نیستم دیگه!!

الان ۴:۴۰ صبحه..

فکر کن مثل دیوونه ها صبر کنی تا ببین یمیاد یا نه و باهاش حرف بزنی که اروم بشی...

و اون حالت را از هرچی حرف زدن  دونفره ست بد کنه..به خودت لعنت بفرستی برو مثل بچه ی ادم بخواب..

یکم سرحال نیستم این روزها....

پست های اخیر را خوندم همه ش داشتم بدبخت ی مینوشتم...خودم هم حالم از خودم و این نوشته ها به هم میخوره...

همیشه اینجوریه.....وقتی خسته بشم..مشکل ها زیاد بشه..ادمها جوری بشند که دیگه نتونم بهشون اعتماد کنم...حرفهایی را از کسایی بشونی که انتظارش را نداری...تصمیم میگیری بری با خودت کمی بمیری...

فعلا یه مدت نیستم...

وقتی اوضاع اروم شد....و سرحال شدم میام.....

وفتی اومدم به همه سر میزنم...دوستتون دارم همیشه

پ.ن:گوشیم خاموشه.....لطفا تماس نگیر...واسه همیشه خاموشه..هم تو نیاز به ارامش داری هم من نمیخوام منتی برام باشه...

پ.ن:فکر کن یکی بهت بگه چون قبلا فکر میکرده ای زنم میشی باهام روراست نبوده ای سر مسئله ی س.ک.س و چون الان نمیخواهی زنم بشی داری باهام رک حرف میزنی...اه خدای من...هیچ وقت نمی بخشمت....

پ.ن:لطفا از دوستان هم سراغ نگیر ...تا همیشه

گند بزنند این روزها را!!


"هی فلانی

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده ی کوچک

ان هم از دست عزیزی

که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمیخواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد"

حوصله نداریم..بی حوصله ایم...چتمان نمی اید.....نوشتنمان نمی اید....تلفن زدن و جواب دادن مان نمی اید...فیلم دیدنمان نمی اید..اهنگ گوش دادنمان نمی اید....درس خواندنمان نمی اید...رقصیدنمان نمی اید...

غذا خوردنمان می اید..دعوا کردنمان می اید...فحش دادنمان می اید.....به حال خودمان ترحم کردن می اید....پسرها را ادم حساب نکردنمان می اید...

ولی همچنان مثل خر در گل مانده ام...چقدر حالت تهوع دارم..میخوام بیارم بالا..با یکی حرف بزنم که دلم نمیخوادش.....و واسه خودش تا ناکجا اباد هم پیش بره....

کاش این موضوع تموم شه بتونم به زندگی سابقم ادامه بدم..هیچ وقت از ادمهای حقیر خوشم نمی یاد..مخصوصا اگه به خاطر عشق التماس کنند.... مخصوصا اینکه واست هیچ ارزشی نداشته باشند...

پ.ن:موهامان را رنگ گذاشتیم..مشکی روشن بود!!شد مشکی پر کلاغی....نمیتوانیم ادم وار رنگ بگذاریم..

مزاحم

 

بعدا نوشت:وای چیزی نبود من بزرگش کرده بودم..از بس خر و ساده ام...طرف یه چیزی میگه من تپش قلب میگیرم..دیشب با خودم فکر کردم دیدم زشتهاگه بخوام با دعوا پیش برم و اونم هر غلطی خواست بکنه.. حالا درسته من شیطونم ولی یهو دیدی ۴تا چیزم روش گذاشت تحویل بقیه داد منم که بی زبون!!چه جوری جمع و جورش کنم....

واسه همین مثل یه دختر گل و ناز از در دوستی باهاش در اومدم و فعلا همه چیز خوبه....گرچه چشم دیدنش را ندارم ولی فعلا باید هواش را داشته باشم تا سر یه مسئله از هم جدا شیم....میخوام جوری بشه خودش بکشه کنار...نه اینکه من جوابش را ندم!! میدونم که میتونم...

ولی تازه گی ها حالم از تلفن به هم می خوره....اه چه پسرهایی وجود دارند..میخواد به زور من را نگه داره...اونم وقتی میدونه اصلا باهاش حال نمیکنم !!..واسش دارم.....حیف که خیلی مودبم و گرنه هرچی فحش توی دهنمه را تایپ میکردم..پسره ی....(هرچی میخواهید جاش بذارید)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وای داره قلبم وای می ایسته...

