه گیها فهمیدم خیلی با کلاسیه ادم بعد استادش بره سر کلاس...مخصوصا وقتی استاد جلوی همه می چزوندت ...با زونا رفتیم سر کلاس..چقدر من این کلاس را دوست دارم...زونا  هم که هر جلسه شیطون میشه میره توی جلدم که بیخیال این کلاس شو ولی من از بس بچه مثبتم عمرا گول کسی را بخورم.. مخصوصا سر این کلاس که توش خیلی عشقولانه است. .... گرچه کلا من هر وقت با زونا هستم قید کلاسهام را میزنم..از بس این دختر با کلاسه و عادت به سر کلاس رفتن نداره و فقط وقتی حضورش ضروری بشه کلاس را مفتخر میکنه  و وقتی عشقش بکشه میاد... حالا  این ساعت حضوردر کلاس را توی یونی چیکار میکنه میره امار این و اونا میگیره و با خبرای داغ برمیگرده. ..وای حواسم که باز پرت شد...وارد که شدیم نیست چهره جدید هم با من وارد کلاس میشد  همه فکر کردند کلاسا اشتباه  اومدیم...دخترا روی هم رفته 7 نفر بودیم و بچه غولها که خرخونی خونشون بالاست همه حضور پر رنگی داشتند ...پت  که یکی از سال بالاییهاست  که درس این ترما با هم داریم اول ما را خوب نگاه میکنه منم که اصولا عادت ندارم نگاهی را بی جواب بذارم نگاش میکنم ....بعد انگار یادش میاد نگاه کردن دونفره خوب نیست ممکنه عشقولانه بیاره و  باید یه چیزی بگه به زونا اشاره میکنه و میگه اشتباه نیومده اید؟من: نه چطور؟مگه سری نیست؟  پت: پس چرا این باهاتون اومده...پرروییی را که دارید ..سلام نکرده زودی فامیل میشه ....استادم که منتظره مکالمکه دونفره ما تموم بشه و حرف بزنه حالا هی از ما اصرار که استاد این امتحان را نگیر.. استادم  که کلا نمیگه توادمی  یا یه چیز دیگه کلا بی جوابیش منا کشته....من: استاد بذارید هفته ی بعد امتحانا بگیرید.....استاد :چرا؟....من: تا اونایی که این هفته واسه امتحان نیومدند غافلگیر بشند. ....ولی از اونجایی  که حرف مرد یکیه اخرش امتحان گرفته شد و در نهایت من گند زدم ..ولی یکی نیست به این بچه غوله که پشت سر من نشسته و روی برگه من مانور میده  بگه اخه عزیز ِ دلم میخوای تقلب کنی قبلش هماهنگ کن تا من بگم نخوندم  ولی طرف غافلگیری کار میکنه سرم ا بر میگردونم  میبینم یه گردن طرف صندلی من کشیده شده ..منم واسه اینکه بنده خدا گردنش بیش ازاین درد نگیره بالای سر برگه نوشتم لطفا تصحیح نشود..بچه غوله هم که خیالش راحت شد من هیچی بلد نیستم رفت روی بقیه تمرکز کنه. ..

 واییییییی بهتون گفتم موهاما کوتاه کردم؟میدونم نگفتم فقط خواستم خودما لوس کنم بالاخره رفتم موهاما کوتاه کردم...خیلی نازتر شدم البته  به نظر خودم. ..خود شیفتگی را دارید که...البته مامان مثل اکثر اوقات نظرش برعکسه جلوی من هم در میاد به ناناز میگه مدل موی تو خوشگلتره ..مامان داشتیم؟...ولی من که میدونم موهای من خیلی نازتر شده نه ناناز جون؟ ...ولی حیف موهام نصفه شده....در واقع یه جورایی کچل شده ام. ..وقتی ارایشگره که یه خانم خیلی باکلاس و مهربون  بود موهام را کوتاه کرد –مدل اناناسی- دلم واسه موهای چیده شده ام سوخت.....طفلکی ها خیلی بلند شده بودند چند سالی بود که یار غارهم بودیم ولی از بس این روزها جنبه ی بزرگ شدن نداشتند و ریزششون زیاد شد  بود رفتم مدل کچلی زدم... الان دیگه دقیقا موهام تا شونه هامه ولی از جلوم خیلی کوتاهتره تقریبا تا روی بینی م. ..مدلمم که اناناسی....ولی خدایی چه اسمهایی مد شده ادم میتونه پیشرفت را توی همین اسم ها هم ببینه..قبلا مدل گوجه ای و خیاری بود این روزها شده اناناسی و نارگیلی..فردا هم ممکنه بشه بادمجونی و کلمی..

