دلایلی که من میخوام ازدواج کنم...
یه خونه باشه مال خودم باشه...همه چیزش مال من باشه ..مال من و اون یکی...
تخت یه نفره ام تبدیل بشه به تخت دو نفره...خوب چی کار کنم از بچه گی عاشق این تخت دونفره ها بوده ام...
وقتی میخوام برم خرید باهام بیاد..غر نزنه اگه م خودش نمی یاد پولش را پیشاپیش بده...
وقتی دلتنگ شدم برم تو بغلش تا بخندونتم...
وقتی میخوام اشپزی کنم فقط بخوره حتی اگه بده کلی تعریف کنه...
راحت و ازاد بتونم تاپ و لباس باز بپوشم و این راه دلبری کردن را هم امتحان کنم...
بشینم جلوش و اروم اروم ناخن های دست و پام را لاک بزنه....
منا تشویق کنه واسه فوق بخونم.....شاید هم با هم بخونیم ...
ساعت 1-2 که دلم بیرون رفتن میخواد بهش تکیه کنم و بریم قدم بزنیم...
و کلی چیزای دیگه...
همه اش شاید بچه گانه باشه ولی خوب دوست دارم....
در راستای ازدواج کردن تصمیم گرفته ام به کیس های موجود رو ی خوش نشان بدهم تا کمی فن دلبری به کار ببرند شاید دلم هوایی شد..
دیشب به اون میگم میخنده...فکر میکنه من دوباره یکی از اون شوخی های خرکی م را کرده ام..هی تو..حالا که من ازدواج کردم و کارت نامزدیم را واست میل کردم بعد بازم بخند.....خلاصه اینکه ارازل و اوباش بودن راهم کنار گذاشته ایم..چند وقتی ست ارده کرده ایم زندگی کسالت بار قبلا ها را پیشه کنیم.. ... در همین راستا تلفن مان را بیشتر اوقات خاموشم یکنیم تا جواب ملت نامحرم را ندهیم...چتهای شبانه مان را کم کرده ایم..اخه خودما میشناسم میدونم اگه برم چت یا با یکی اشنا بشم بعد باهاش ممکنه دوست بشم و از اونجایی که هدفم فقط تفریح و سرگرمی و باهاش بودنه الکی هی ادامه میدهم و هم اونا هوایی میکنم هم تا چند وقت خودم تعهد اخلاقی!! پیدا میکنم.. الان میخوام یکم بچه مثبتی(گاگولی خودمون) فکر کنم..حالا هرکی هرچی میخواد بگه....
داشتم فکر میکردم اگه من بخوام ازدواج کنم..اینجا را هیچ وقت به همسرم نشون نمیدم..چون با خوندن پست هام امار دوستان مذکر و شیطنت هام را ریز ریز میگیره و ممکنه نظرش نسبت به شریف بودنم برگرده.......و از اونجا که حرف توی دهنم نمی مونه اگه یه روزی خواستم بهش ادرس بدهم حتما قبلش کلی از پست هام را حذف میکنم...ترجیح میدم همسرم فکر کنه اولین فرد زندگیمه حتی اگه حقه بازی باشه..خوب دوست دارم دلش خوش بشه..منم واسش نقش این دخترای خجالتی را بازی کنم که وقتی بهم میگه دوست دارم رنگ به رنگ بشم...ای خدا حالا یه گاگول را گیر من نندازی ها..داغی بس است برای قبیله ای ..حالا فکر کن دوتای بخواهیم بشیم...
پ.ن:نمیخندید یه چی بگم...میخوام یه اعترافی بکنم....ببینید من ادرس نتی فیس بوک را هم یادم نیست..میخواستم یه دوست بلاگی را اد کنم ولی اصلا ادرس فیس بوک یادم نبود..سرچ هم کردم به جایی نرسید...خود کلمه فیس بوک را هم با دات کام یا دات آی آر امتحان کردم به جوابی نرسیدم...حالا باز بیایید توضیح بدید...خوب چیکار کنم..درجه ی خنگیم یه کم بالاتر رفته....منتظر کمک های مردمی شما هستم....
پ.ن:ایا میشه با اختیار کردن همسر به بقیه پز داد؟برم تو کارش؟
بعدا نوشت:یه دوست های میلی من که چند ساله میشناسمش میخواد بیاد ایران...وای من یه چی گفتم توی میلم شوخی شوخی اونم جدی گرفته..منم اصلا نمیخوام ببینمش..بخوام هم نمیتونم چند روز کامل در اختیارش باشم.....اگه کسی هست که این چند وقت که ایرانه باهاش باشه و زیر و بم جایی را که توشه نشون این دوست من بده بهم خبر بده...محض اطلاع این دوست جان ۲۸سالشونه...تا سطح دکتراا درس خوندند...از ۱۳ سالگی انگلیس زندگی میکنند و کارشون هم خیلی خوبه..اخلاقش هم من میدونم خوبه..اینها را گفتم شاید دلتون خواست راهنماشون و مهمتر دوستش باشید..توراخدا توی رودربایستی گیر نکنید خبرم بدید..اونم منتظر خبر منه
...
بعدا نوشت:من به خواستگارم میگم نه ابجی کوچیکه ی من جلز ولز میکنه...هرچی به این مامان میگم این را شوهرش بده از شرش راحت بشیم گوش نمیده..تازه دوقورت و نیمش هم باقی یه...میگه ۶سال دیگه بمون تا اونی که میخوای بیا...اصلا میخوام بمونم یللی تللی کنم به کسی ربط نداره..اصلا میخوام با یه گاگول مغرور و پرافاده تو مایه های تو ازدواج کنم بازم به کسی ربطی نداره...
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 0:0 توسط نقطه
|