ضایع بازی....

 

سلام همه گی...خوبید که؟

یادتونه  من چند وقت پیش از حراست دانشگاه و کارت نخواستنش از من  تعریف کردم.؟یادتونه دیگه؟همین الان اعتراف میکنم همه اش کذب ِ محضه....خدا من را ببخشه که الکی از یکی خیلی تعریف میکنم  و بعد ....

اصلا قربون خدا جون برم انگار بیکار و علاف نشسته یه جا و فقط منتظره من از یه چیزی کلی تعریف کنم بعد حسابی بزنه توی ذوقم....

خدا جون هنوز به دو روز نکشیده من از حراست دانشگاه و نحوه برخوردش تعریف کردم تو باز ضایع کردی؟با همه بله با منم بله؟خدا جون این رسمش نیست ها...

امروز با مژه 2 مین رفیتم از دانشگاه بیرون تا بعد مدتها کتابهای ترممون را بگیریم...اخه سرخوش رفتن سرکلاس هم حدی داره..!!تا چه حد علافی و بیکاری...تا چه حد کلاسها را دو در کردن و به جاش هله هوله خوردن و این ور اونور رفتن ...(ما خیلی متنبه شده ایم تازه گیها)

حراست دانشگاه دیده ما همین الان رفته ایم بیرون, هنوز نیومده داخل صداش میره بالا..میگه خانومااااااااا(نمردیم و خانوم هم شدیم..من از الان اعلام میکنم یه نیمچه خانوم تشریف دارم)) بعد که ما سرمون را بر میگردونیم و میگیم با ما هستید  میگه لطفا کارت دانشجویی....منا بگی بهم برخورد که نگو...این روزها هم که اخلاقم حسابی حال به هم زن شده.... گفتم بابا ما همین الان رفتیم بیرون...ولی چه فایده جذبه ام نگرفتش و همچنان منتظر بود.....منم با بی حوصله گی تمام  کارت را نشونش دادم گفتم این کارتا خوب ببین منا بشناس من هر روز هفته دانشگاهم دفعه ی دیگه نخواهی کارت ببینی ها...بعد انگار جذبه ام خیلی گرفتش بنده خدا دیگه حرف نزد...مژده هم که قربون خدا برم محض قشنگی همراه م بود   و فقط نگاه میکرد... تازه دور که میشیم یادش می یاد باید یه چیزی میگفته..همه دوست جون جونی  دارند ما هم دوست داریم..

ولی از اون روز تا حالا این حراست ِ که فهمیدیم تازه هم اومده بوده و بنده خدا حق داشته ما را نشناسه  دیگه به ما گیر نمیده و اینفدر  نگاه های احترام امیز میکنه که نگو ....ولی میخوام اعتراف کنم خیلی دلم واسه گیر دادنهاشون تنگ شده..خیلی دلم میخواد یه بار دیگه گیر بدهند هنوز از نحوه برخورد اون روزم  خیلی پشیمونم..ای خداااااااااااااااا من چرا تازه گیها شدیدا وجدان درد گرفتم؟!!

 

امروز دوتا اتفاق دیگه هم افتاد که من هنوز تو کفِش موندم...خدایی دوتاش خیلی  سه کاری بود..الهی خدا قسمت خودتون هم بکنه....

اولیش مال قبل ظهره...

ولی قبلش یه توضیح بدم  اینکه....

من کلا توی دانشگاه به پسرا رو نمیدم.....حالا میخواند هم کلاسی باشند میخواند غیر هم کلاسی.....دروغ گو دشمن خداست.... خوب اگه سلام کنند جوابشون را میدم ولی عمرا نگام به یکی بیفته و بخوام از این با ادب بازیها در بیارم.....حاالا یکی از اشناهای ما که ازقضا پسر هم هست و ما اسم مستعارش را بعد کلی شور گذاشتیم اقای صورتی  هم ورودی ماست ولی یه رشته ی دیگه..ما با این صورتی اصلا سلام علیک توی دانشگاه نداریم ولی توی رفت و امد های فامیلی حسابی هم را می تحویلیم.....!!!

خب یونی  موضوعش فرق داره چون این صورتی با اکیپش همیشه مایه خنده ی ماها هستند و اگه من بخوام با این صورتی حرف بزنم سبب میشه ناخواسته !!با اکیپش هم اشنا بشم و این دو تا عیب داره1- اول اینکه سبب میشه ادب مانع از این بشه که بخوام پشت سرشون حرف بزنم (اخه میدونید که من خیلیی با ادبم!!)که این خیلی سخته2- اینکه سبب میشه دیگه خنده از جمع ما بره و این خیلی بده چون اینها موضوعات اصلی خنده ی ما ها را تشکیل میدهند...

خوب چقدر پرت شدیم از موضوع....

حالا برم سر اصل مطلب...