 

این روزها کلی هم جشن توی فامیلیمون به راهه.....پسر دایی...دخترعمو....پسر عموم..الانم خبر دار شدم عقد امین پسر اون یکی عمومه...

خیلی سرحالم این روزها همه چیز شاده...ولی یه چیزی که متعجبم میکنه اینکه چند ماه پیش زن عموم ادعا میکرد امین کشته مرده ی منه و بی من میمیره (البته نه اینطوری خیلی ملایمتراینا بیان می کرد)الان واسم جالب بود خبر عقدش...یادمه وقتی اومدند واسه من چقدر همه موافق بودند و چقدر من نمی خواستم..هر دو هم سن بودیم و البته من 10 روز بزگتر...هی زن عموم میگفت امین کشته مردته ..هی میخواست مخ منا بزنه...منم حتی تا مرحله ی قبول مخ زنی پیش رفتم ...چه روزهایی بود...اینکه کسی دوستت داشته باشه و بگه کشته مردته که تو یه اپسیلن هم تا حالا بهش فکر نکرده باشی خیلی بده..امیدوارم هیچکسی تجربه اش نکنه...اون روزها هر دفعه زن عموم یکی را واسطه میکرد واسه حرف زدن با من, ولی من که خودم و احساسم را  میشناختم چشمهاما  بستم روی همه چیز و گفتم نه..و الان که فهمیدم امین داره ازدواج میکنه خوشحالم...ولی بیشتر از این خوشحال بودن جا خورده ام  ولی خوب به کسی حرفی نزدم چون نمیخواستم بقیه فکر کنند که جا خوردنم بخاطر پشیمونی از نه ای  هست که گفته ام  ولی همیشه فکر میکردم امین باید توقعش از زندگی بالاتر از اینی که الان هست باشه.....دوست داشتم پسر عموم با کسی ازدواج کنه که بتونه عشقی را که  لازم داره بهش بده ولی یه دختر 16 ساله چی از زندگی میدونه...نمیدونم شاید هم همه چیز عوض شده...فقط امیدوارم جشن خیلی خوش بگذره من که از الان کلی اماده ام..تازه یه کت و دامن ناز و دخترونه از همونها که پاپییون داره خریده ام که فکر کنم واسه جشن امین و هانی مناسب باشه..پسر عمو خوشبخت بشی...

در راستای اینکه من عاشق خرید کردن هستم ولی خیلی دیر پسندم و در راستای اینکه من عاشق متراژکردن فروشگاه های لباس و... و اخرشم خرید نکردن  و حرص بقیه را در اوردنم و در راستای اینکه پالتوی خونم یه مدت میشد کم شده  و در همون راستا که هرکسی با من خرید میره باید صبرش زیاد باشه چون من تا موقعی که چشمم چیزی را نگیره حتی اگه همه توی سروکله خودشون بزنند که قشنگه باورم نمیشه و حتی اگه بگند زشته ولی دوست داشته باشم نظرشون واسم مهم نیست هیچ کس به من پیشنهاد خرید نمیده ولی من همیشه نه تنها از پیشنهاد بقیه به بقیه استقبال میکنم که خودم به بقیه پیشنهاد میدم..دیروزم که از ارایشگاه با مامان طرف خونه می اومدم توی راه یه پالتوی ناز و خیلی شیک چشمم را گرفت..ولی جلوی خودما گرفتم و گفتم کور خوندی اونقدر اینجا بمون که سال بعد  توی حراجی ها به یکی قالبت کنند ولی تا رسیدن خونه حرفی نزندم ولی دل توی دلم نبود که...اخرش شب به ابجی جونم زنگ زدم که بیایید بریم خرید...بالاخره 2-3 ساعت بعدش با فانا و شوهر خواهر عزیز و شایان جون و ناناز فله ای رفتیم خرید..