یه ادم بی شعوری که هی اس ام اس میداد که جواب بده منم کم محلیش میکردم...انگار ه جاییشش خیلی سوخته تهدیدم کرده...که زنگ میزنم مامانت اینا و بقیه و هچی از دهنم بیاد بهشون میگم..

ادم بی شعوره عوضی..شماره  خونه را هم داره...چه میدونستم اینقدر بی شعوره...

الان هرکی زنگ میزنه من قلبم تندتند میزنه..تپش قلب دارم..انگار حرف که با هم  میزده ایم صداما ضبط کرده واسه الان...خاک بر سرش..میخواد با تهدید منا نگه داره..از همچین ادم های حقیری متنفرم..

وایییییییی داره قلبم وای میسه..

کاش ادیسون این تلفن را اختراع نمیکرد

دعا کنید همه چز به خوبی و خوشی تموم شه..نه اصلا دعا کنید طرف بمیره من راحت شم...

بعد نوشت ۲:ببخشید ولی یه تذکر ضروری لازم بود...اون قسمت اخر مطلبم مال عشقم نبود.....فکر کنم دوره عشق و عاشقی تموم شده..واسه دوستی بود که با هم یه مدت دوران عاشقانه داشتیم و الان با هم خوبیم فقط 

بعدا نوشت۱:فکر کنید سنگ دلی یه..ولی خدا جون این ابجی کوچیکه ی من را ن.ا.ب.و.د.ش کن...دوستش ندارم حتی یک ذره...حسود از خود راضی یه بدجنس دروغگو.....زندگی بدون وجود تو هم قشنگه...

هرکه با من نیست بر ضد منه....این قانون منه..

از ادمهایی که مخالف منند خوشم نمی یاد..این خیلی رکه... دوستشون هم داشته باشم سعی میکنم باهاشون بحث نکنم...زری دوست منم همین جوری هاست.....از اون فناتیک های طرفدار ا.ح.م.د.ی.ن.ژ.ا.د..هر وقت باهاش یه حریفی میزنیم سرش دعوا میشه.....امروز بهش گفتم فقط احمق ها طرفدار اونند..میگه نه این را نگو منم طرفدارشم....منم گفتم خوب تو هم توی همون دسته ای دیگه.....بعضی از شخصیت ها حتی ارزش حرف زدن هم ندارند..بعضی از دوست ها هم ارزش سرمایه گذاری ندارند....

----------------------

بحث خواستگار و ازدواج تموم شد به همین زودی.....پرونده ش مختومه اعلام شد...اه من تا وقتی که حرفشه میگم میخوام ازدواج کنم ولی بحث که جدی میشه کلا میزنم زیرش....سر این یکی بابا راضی بود..کلا بابا همیشه راضی یه...میگه هرچی دخترم بگه..همه چیزش خوب بود...درسش..کارش.....خانواده ش...پولش...فقط عشقی در کار نبود که اونم مشکل نیست....خودم را میشناسم اراده میکردم عاشقش میشدم....اونمکه از خداش باشه .....ولی اخر شب که با****حرفیدم کلی نظرم برگشت...فکر کردم هنوز دلم میخواد به شیطنت هام  ادامه بدم...در همین راستا صبح که بیدار شدم رای مامان را زدم..پیشش نشستم و مثل یه مامان و دختر از نوع خوبش حرفیدیم......از همه جا حرفیدم تا کم کم کشید به محسن(اسمش محسن بود خواستگاره)

میگم مامان خوبه ها ولی....مامانم میگه اره ولی یه کم  کم موئه...من-اره مامان یکم کچله...باز مامان میگه اره مثل بابات کم موئه..من: اره مثله بابا کچله...مامانم  با همون ارامشش که میخواست منا خر کنه:عزیزم بابات هم کم موئه..مگه بده؟من:وای مامان نه کی میگه بده ولی بابا ۵۸ سالشه الان تازه کچل شده.. اخرش دیدم  خدایی اصلا طرف کچل نیست کم موئه..بعد یکم ترسیدم یه عیبی روی این  بذارم پس فرداخدا بخواد حالم را جا بیاره  واقعا یه کچل گیرم بیاد حرفم را پس گرفتم..ولی مامان کلا راضی نبود برم یه شهر دیگه...اخه اگه میرفتم باید میرفتم بچه اهواز میشدم.واسه همین با هم دسیسه کردیم و رای بابام را زدیم....سر این یکی ناراحت نیستم..چون قبلی ها را خودم رد میکردم..این یکی را با کمک مامان دسیسه کردم..هیچ عاب وجدانی ندارم....