امروز داشتیم  با مژه از ساختمون اداری بیرون می اومدیم  ...ما در را باز کردیم بریم بیرون حواسمون هم به روبرمون نبود..کلا یکم شنگولی راه میریم من و مژه...از قضا این صورتی هم داشت می اومد داخل...یه لحظه زمان متوقف شد وما فیس تو فیس شدیم(البته یه کم شدیدتر!!) و خشکمون زد که چرا اینجوری شد......منم سلام نکرده مثل این بچه خجالتی لپ قرمزهاخودم را زدم به اون راه که مثلا ندیده مش و سرمون را انداختیم پایین و خواستیم بی محلی کنیم و بریم بیرون...جلوی در شلوغ بود هنوز...ما هم سرمون را اوردیم بالا  تا بریم دیدیم  صورتی همون جا وایساده و مچمونا گرفت که  زیر زیرکی نگاه میکردیم و با چشمامون دنبالش میگشتیم که کجا رفته... حالا نگو این صورتی بدجنس روبه رومون بوده و حواسش به ما بوده... خلاصه سلام کرد ما هم جواب دادم واونم سرحال بود همه را یکی یکی حالشون را توی اون هاگیر واگیر پرسید...حالا ضایع کاریش کجا بود.....اینکه من مثل این خنگا قبل از اینکه بار دوم ببینمش بلند به مژه میگم ببین رفتش یا نه.....بعدش هم که اومدیم بیرون داشتیم هرهر و کرکر میکدیم و با مژه ادای حرف زدنش را درمی اوردیم دیدیم دوستاش بیرون نشستند و دارند به ما نگاه میکنند و هرهر میخندند ....یکی بیاد منا جمع کنه بخدا خیلی بده ادم جلوی چند نا بچه غول کم بیاره و اونا بعد عمری  ازش آتو بگیرند..خیلی بدههههههههههههههه....

 

دومین ضایع بازی هم برمیگرده به عصرش...کلا امروز روز سوتی دادن ما بود...

ساعت 3 ساختمان 8...

805 کلاس داشتیم...این کلاس هم چون مشترکه بین چند تا رشته حسابی شلوغ میشه......ما هم زرنگی کردیم و 10 مین زودتر از کلاس به جای اینکه زنبیل بذاریم رفتیم نشستیم و منتظر بقیه بودیم(بچه درس خونیم دیگه)

خلاصه 10 مین مونده به کلاس یه پسری اومده میگه  چه کلاسی دارید ..ما هم وقتی اسمش را گفتیم یه اطلاعیه چسبوند و بلند گفت  امروز کلاس ندارید استادتون حالش خوب نبود رفته خونه(استادمون مرد هست ها ..فکر خاصی نکنید)بعدش هم زد زیر خنده و رفت بیرون کلاس...برو بچه ما خودمون این کاره ایم ..کلاغ را رنگ میکنیم جای قناری میدیم بیرون...

نگاش کردیم بیرون وایساده بود و داشت میخندید ...همین خنده اش موجب شکمون شد...منم بچه حساس به بچه ها گفتم از جاتون تکون نخورید شاید سرکاری باشه بعد حسابی ضایع میشیم.......حالا هی دم در شلوغ و شلوغ تر میشد و یه عالمه چهره ی نا اشنا جمع شده بودند....فهمیدیم بله اینا میخواند ما را از کلاس بیرون کنند و خودشون بیاند جای ما را تصرف کنند( همه چیز دیده بودیم ولی کلاس دزدی دیگه ندیده بودیم ها)ما هم گفتیم تا 3 صبر میکنیم اگه استاد نیومد بعد میریم..خوب چیکار کنم ما طالب علمیم دیگه...

تا اینکه یه اقای خیلی شیک و مرتب و گوگولی که تیپ دامادی زده بود اومد گفت هنوز نشسته اید؟ ما هم هی سر مبارک را تکون میدادیم کهیعنی بببببببببببببببله  و میگفتیم میخواهی کلک بزنی مگه نه...اخرش اینقدر این سوال را پرسیدند و هی سرک می کشیدند داخل کلاس که  من یکی دیگه از رو رفتم و خواستم بلند شم برم بیرون..همون اقا گوگولیه  میگه دارید میرید...منم گفتم من که میدونم دراید کلک میزنید ولی چون حوصله ندارم میرم...اقاهه میگه  خوب گفتند کلاس ندارید دیگه..

تا اینکههمون موقع  بچه هامون خبر اوردند  که استاد واقعا نیومده ما هم کش اومدیم و دیگه خواستیم بریم بیرون...باز این پسر گوگولیه در میاد مگه دیدییید..منا بگی لجم در اومد گفتم بر بابا حوصله داری....همه بچه هاشون هم خندیدند...بعد هم واسه اینکه کم نیارم گفتم سری قبلی هم یه اقابی اومد همین را گفت و کلاس دزدی کرد و.....بعدم رفتم بیرون...پسره هم دیگه حرف نزد ..بچه هاشون هم چشم غره که این استادمون بود باهاش درست حرف بزن...

بعدم همه گفتیم برید خوش باشید...کلاس مال خودتون...

چند مین بعد دیدیم همون اقا گوگولیه داره تدریس میکنه و همه بهش میگند استاد...

اصلا من سال به سال با یکی کل کل میکنم ها..امروز از شانس بد باید با این جوجه استاد کل کل کنم که درس پیوسته ی ترم بعدم باهاشه..خوب تقصیر من چیه تو اینقد جوونی..تازه شم باید بدونی که استاد نباید با شاگرد هی کل کل کنه..بابا استادی گفتند...شاگردی گفنتند...اااااااااااااااااااا خدااااااااااااااااااا

 

در راستای بد بیاریهای امروز قبض موبال من 64 تومان اومده....ای خدا خیلی بدی..مگه باهم قرار نذاشتیم قبضم کم بیاد و از من بره واسه یکی دیگه..

اخه من چطوری دلم بیاد پول بی زبون را بدم واسه این قبض کوفتی...اصلا تقصیر این بعضی هاست که پول قبض من زیاد اومده(هِییییییییی  تو, فکر بد نکنی ها..این بعضها خودی هستند )حالا هرکی میخواد کمک کن بگه تا من شماره حساب بدهم ..به جون همگی همین الان نیازمند  یاری سبزتان  هستم..خواهشا کمکها نقدی باشه به طوریکه پول قبض ماه بعد هم در بیاد از توش شاید  من از استرس قبض بعدی هم در بیام...هم اکنون منتظر یاری سبزتان هستم.. شماره حساب خواستید بگید حتما میدم...