وقتی پوشیدمش اینقدر معرکه بودکه نگو..یه پالتوی مشکی نه چندان بلند که  که راستای بدنم بود و توی کمر یه کم باریکتر شده بود ...خیلی خوش به حالیمه این روزها چون همه چیزهایی را که میخرم با عشق میخرم و کلی دوسشون دارم....بماند که قیمتش یه کم بالاتر از اونی که  میخواستم بود ولی خوب مگه تقصیر منه؟

دیگه باید برم..خیلی خسته هستم...خیلی خوابم میاد و خواب ظهرما هنوز نکرده ام...

پ.ن:پویا چرا وبلاگ من را زیر و رو کردی.تو خجالت نمیکشی همه چیز را زیر و رو میکنی...شاید من یه چیزایی را نخوام تو بخونی...خودتم جغدی ..من فرشته ام...(آخیش خنک شدم)

پ.ن:واسم اس ام اس اومده مهر یک عشق زمانی ز دلم پاک شود ...که همه پیکر من زیر زمین خاک شود...نمیدونم باید چیکار کنم...ولی من نمیخوام با کسی چیزی را شروع کنم...نمیخوام هم چیزی را که از اول شروع نشده تموم کنم....چرا کسی این را نمی فهمه.....چرا این روزها همه عاشق میشند..خدا جون تو را جون دوتایی کسی را وسوسه نکن..منم تصمیم گرفتم منطقی باشم..میدونی که نمیتونم کسی را سرکار بذارم پس تمومش کن.. دوست دارم خداجونم...میبوسمت..دخترت نقطه

کاش این روزهای لعنتی بگذره....

.....

 سلام...

خیلی حرف دارم حوصله نوشتنش باشه همه را می نویسم..

دیروز یه اس ام اس واسم اومده بود  از یه ادمی  که انتظارش را نداشتم . منم که موقع ی اس ام اس خوندن توی مود شوخی و طنز و سرکار  بودن نبودم  چنان هنگ کردم و داغ شدم از فرط عصبانیت که  اس ام اس ا نیمه کاره خونده خواستم جواب بدم تا دلم خنک بشه...ولی بعد چندتا اس ام اس متوالی دیدم بله بنده سوتی دادم اونم  حسابییی ...

توی اس ام اسی که واسه اومده بود نوشته شده بود:

سلام خوبی نقطه خانوم؟یه لطفی میکنی؟دیگه برام نه اس ام اس بده نه زنگ بزن چون میخوام سیم کارتم را بفروشم...

منم مثل این دیوونه های ای ام اس ندیده نذاشتم جوهر این اس ام اس خشک بشه زدم:سلام.... خوبی عزیز؟نیازی به فروختن سیم کارتتون نبود ...اگه متذکر میشدید حواسم بود که دیگه بهتون زنگ نزنم...حالا هم لطف کنید و دیگه با من تماس نگیرید...شبتون به خیر و بای...

و بعد , قبل اینکه با ادب بازیم گل کنه و بخوام پشیمون بشم  سندش کردم ....تازه کلی هم به خودم ناسزا که هنوز که هنوزه ادما را اونطور که باید  نمی شناسم  که دوباره زنگ اس ام اس بلند شد...منم سریع پریدم رو گوشی  که دیدم طرف نوشته چرا اینطوری جواب دادی؟اس ام اس را تا اخرش خوندی؟

منم دیدم انگار داره یه جای کار می لنگه دوباره رفتم همون اس ام اسه را خوندم بعد دیدم عجب گافی دادم .تااخرش که خوندم دیدم بله بعد اون جمله ی میخوام سیم کارتم را بفوشم اس ام اس هنوز ادامه داره و بعد کلی پایین رفتن  دنباله ی اس ام اس نوشته شده بوده  آخه  میخوام باهاش نازتا بخرم ...

منم که حسابی کش اومدم   ولی واسه اینکه ضایع نشم جلوش, زدم که  اس ام است واسم ناقص اومده و من اخرش را نداشته ام...طرفم که از اون دوست جون زرنگا بود  هی میگفت سوتی داده ای ولی اخرش مجابش کردم که اس ام اسش ناقص بوده و دوباره واسم فرستادش که از دلم در بیاره ....

خلاصه کلی خندیدم  ..تا من باشم  مثل این اس ام اس ندیده ها و تازه به دوران رسیده ها رفتار نکنم و یادم باشه جواب اس ام اس را که نباید همون موقع داد ...باید مثل ادمای با کلاس بعد چند روز جواب داد ...

دیگه اینکه بالاخره کلاس تست  ارشد شروع شد ...منم که شنگولی ام سر این کلاس و اصلا حس نمیکنم اینجا کلاس تسته کلی با زونا هرهر کرکر راه میندازیم که فقط مونده ما رابندازند بیرون ...ولی بقیه بچه ها از اون تریپ خرخونانند که به ادم بد نگاه میکنند..قروبونشون برم  اکثرا هم دست مبارکشون بالاست حالا یا دارند جواب تست میدند یا سوال دارند ..منم که همه اش  فقط یه جمله بلدم..استاد میشه جواب این سوال  رادوباره توضیح بدید ...تازه گیها هم که تا دهن باز میکنم استاد خودش دستش میاد که باید توضیح بده و ما میزنیم زیر خنده ...خیلی کلاس خوبیه...خیلی سرحالم سر این کلاس...اگه میدونستم کلاسهای تست اینقدر باحاله زودتر ثبت نام میکردم..این ساعتها انرژیم مضاعف میشه و سرحالتر میشم..ولی حتی اون موقع ها هم یه وقتایشش دلم میگیره ..وقتی  به بچه ها نگاه میکنم...وقتی فکر میکنم یونی هم داره با تمام خاطرات قشنگش تموم میشه و من باید همه ی اون خاطرات...همه ی اون خنده ها....همه ی اون دور هم نشستنها را تموم شده بدونم دلم میگیره ...میدونم شما هم مثل من فکر میکنید خودم هم فکر میکنم دارم دیوونه میشم...ولی...

راستی  بالاخه این چیزی که چندوقته دنبالش بودم را پیدا کردم.....بحدسید....کتاب؟وسیله ارایشی؟عروسک؟عکس....؟درستههههههه جواب اهنگه ...اوین باز توی گوشی مژه جون گوشش دادم ..بعد نمیدونم چی شد که بعد یه مدت گوش دادن  نابودشد  هرچقدر هم دنبالش بودیم پیداش نکردیم... ولی بعد چندیدن ماه مژه جون اونقد واسم گشت که پیداکرد و الان توی گوشیم دارمش ...یه اهنگه و یه مطلب درباره ی قصه ی دوتا شکلات و....شاید شنیدن این اهنگ واسه کسی چیزی را زنده نکنه ولی واسه من ....