دیگه باید برم..خیلی خوابم میاد..بای همه گی..

 

راستییییی خدا جون خیلی دوست دارم.....بابت همه ی چیزهای خوبی که این روزها واسم اتفاق افتاده وخودت میدونی یه دنیا ملسییییی...بابت خیلی چیزهایی که هر دومون میدونیم ولی اینجا به علت رفت و امد بعضی چهره های اشنای سو استفاده گر نمیشه نوشت یه دنیا ملسی(ناناز با توبودم ها)....

 دوست دارم خدا جون...

دخترت نقطه...

پ.ن:

میگند خاصیتِ عشق و دوست داشتنه که ادم را دل نازک و رنجور میکنه..

به نظر میرسه تازه گیها من دل نازک شده ام...آیا من عاشق شده ام؟

اصلا این جمله دو طرفه است یا من نقیض حکم هستم؟

خدا جونم دوست دارم...

به خاطر عشقی که تو وجودم هست...

به خاطر اینکه دخترت هستم و تو خدامی...

به خاطر تمام اون چیزهای دونفره ای که بین من و توئه..

به خاطر همه چیز....

خدا جون دوست دارم...

دخترت نقطه

چه روزی بود امروز...

سلام ...چطورید؟

چه خبرا؟چه کارا؟چه چیزا(رهنما جان این سرقت ادبی نبودها...به ذهن خودم رسید)

حالا با خودتون نگید این دخمله  چقدر زود زود میاد اپ میکنه ها..خوب چیکار کنم نمیتونم بذارم که همه ی حرفها توی دلم قلمبه بشه....منم که بچه حسااااااااااس باید حتما روزمرگیهام را بگم تا احساس بهتری داشته باشم...

خوب شروع میکنیم...

1...2...3...

 ۱...۲...۳

امروز طبق معمول رفته بودیم یونی...

به به ..به به...عجب حراستی باحالی داریم..به همه  از چادری و مانتویی و فشن و غیر فشن گرفته تا ریشی و بسیجی و پیرو جوون گیر میده  و واسه ورود ازشون کارت میخواد ولی به من میگه بفرما تو...امروزم با زری دوستم داشتیم میرفتیم داخل یونی... حراست همیشگی  عوض شده بود و جاش یه اقای نسبتا جوون اومده بود.....ما را که میبینه میگه  لطفا کارتهاتون را نشون بدید..منا بگی یکم نگاش کردم گفتم کارت نشون بدهم؟...بنده خدا یکم نگاه میکنه  بعد میگه انگار قیافته هاتون اشناست برید تو...جذبه را داشتید که.... ابهتمون  گرفتش اونم سه فاز....ولی خدایی زشته دیگه کسی بزرگای دانشگاه را نشناسه..یعنی  دیگه سال 4می شده ایم...حالا دیگه مطمین شدم یه فرقی بین ما و این ترم بوقیهامون هست...ای خدا شکرت....

توی دانشگاه هم  که قدم میزنیم و بلند بلند حرف میزنیم این ترم بوقی هامون با احترام به ما نگاه میکنند..(اصولا جذبه ی ما همه گیر ه)..انگار ما کار شاقی کرده ایم که سال اخری هستیم.......قربون خودمون برم که چند سال زودتر به دنیا اومده ایم و سبب شده چند سال زودتر بیاییم دانشگاه و الگوی این ترم جدیدی ها بشیم...

امروز برنامه نویسی داشتییم..چه کلاس خوبیه ان کلاس..ما دوساعت قبل  ِ شروع  کلاس زنبیل هامونا میذاریم  و جاهامون را مشخص میکنیم...البته این زنگی در پی دوبار اخر نشستن دستمون اومد ....حالا دیگه ردیف های اول میشینم.....خیلی خوبه این اول نشستن ها واسه خودش عالمی داره... امیدوارم قسمت شما هم بشه...بخوام تریپ استاد  برنامه نویسیم حرف بزنم باید بگم این کلاس اصلا هم خوب نیست..تهویه که نداره...خیلی هم شلوغه...تهویه هم که نداره..مهمتر از همه اینکه کلاس طبق استاندارد ساخته شنده و به جای مربع شکل مستطیل شکل شده...تهویه هم که نداره.....

خوب تقصیر من چیه استاد هی میگه تهویه نداره من مجبورم واسه اینکه توی امانت حرف زدنش خیانت نشه هی تکرارش کنم...تازه یه عالمه بچه غول هم اون جلو میشینند و جلوی دید ما دخترا راا حسابی کور میکنند..ما هم هی سرمون را کج میکنیم تا ببینیم چی به چیه ولی نمیتونیم بهشون ایراد بگیره..خوب تقصیر اوتا چیه که ما توی بچه گی شیر و ماست کم خوردیم و کوچولووووووووو موندیم....*.ولی به غیر اینها که گفتم در کل  کلاس ِخوبیه* و استاد هم که دیگه....قرار نشد غیبت کنم ها...

اخه من  اصولا دختر خوبی هستم و ادای کسی را در نمی یارم..

خلاصه اینکه به جای کلاس برنامه نویسی امروز  یه نموره کلاس اخلاق و زندگی را با استاد تجربه کردیم...حالا همونطور که استاد فرمودند ما متوجه شدیم که اگه بمیریم بعد 120 سال ,شب اول قبر بعد از اینکه ازمون می پرسند خدا و پیغمبرتون کیه حتما سینوس 30 درجه را هم سوال میکنند و این از اون سوالات اساسی هست  که اگه جواب ندیم یهو ندایی میاد که میگه شلاااااااااااااااااااااااااق...