این روزها دارم سعی میکم همه اون چیزهایی را که واسم عزیزه  یا باهاشون خاطره داشتم را جمع کنم و امروز دیگه نهایتش بود...پارسال همچین موقعهایی  با این اهنگ کلی حال میکردم ها...امروز که بعد مدتها گوشش دادم..همه چیز واسم زنده شد...عاشقی هام..خنده هام..دلتنگی هام بعد فقط حس دلتنگی بود و دلتنگی ...میخواستم بزنم زیر گریه ولی مژه پیشم بود و منم که بچه حساس...هیچ وقت خوشم نمیاد دلتنگی و بغضم را با بقیه قسمت کنم..همیشه دوست داشته ام شادیم مال بقیه باشه و دلتنگیهام سهم خودم...ولی امروز دیگه نشد....الانم  که اومدم خونه با یه شوقی به ناناز گفتم اینا گوش بده اونم  هنوز اولش را گوش نداده گفت مطلبشا  یه جایی خوندم و حسابی زد توی ذوق من ..بعدشم که دید میخوام بنویسم گفت بگرد اماده  نوشته اش را پیدا میکنی  یه نگاه عاقل اندر سفیه هم میکنه که یعنی خیلی بچه ای ها شاید هم کم عقلی واسه همین نشد بنویسمش..ولی بعدا کامل مینویسمش خوشم نمیاد از اینکه سرچ کنم و اماده اش را گیر یارم دلم میخاد با احساسم بنویسم و گرنه سرچ ا که از اول هم بلد بودم بکنم...

این چند وقته یه کاری کردم که هنوزه از یا اورش احساس تلخی بهم دست میده فقط هم همین..نه بیشتر نه کمتر...به دلم موند یه بار کاری بکنم و بعدش از شدت ناراحتی سرم درد بگیره  ولی  فقط همون احساس تلخه است که ولم نمی کنه ...چقدر دور شدم از مسئله اصلی...

خدا بگم این شلی را چیکار کنه با این عاشق شدنش و دیوونه بازیهاش...شلی عاشق میشه  بدبختیش مال منه ...یکی نیست بگه اخه شلی جون تو بیکاری عاشق میشی اونم یه بچه غول که فکر میکنه خیلی حالیشه و هی تو ا می چزونه...الانم که دعواشون شده هرچی این شلی میره منت کشی اقا غوله دلش بیشتر قیلی بیلی میره وکم محلی پشت کم محلی , اخه این بشر تازه گیها  هم مد شده جواب اسم ام اسها و تلفنهای شلی را نمیده..من نمیدونم این دختر به چی این بشر دل بسته گرچه میدنم دل بستن چیزی نمیخواد ولی......ولی این بشر اینقدر پررو بود که نگو...خلاصه اینقدر شلی با دلتنگیهاش... اشکش و حرفاش دل منا نرم کرد که زنگ زدم ولی سلام نکرده پشیمون شد ...

طرف بر میگرده به من میگه که من شلی را دوست ندارم مثل ابجیم میمونه نه بیشتر...و کلی اراجیف دیگه که من موندم چرااول دوست داشتنش رو نمی کرد...منم که دیدم این بشر روش خیلی زیاده خیلی اروم هرچی بلد بودم بارش کردم  خیلی هم دلم خنک شد ...ولی فکر کنم طرف از من خوشش اومده مرتب هم  میگفت شما کدوم دوست شلی هستید من شما را میناسم ... و میخواست کشف هویت کنه ..شلی جون خدا بگم چیکارت کنه با این عاشق شدنت..همه مردم میرند عاشق میشند طرف میاد نازشون را میکشه تو عاشق میشی طرف   میگه فقط ابجیمه. ...تازه بعد اون تلفن فهمیدم منم بلدم خیلی زیاد عصبانی بشم و ...

 خوب دیگه باید برم..کلی حرف هنوز مونده... ولی حوصله نوشتن ندارم ...فعلا میخوام برم  یکم با ناناز حرف بزنم خدا را چه دیدی شاید دعوامون شد و تنوعی پیدا شد توی زندگی اخه تازه گی ها زیاد به هم گیر نمیدیم ...

دوستتون دارم و باییییییییی

پ.ن:بازم میخواستم این اهنگ شکلاته را  بنویسم شاید واسه بقیه هم خاطره داشت  ولی ناناز جون خوشش نمیاد و میگه درس دارم صداش را کم کن منم که دوست دارم با صدای بلند گوش بدم و بنویسم..پس فعلا بیخیال میشم تا بعد

"و دنیا مرا نفرین کرد"

کاش همه چیز خوب پیش بره..

درست زمانی که فکر میکردیم همه چیز خوبه همه چیز در بدترین وضعیت خودش قرار گرفت..

نمیدونم باید چیکار کنم...بچه تر از اونم که بخوام تنهاییی فکر کنم یا همفکری کنم ...

نمیخوام مشکلی پیش بیاد ولی الان بدترین حالت ممکنه پیش اومده..

همیشه خواستم منطقی پیش برم ولی الان ...

دیدم..دلم لرزید...خواستم..ادامه دادم و الان ...

اینجا تنها جاییه که میتونم خودم باشم...اینجا تنها جاییه که میتونم بنویسم..گریه کنم و کسی اشکاما نبینه..اینجا تنها جاییه که ارامش دارم..نمیتونم با کسی حرف بزنم حتی ناناز...یاد نگرفته ام احساساتم رابا کسی در میان بگذارم تا کمکم کند..از نصیحت بیزام..دلم نمیخواد کسی منطقی حرف زدن را ...منطقی فکر کردن را..منطقی رفتار کردن را یادم بندازه..

این چند روز دیگه تمرکز ندارم..... به مامانش گفت و همه چیز به هم ریخت....

دیگه نمیتونم درس بخونم...فکرم اشفته است...شب که میخوام بخوابم فقط اشکه که می یاد...روزها با یه صدای کوچیک از جا مپرم..دلم حس خوبی ندام...نگرانشم..نگران لحظه هایی هستم که که داره سپری میشه..

نگرانش هستم که داره با همه میجنگه..

نگرانم..

نگران

ارامش ندارم...کاش همه ی این روزها بره...میترسم به اخر این ماجرا فکر کنم....میترسم لجبازی کار دستش بده....میترسم اذیت بشه....میترسم اذیت بشم....حالم اصلا خوب نیست.

تلفنم خاموشه ..هیچ خبری ازش ندارم و هیمن دیوونه ام میکنه..

کاش میدونست اضطراب این روزهاما..

کاش میدونست که با لجبازی..با داد و فریاد..با سیلی زدن ...با فکرهای ناخوشایند کردن..با شام وناهار نخورد..با عصبانیت و..هیچ چیزی درست نمیشه..کاش میدونست چقدر استرس دارم این روزها...کاش میدونست نمیخوام همه ی پلهای پشت سرش راخراب کنه..نگرانم..

اضطراب..دلهره..ترس..وحشت...اشناترین واژه های  اطرافم شده اند....

خدا کمک کن..

این روزهافقط تویی که میتونم باهات اروم بشم...

پ.ن:فکر کنید کسی را عاشقانه دوست دارید و تمام رویاهای دونفره تان را با او رقم زدیهاید..حال فکر کنید در همان شادی و سرمستی با او بودن هستید که نلفن زنگ میزند..خانومی از انسوی خطها خودش را همسر عشق شما معرفی میکند و شما را...

چه حسی بهتون دست میده؟

اصلا فکر کن مطمینی اون خانوم همسر عشقت نیست ولی کسی هست که عسقتان را دوست دارد و خوشایند خانواده ی او بوده شما چه کار میکنید؟اصلا فکر کنید صدای پشت تلفن از طرف مادریست که نگرانن پسر خود هست و دلخوشی از رابطه اش با شما ندارد این بار چه مکنید

تورا خدا یکی به من بگه باید چیکار کنم...

وقتی اون داره با خانواده اش مبارزه میکنه من باید چیکار کنم..

باید خودما کنار بکشم تا همه چیز به خوبی تموم بشه؟

نمیدونم خسته ام..

این روزها اروزی مرگ میکنم..

میخوام بخوابم و وقتی بیدار میشم.....نه اصلا میخوام بیدار شدنی در کار نباشه..میخوام فقط بمیرم..