پس بخون بچه..درس بخون..درس چیز خوبیه و سبب میشه این همه بدبختی واسه شب اول قبرت نداشته باشی.هرکی هم نمیدونه سینوس 30 درجه  چیه نگران نباشه میشه یک بر روی دو....

___________________________

من هر وقت میرم سلف واسه غذا  اصولا تنها نمیرم..با مژه یا نارسی با هم  میریم ولی امروز تنهایی رفتم سلف ..منم که اصولا وقتی تنهام بچه ارومی میشم و ناخواسته  استراق سمع میکنم...بببین میگم ناخواسته  !!! حالا نیا بگی چقدر این بی ادبه ها..

خلاصه جلومون چند تا از این دخترا بودند که تریپ حرف زدنشون ادم را شوکه میکرد...

من اصولا خوشم نمی یاد کسی بشینه و پشت سر کسی حرف بزنه..نمیگم خودم خیلی مقیدم ها ولی اینکه واسه تمسخر این حرفا زده بشه زشتههههههه...خلاص  اینکه اینقدر اینا بلند حرف میزدند ما هم همه جامون گوش شد و صدا ازومون در نمی اومد تا ببینیم واسه کی حرف میزنند..(دارین که من اصلا خوشم نمی یاد از این کارها)

اخرش هم اون دختری را که واسش حرف میزدند شناختم....اخه عزیز من به تو چه فلانی مامان و باباش از هم جدا شدند و مامانش دوباره رفته ازدواج کرده...ب خوب عزیزم به تو چه مربوط که همون دختر یکم  مشکل ظاهری داره و توی حرف زدن خیلی ساده است...به تو چه که دروغ میگه..بابا شاید تو هم جای اون بودی مشکلات سبب میشد خیلی کارهای دیگه هم بکنی...ایششششششششششششش

.البته من که دلم میخواست 4 تا چیز بارشون کنم ولی دوتا چیز مانعم شد..اول اینکه خودم داشتم استراق سمع میکردم و ترسیدم به خودم بند بشند..دوما دوستام نبودند که هواداریم را بکنند ترسیدم درسته قورتم بدهند ولی کلا خوشم نیومد ....الهی غذا کوفتشون شده باشه..الهی پای سوسک توی غذاشون بوده باشه و خورده باشند ..الهی  مرغی که خورند ناخنهای پاش توی گلوشون گیر کرده باشه  بلکه تا یه مدت نتونند بشینند پشت سر کسی  نخوچی خرون راه بندازند  ...

کجا رفت عشقهای افلاطونی...؟!!

پسری را میشناسم ساکن انگلیس....تقریبا 8 سالی میشه که محل زندگیش  لندنه...

بهترین دوستی که هرآدمی میتونه داشته باشه...

پای حرفاش میشینی  کم نه خیلی تلخه....الان دیگه حدودا 29-30 سالشه  ...تقریبا 8 ساله ایران را برخلاف میل ترک کرده و....بچه تهرونه...اون قدیمترا وقتی 21 سالش بوده فوتبال بازی میکرده اونم در سطح باشگاهی...و اگه همه چیز طبق روال عادی خودش طی شده بود الان باید همه میشناختندش...

تو همون روزها که کم کم داشته اسمش گل میکرده عاشق میشه...عاشق یکی از طرفدارایی که هر روز تو محل تمرین حاضرمیشده....علاقه دو طرفه ست...دختر عاشق میشه و هر روز سر تمرینات میاد..پسر هم عاشق میشه  اونقدر که  بعد مدتی میره خواستگاری....خیلی سریعتر از اون چیزی که بشه فکرش را کرد نامزد میشند و مدت کوتاهی بعد عقد... مهر دخترمیشه 5000 سکه طلا...

کی داده و کی گرفته؟این حرفی یه که موقع تعیین مهر گفته میشه ولی....

پسر هر روز عاشقتر میشه و دختر...

دختر تلفنهای مشکوک داره...حرکاتش مرموز شده.... ولی پسر مگه میتونه به عشق زندگیش بدبین باشه....تلفنهای مشکوک دختر زیادتر میشه...و هر وقت پسر می پرسه چه کسی پشت خطه دختر میگه دوستم ناهید...

تا اینکه خیلی اتفاقی تلفن دختر دست پسر میاد و شماره ی ناهید نظرش را جلب میکنه...

 وسوسه رهاش نمیکنه ..با خودش به تفاهم میرسه...تماس میگیره و ....

یه پسر گوشی را برمیداره...تلفن قطع میشه

ولی خب مگه نه اینکه تلفن من وتو و بقیه هم خیلی اوقات دست دیگریست...

پسر به دختر حرفی نمیزنه....

زندگیش را عاشقانه دوست داره ولی حس بی اعتمادی تو وجودش لانه کرده ...تا اینکه یک روز که دختر میخواد  به دیدن دوستش ناهید بره  پسر قید تمرینات را میزنه فقط برای ارضا کردن حس اعتمادش و...میدونه  که بی اعتماد شده ولی میخواهد مطمین بشه اشتباه کرده...

چند دقیقه بعد....دختر و پسری دست در دست هم در گوشه ای از  شهر خنده هاشان خیابان را پر کرده ...

پسر شوک زده ..مغموم...و دلگیر ....

و عکسی به یادگار از "او" به همراه دیگیری تنها یادگاری از ان روزهاست...

پسر دگر تحمل دختر را نداره...تحمل خودش را نداره...تحمل زندگی دونفره ای که قرار بود داشته باشند را نداره...جدایی میخواد...

بلوایی به پا میشه..همه علت را میخواند و پسر فقط نداشتن تفاهم را بهانه میکنه....چه کسی باورمیکنه ولی...

دختر توضح بیشتر میخواد و پسر همه چیز را میگه...دختر گریه میکنه...قول میده تمامش کنه...قول میدهد همه چیز را درست کنه ولی پسر فقط جدایی میخواد....

دلش شکسته و هیچ چیز نمیتونه دلتنگیش را رفع کنه.....پسر با طلاق توافقی موافق است و دختر گریه میکنه...پدرش ارتشی است  و آبروی او در خطره....پدر بفهمه مرگش حتمی ست.....و پسر مردانه قول میدهد که این رازی بشود دو نفره...

و با دادن برگه ای به مادر برای وکالتی توافقی ایران را به مقصد انگلیس ترک میکنه و سفری 8ساله شروع میشه.....و کاش این پایان ماجرا بود...

پدر دختر جریان را نمیدونه...پسر را فریبکار قلمداد کرده ....شکایتی علیه او تنظیم میشه..حکم جلب پسر گرفته میشود..مهریه دختر به اجرا گذاشته میشود....دختر حرفی نمیزنه...گفتن واقعیت مساوی ست با تباه شدن خودش ..پس ساده ترین  راه تهمت زدن به پسری ست که ان سوی ابها  قرار دارد....آبروی پسر رفته...باشگاه موضوع را فهمیده.... دیگههمه جریان را میدانند : پسر یک حقه باز است....

و الان بیش از ۸سال است که این جریان ادامه داره....

پسر خسته شده...دلش  هوای اغوش مادر کرده...دلتنگ است بیشتر از هر زمانی....دلش میخواد برگرده ولی نمیداونه چه کار کند..هنوز شکایت پدر دختر پا برجاست... یا باید همه چیز را تحمل کند یا باید رازی 8 ساله بر ملا شود تا پسر رها یی یابد

این روزها وکیلی گفته ..دختر ر ا که هنوز مجرد است و به ادعای پدر پاک  برای یک سری ازمایشات به پزشک قانونی فرستاده شده...ولی پسر هنوز میترسد نگران دختر است و قولی که روزی  قرار بود فقط دو نفره باشد.... و دوراهی عجیبی ست برای تصمیم گیری نهایی...

یعنی میشه...؟

سلام همه گی..

امروز حالم زیاد خوب نبود...کمر درد شدید...احساس سرمای زیاد و بی حسی کامل  ...تا چند ساعت پش مطمین بودم که اون دنیایی هستم.. ولی الان  خوبم...مامان حسابی ساپورت  کرده و کلی مواد مقوی خورده ام...

امروز اومدم سری زمانی بخونم کلی مزخرف بود..اخرش هم هیچی نفهمیدم....هنوز ترم شروع نشده استاد یه سوال داده و گفته مال درسهای ترمهای قبل تونه  و هرکی حلش نکرد خودش نیاد سر کلاس( استاد گفتیم زرنگیم ولی دیگه نه اینقدر)...فکر کنم باید قید کلاس فردا را بزنم ..هرچی فکر کردم ..هرچی کتابهای قبل را زیر و رو کردم به جایی نرسیدم..

ناناز هم جوابش را نمیدونست... بماند که اولش کلی با دعوا می خواست منا متقاعد کنه که اینها را قبلا خونده ای ولی خوشبختانه یا بدبختانه هرچی گشتیم چیزی پیدا نشد...اومدم زرنگی کنم به پری – دوستم – زنگ زدم که جواب مسئله را میدونه یا نه و اونم که این درس را نگرفته منا حسابی نا امید کرد..حالا فردا صبح قراره جلسه شور بذاریم با بچه ها و  ببینیم چه خاکی بریزیم بر سر مبارکمون.....یا نتیجه این میشه که اصلا به روی خود نیاریم و بدون حل بریم سرکلاس که مطمینا استاد خیلی بد ضایع میکنه و احتمال قویش اینه که ما را از سر کلاس به بیرون هدایت کنه...راه دیگه اش اینه که سوال را عوض کنیم و جواب دیگه ای واسش بدهیم که بازم نمیشه..

نمیدونم...حوصله ندارم...دلم میخواد این درس را حذف کنم..اومدم زرنگی کنم و زرنگی ... واسه همین این درس را این ترم برداشتم ولی هیچ کدوم از دوستای جون جونیم این درس را نگرفتند و چه سخته تنهایی رفتن سر این کلاس , تنهایی استاد را تحمل کردن و تنهایی درس خوندن واسه فردا..

اییییییی خدااااااااااااا نمیگم فردا واسه استاد مشکلی پیش بیاد ولی جون  دوتایی یه خبر خوشی بهش برسه تا  یا نیاد یا میاد نخواد اذیت کنه...

ملسیییی خدا جون..دوست دارم پیشاپیش..