پ.ن:بعد کلی حرف...گریه...دلواپسی..منطق و...توافق کردیم فقط واسه هم دوستای خوبی باشیم..این چه معنی میده؟...چه زود شروع شد..و چه زود به اخر رسید...بهم گفتی زن دوم را دیدی یاد خودمون افتادی...بهت میگم دوباره دیدم و به حست رسیدم...دعا کن این روزا بگذره..دعا کن نشکنم...تو را نمیدونم ولی من....کاش زمان متوقف بشه...دیگه حس نوشتن ندارم

پ.ن:دوستانی که بهشون سر نمیزنم ببخشید..این روزا حال خوبی ندارم...میخونمتون ولی نمیدونم باید چی بنویسم واستون...دوستون دارم..

روزای پاییزی من....

این روزای پاییزی همه چیز عوض شده ..

شادی وجودم ملایم شده ..ساعتها روی تخت دراز میکشم و به خیلی چیزها و خیلی ادمها فک میکنم...دلم گرفته ...بغض داره...و خوب شدنی در کار نیست...

این روزها هوا دلگیره ...آسمون گرفته مثل دل من و...

این روزها حس خوبی ندارم.......این روزها که همه چیز روی دور تند قرار گرفته و سریعتر از هر زمانی داره سپری میشه شنیدنیه خبر شادم میکنه... خبر شنیدن از دوستام به طرز دیوانه کننده ای سر ذوقم میاره....حس میکنم که هنوز هم چیزهای خوب وجود داره.....این روزها دلم همه چیز میخواد....

این روزها ساعتها با خودم فکر میکنم به گذشته حال و اینده .....احساس مبهم سردرگمی... ..ارزو میکنم زمان متوقف بشه و کسی از پیشم نره  ..یا چیزی عوض نشه..

این روزهای لعنت ی که دیدن یه دوست قدیمی حتی از نوع نتیش  ,شنیدن یه خبر یا صدای زنگ تلفن سرحالم میکنه ولی باز دوباره همه چیز روال عادیه خودش را طی میکنه...

این روزهای لعنتی که کم کم دارم حس 23 ساله شدن را تجربه میکنم....و میخوام زمان متوقف بشه و من هنوز همون دختر کوچولوی باقی بمونم که باید....ولی  معجزه ای در کار نیست......همه با نگاهشون با رفتارشون با عکس العمهایشون یادم میارند که دارم بزرگ و بزگتر میشم و ازم انتظار خانوم شدن و بزرگ رفتار کردن دارند ....این روزهای لعنتی که بی دغدغه ی فردا خندیدن و بی توجه به نگاه بقیه بودن برام شده یه ارزو....این روزهای لعنتی که حس خوبی ندارم.... که تنهام....

سلام


خیلی خوشحالم از اینکه دوست دارم و دوستم میدارند

 

شاید خیلیها نتونن درک کنن من چی می گم


آخه این عشق زمینی نیست


یه جورایی آسمونیه


میدونم هر کی عاشق میشه میگه عشقه من با همه

 

 فرق میکنه


خوب منم میگم:


عشق من با همه فرق میکنه


اصلا عشقه من تکه

 

حسه قشنگیه نگران بودن دلواپس شدن


عاشق شدن


اونم کنار دریا


تو بازاره آمل وقتی کولوچه مربای بهار نارنج خریدی


اینکه تا گرسنت میشه یادت بیفته قول دادی


قول دادی به خودت برسی


یا وقتیکه سردت میشه و لباسه گرم می پوشی ......


چه حسه خوبی دارم


منییتم از بین رفته


دیگه من برام مهم نیست


به ما بودن فکر میکنم


به اینکه دیگه نباید بچه مامانی باشم


نباید زود قهر کنم


چه تو نت چه تو زندگی


و باز فکر میکنم


نباید اون کسی رو که دوستم داره پشت در اتاق زندانی

 

 کنم


باید برم پتو رو شونه های نسرینم بندازم


می دونم الان داری چی می گی


نسرین نه ........باشه هر چی تو بگی


فردا یلداست


بلند ترین شب سال


راستی تولد یلدا هم هست


چه قدر دلم تنگ شده برات یلدا جووووووونم


می خوام از این فرصت استفاده کنم و در آخره حرفام بگم


به اندازه بلندیه شب یلدا


دوستت دارم 

 

نویسنده(ارش)