سلام همه گی... ** توی دانشگاه داریم فله ای قدم میزنیم   وطبق عادت سرک می کشیم ..کلی کلاس اولی می بینیم ...همه شون فله ای اینور اونور میرند..کلا تابلو راه میرند این اولی ها ...اصولا توی دانشگاه دو دسته هستند که فله ای راه میرند ..یه دسته سال اولی یه دسته هم سال اخریه ا...ما که سال اخری هستیم و امار هم دوره ایها مون را داریم پس حتما سال اولی هستند دیگه.یادمه سال اول که دانشگاه قبول شده بودم همون روزهای اول...با ابجی دوستم ارزو اشنا شدم ..وقتی ارزو گفت الهه سال سومه من با خودم گفتم چقدر زیاد ...چقدر درس خونده. ....چقدر سن داره ...( خوب بچه بودم دیگه)الان خودم دیگه سال 4 امی هستم ...چقدر پرت شدیم از موصوع اصلی ...اره داشتم میگفتم که امروز کلی دختر و پسر دید زدیم که همه بی نهایت قشن تشریف داشتند .. مخصوصا دخترا یه تریپ هایی زده بودند که ما که دختریم ندید بدید بازی در اورده بودیم  که چطور اینا را توی دانشگاه راه دادند ...و هی نگاه میکردیم ..مژده که دیگه صداش در اومد که چرا به اینا گیر نمیدهند بعد تا ما مییایم دانشگاه سریع ازمون کارت دانشجویی میخواند ندیمم که ....

 

** دسته جمعی ( اصولا ما علاقه ی خاصی به دسته جمعی راه رفتن داریم )داشتیم توی سی و سه پل قدم میزدیم  شایان توی بغل باباش ورجه وورجه میکنه ...من و ندا –ابجی کوچیکم- :شایان مگه تو کوچیکی که بغل بابا رفتی...شایان با همون حرف زدن مخصوص خودش که هنوز تلفظ کامل کلماتا بلد نیست میگه:خوب راه اومده ام خسته شده ام .ندا:خوب منم خسته شدم ولی نگاه کن دارم راه میام. شایان.:خوب اگه خسته شده ای بگو خاله(منظورش من بودم ها) بغلت کنه..حالا من میگم ابجی کوچیکم فکر نکنید واقعا کوچولوئه ها..فقط چون کوچیکتر از منه میشه کوچیکتره....ولی فقط دوسال از من کوچیک تره ...خانوم20 ساله تشریف داند ...یه سر و گردنم از من بزرگتره و خلاصه واسه خودش یلی یه ..حالا شایان چه فکری میکنه این حرف را میزنه من میذارم به حساب بچه بودنش و اینکه عقلش نمیرسه.

 

** ساعت  هشت و نیم شب ِ...من ارایش کرده و متین و خیلی خانوم اماده ام تا با مامان و بابا بریم مهممونی .. ابجی ِ نقطه خوابه و داداش ِ نقطه با دوستاش رفته بیرون بگرده ...منم که خدا خدا میکنم کسی دیگه باهامون نیا د.بعضی اوقات نفس خبیثم شیطنت میکنه دیگه ...این از اون لحظاتیه که میخوام مامان و بابا فقط مال من باشند...دوتایی داریم با هم بحثهای مادر دختری میکنیم. ..مامان:اگه همیشه ارایش کنی خوبه نه فقط الان...من:وااااااااااا مامان من که همیشه ارایش میکنم ...مامان:نه اینطوی ارایش نمیکنی ... و من قند توی دلم اب میشه ...بحث آرایش کردن و نکردن نیست ها...نه.....چون حتی اگه مامان هم خوشش نیاد من باباخره ارایش میکنم ..این مورد یکی از اون موردهاییه که نظر هیچ کس واسم مهم نیست ..حتی اگه بگند بمیر میمیرم ولی حرفم عوض نوشه.. ولی اینکه بدونی واسه مامانت مهمی ...اینکه حس کنی مامانت از ارایش خوشش میاد...که وقتی یه روسری سرت میکنی بهت یاد اور بشه چقدر این روسری بهت میاد ....که وقتی داری باهاش حرف میزنی..توی صورتت نگاه کنه و بگه اسپری موبری که واست گرفتم را به صورتت زدی و من که سرم را تکونمیدم بگه خوب شد گرمتمش ها...مامانی دوست دارم ....بماند که گاهی وقتا مثل امروز حسابی لج من را درمیاری ..بماند که نصیحت میکنی و نصیحت میکنی و فکر میکنی دخترت عاقل میشه با نصیحتای تو ...ولی مهم نیست..همین که دوست دارم کافیه ...دوست دارم بهترین مامان دنیا...

 

** نمیدونم کدوم ادم نیمه دیوونه ای رفته فیشهای پشت اسپیکر را که بهش پرس بوده باز کرده   و ما چند وقته بدون اسپیکر زندگی میکنیم .من که تقصیرش را گذاشتم پای بچه ها ولی اخه یکی  نیست بگه بچه شیطونی هم حدی داره ...تو چیکار به اسپیکر داری برو لیوانت را بشکن..برو موهای بچه خالت را بکش. .. برو با بچه عموهات توی سر و کله ی هم بزن ..برو به خاله ندات بگودیووانه ولی چرا از این کارا میکنی ...اه این چند روز کلی داشتم با خودم اینها را میگفتم و هی حرص میخوردم ..هی هم التماس یکی بیاد این اسپیکر را درست کنه ...اخرین حرفی هم که بهم نحویل داده شد امروز ظهر بود که گفتند بابا این خیلی دنگ و فنگ داره و باید اسپیکرها را بری مغازه کامپیوتی تا اون پرس کنه و ...ما هم به کل قطع امید کرده بودیم و به دستگاه سیدی راضی شده بودیم...تا امروزکه  محمد  اومد واسمون مطلب بریزه روی کام.....ما هم نشونش دادیم که ببین چی شده و الان بی اسپیکر باید چی کار کنیم...محمد هم یکم که نگاش کرد گفت یه فیش از اسپیکر مستقم میخورده به کیبورد اون نیست اگه باشه حله ....بعدش هم سیمه را از  توی کشوی میز درش اورد که ما گفتم اااااااااااااا این فیشه مال  دستگاه سی دی هست؟ ...البته ما خودمون از اولش هم میدونستیم که این کاری نداره فقط میخواستیم سطح دانش بقیه را بسنجیم ..فقط شانسمون گفت سر خود نگفتیم ببرند اسپیکر را واسه تعمیر ...خلاصه اینکه حالا دیگه اسپیکر داریم باز میتونیم  کلی با اهنگ جوات هاش حال کنیم ....خوب تقصیر من چیه سیم اسپیکر رفته توی کشوی میز قایم شده و سبب شده ما نسبت به این گلهای باغ ملکوت  که همیشه دسته جمعی توطئه میکنند !!! بدبین بشیم ..اصلا خدا این سیمه را بکشه که سبب میشه ما دچار توهم بشیم...حالا شانسشون باز گفت که مسئله به خوشی فیصله پیدا کرد و گرنه مگه ولشون میکردیم دیگه

 **دیگه باید برم  ..صدا ی مامان در اومده که...نقطه بیا شااااااااااااام.

 پ.ن:چرا باززی استقلال و پرسپولیس که شروع شد من هیچ حسی واسه دیدن نداشتم؟ اخه من یه زمانی-زمان جاهلیت - طرفدار پر و پا قرص استقلا ل و نود و ...بودم ولی این بار  شروع بازی همانا و خوابیدن من همانا...پا قدم هم که داشتم چشمام را که دقیقه های اخر باز کردم  تا بپرسم بازی چند به چند شد پرسپولیس گل مساویش را زد  و دادا کوچیکه هم گفت تو بگیری بخوابی بیشتر به نفعی ... البته ما که از همون اول می دونستیم استقلال باختن یا مساوی رو دوششه ولی نخواستم با گفتنش موجب تضعیف روحیه  حریف بشیم   ولی واسم یه سوال پیش اومده..این شهر اورد دیگه چی صیغه ای هست ..خیلی لوسه من هرکاری میکنم به دلم نمی شینه ...همون داربی یا دربی که قشنگتره.... از بس این خیابونی این واژه شهر اود را بلغور کرد من حالت تهوع گرفتم بخدا.. اونقدر که میخوام برم یه دست سیر بزنمش.... .چیزی میزی که هوا نکردید بابا... فقط یه اسم جایگزین کردیددیگه.. چقدر ندید بازی در میارید خوب...

 

به میمنت و مبارکی کلاسهای این ترمم شروع شد

قربون بچه هامون برم که همه شون واسه نیومدن پایه اند...

چهارشنبه...ساعت 13 کلاس 808  درس ِ سری زمانی..

آخه من به کی بگم از کلاس 30-40 نفری فقط 15 نفر اومده بوند تازه با احتساب کسایی که هم رشته ای نبودند..

پسرامون رو کم کنی هنوز نیومدند و ما از زیارت این جماعت اهل علم و معرفت محروم مونده ایم..

استاد که اومد سر کلاش خودش وا رفت...

استاد : همه تون همینید؟

ما: نه استاد خیلی هستیم بقیه نیومدند ما بچه زرنگاشونیم...

اینقدر این استاد تیکه پرونه که نگو....من که دوست دارم درجا چیز بارش کنم ولی مگه جرات دارم...اینطوری نباید دیگه روی نمره اخر سالم حساب کنم..منم که حسااااااااااااااس...

اخه مگه تقصیر ماست که هیچی یادمون نیست؟هرچی سوال میکرد ما مثل این خنگا نگاش میکردیم..(البته من چون خنگ نبودم حتی بهش نگاه هم نمیکردم...نگام کامل به بقیه یا زمین بود)

از این 15-16 نفر که سرکلاس بودیم  فقط 3 راس  آقا وجود داشتند که تازه همونهاشون هم رشته ای هم نبودندکه آدم روی کمکش حساب کنه...

 ولی خدایی خیلی کلاس باحالی بود..استاد بعد کلی حرف زدن گفت کتابها را باز کنید تا  شروع کنیم...

قربون خودمون برم هیچ کدوم از دخترا کتاب همراهمون نبود...

خود استاد توی کف مونده بود .آخرم دلش تاب نیاورد ما دخترا را که توی یه ردیف نشسته بودیم نشون داد و گفت این ردیف 7-8 نفری هیچ کدوم کتاب همراهشون نیوردند..استاد هم فهمید ما خیلی طالب علمیم...

خلاصه اینکه استاد دستش اومد این ترم باید با ما خیلی سرو کله بزنه.... 

مژده دوستم سر کلاس بعد کلی که رفته  مرتب از عقب به صندلیم میزنه.سرم را که برمیگردونم میگه: نقطه فامیل ِ این استاد ِ چیه..

من: نورالله  و دوباره سرم را برمیگردونم..

چند ثانیه بعد....

دوباره یکی به صندلیم میزنه....با ترس سرم را برمیگردونم ومیگم چی شده؟

مژده:بابا میگم فامیل استاد چیه

من:نورالله

عصبانی مشه صداش را بلندتر میکنه:بابا اسم استاد را که نمیخوام فامیلش را بگو...

منم هرهر و کرکر: بابا خوب فامیلش نورالله ست دیگه..

کلی خندیدم توی دلم ..اخه اگه بلند میخندیدم استاد بیرون میکرد دیگه..اخه این استاد ما خیلی با جذبه است ادم را سریع خیط میکنه ..طرف میمونه از کجا خورده... 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فرخنده جون را بعد چند وقت ندیدن دیروز دیدم..کشته نشده عجب خانومی شده...راسته هرکی ازدواج میکنه خانوم میشه؟پس تا خانوم شدن و خانومانه رفتار کردن ِ من حالا حالاها مونده...

عجب ناز شده بود این دختر....کلی با هم خندیدیم...کلی روزه خوری کردیم......کلی درباره جشن عقدش که 25 مهره و دعوتی ها و همسرش نخوچی خورون راه انداختیم...

کلی هم  امار بقیه را گرفتیم...البته باهاش طی کردم که دیگه  شوهر داره و نباید تو امور ِمربوط به من دخالت کنه ولی مگه این بشر از رو میره...

توی اون چند ساعتی که باهم بودیم کلی ها را دیدیم...ولی اصل کاریها را نیدیدم...کسی از سارا...مریم...خاله...الهه و غیره خبر داره؟دلم واسشون تنگیده...دست خودم نیست خوب چیکار کنم  دلم صله ی  رحم میخواد

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داشتم فیلم روز حسرت را میدیدم...

عجب توی این روز حسرت از مهراوه شریفی نیا خوشم اومده..هرچی با این افسانه بایگان و این حوری بودنش  حال نمیکنم برعکسش با این مهراوه میخوشم...

داره حال همه شون را اساسی میگیره...از این زنای نق نقوی توی فیلما که اشکشون در مشکشونه وهمیشه اویزون شوهراشونند حالم بد میشه...وقتی هم  تو سری میخورند باز قربون صدقه میرند ولی این چند قسمت اخیرعجیب خوشم اومده از مهراوه...دارم کیف میکنم بخدا...مخصوصا اونجاهایی که حال این حاجی و پسرش را تپل میگیره....امیدوارم حالا که من تعریف کردم برعکس نشه...

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وای من یه بچه ابجی دارم ماه...این بچه ابجیم حرف زدنش منحصر به فرده

به پا میگه پار!!!!

امروز میگفت خاله پارم را ببین درد میکنه... ما هم مثل همیشه هر هر و کرکر ...

فداش بشم هرچی من و ابجی کوچیکم حالیش میکنیم شایان جان دلبندم  این پاست نه پار  توی کتش نمیره که نمیره...

به دوختن هم میگه دوزیدن...میگه مامانم  واسم لباس دوزیده!! من که فکر میکنم داره فارسی دری صحبت میکنه نظر شماها چیه؟شاید هم فارسی پهلوی؟

امشب هم که خونشون بودیم ابجی کوچیکم (ندا)حالش زیاد خوب نبود...معده اش اساسی بهم ریخته بود.

واسه همین  دراز کشیده بود شاید بهتر بشه. وروجک اومده روش نشسته میگه خاله میخوای ببعی بازی کنیم...

فداش بشم من.....

 

احیا رفتن من!!!

جای همه خالی دیشب تصمیم گرفتیم بریم احیا...گفتم یه سر میریم آب توبه میریزیم دل خدا را به دست میاریم ..لا اقل گناههای امسالمون با گریه هایی که میکنیم  یر به یر میشه ..بعدشم مثل این فیلم هندی ها شاد و خرم میاییم خونه و روز از نو ,روزی از نو....

ولی دیشب از وقتی رفتیم خونه ی  زن دایی مامان که هرساله این شبها  را مراسم میگیره  از همون اول که نشستیم زن داداشم شروع به خمیازه کشیدن کرد که روی منم اثربد گذاشت - اصولا من یادگیریم توی موارد منفی خیلی بالاست- یکی اون میکشید یکی من میکشیدم. بعضی اوقات هم با هم خمیازه میکشیدیم...خلاصه دیشب فک من کلی کش اومد..تازه هر 20 الی 30 دقیقه یه بار هم سرماخوردگیم عود میکرد و در قالب عطسه کردن خودش را نشون میداد....ابریزش و خارش گلو هم که بماند...

هنوز یه ساعت نگرفته بود به همه این موارد چرت گرفتن من هم اضافه شد...اصلا نمیدونم چرا اینجوریه..من همیشه تا ساعت 4-5 صبح بیدارم و نت و چت میرم ولی وقتی به خدا میرسه خوابم میگیره ...دیشب هم از همون شبها بود که من چشمام کم کم داشت سنگین میشد..

گریه هم که خبری نبود....این خانومه با چنان سوزی نوحه میخوند که دل سنگ را هم آب میکرد ولی نوچچچچچچچچچچچچچ ما بیدی نبودیم که از این بادها بلرزیم و نوحه رومون اثر نداشت...حالا دیگه خودمون را کشتیم و کلی یاد بدبختیها و بیچارگی هامون افتادیم  اشکم کم کم  در اومد اونم موقعی که خانومه داشت نوحه اش را  تموم میکرد...حالا مگه دیگه اشک من بند می اومد...انگار خیلی بدبختیهام عظیم بوده...خلاصه اینکه دیشب فیضی نبردیم ....

تو راه خونه به زن داداشم میگم تو چرا اینقدر خمیازه میکشیدی؟ لیلا(زن داداشم): نور لامپها اذیتم میکرد...میبینی که الان دیگه خمیازه نمیکشم....... ما را بگی اینجوری شدیم ...(همونجوری دیگه)

بعدشم که اومدیم خونه خواب از سر مبارکمو پرید و رفتیم نت اونم تا ساعت 4:30 صبح..اینجوری هاست دیگه...

خدا اخر و عاقبت ما را به خیر کنه....