حرف از عذاب وجدان شد..امروز فهمیدم شماره م را نباید دست همه پسری میدادم...بعد چند ماه نحرفیدن یکی از دوستای پسر چتی خیلی خیلی سابق  اس ام اس داده تو اگه منا ول کنی با خدا و وجدانت چی کار میکنی...میخواستم بگم پسره ی پررو روتا برم..وجدان کیلویی چند...با خدا هم که از این حرف ها نداریم...این پررو خان از اون ادمهای تهش بود...میخواست فقط از من بکشه..هیچ وقت یه تلفن هم به من نمیزد..هر وقت یه کاری داشت اس ام اس میداد  و من بهش میزنگیدم... اول بارها با تلفن خودم بعد هم که پول موبیلم ۱۳۰به بالا  اومد از خونه بهش زندگیدم که اونم ۱۸۰ و۲۲۰ به بالا می اومد ولی من الاغ هم نمی فهمیدم این چیزها را..میگفتم بابا خوب داریم می حرفیم دیگه...چه فرق میکنه من بزنم یا اون ....تا یه مدت کهنتونستم تماس بگیرم... دیدم اونم نمی تماسه فقط مثل همیشه اس ام اس میداد که دلم واست تنگ شده چرا نمیزنگی ..یا چرا نیستی...وقتی بعد چندین روز بهش زندگیم و ازش گله گی که حالا من نتونستم تماس بگیرم تو چرا تماس نگرفته ای در اومد گفت اخه تودختری اگه حرف بزنی مشکلی واست پیش نمی یاد..پول تلفنت را بابات میده..ولی من که دستم توی جیب خودمم نیست خجالت هم میکشم که بخوام پول تلفنمم بابام بده...بعدم که من کلی مسخره کردمش سر این حرفها ...اقا در اومد که چقدر منت میذاری  وتازه باسفسطه بافی میخواست منا باز خر کنه..حالا اس ام اس میده این هنوز...منم حالت تهوع میگیرم وقتی اس ام اس هاش را میبینم...تا اینکه امروز  بعد کلی بهم زنگ زد..منم شماره ش را دیدم جواب ندادم.. اصلا ازش سیرم...این را الان میفهمم که یکی تو زندگیمه که عاشقانه دوستم داره و واسم همه کاری میکنه...تا اینکه اونقدر بهم زنگ زد و من جواب ندادم در اومده اس ام اس  اگه منا ول کنی میخواهی جواب خدا و وجدانت را چی بدی...فکر کنم خری بهتر از من پیدا نکرده ازش سواری بگیره...به اون روزهام میخندم..یادش به خیر باز اخر قبض تلفنم ۳۰۰ اومد واسه یه ادمی که ارزش نداشت...

واسه یه ادم خاص:

بهم گفتی چرا از من نمی نویسی..انگار توی پست هات حذف شده ام... بهت گفتم ازت نمی نویسم چون اینجا را میخونی...ولی الان میخوام واست بنوسم..فقط واسه تو......الان دیگه کویتی..امروز پرواز داشتی.... هی پسر.....دلم واست تنگ شده ..واسه تو و همه ی چیزهای مربوط به تو.....واسه اون چند روزی روزی که با هم بودیم یه ماه عسل کوچولو....واسه مهربونی هات...خنده هات...واسه شیطنت های بالای ۱۸ که با هم کردیم...واسه کاکائوهایی که مصرف شد...دلم حتی واسه دعوا سر شماره های غریبه ای که توی تلفنم بود تنگ شد...واسه ناز کشی های بعدش....واسه بغلم کردنهات..واسه  اون سی دی اهنگه که کلی وقت واسه پر کردنش گذاشته بودم و تو فرمت کردی وکلی خندیدیم و من با بالشت زدمت......واسه شبهایی که کنارت مینشستم و با هم به دنیای نت سرک میکشیدیم..   میخوام یه اعترافی کنم واست نازم....میدونی چقدر وقتهایی که میگفتی نگران نباش من همیشه هستم... مثل یه کوه پشتت وای می ایستم و تو هر وقت مشکلی داشتی بهم بگو ..میخواستم بگم الاغ جان من دوستت دارم نمیخوام مثل یه دوست پشت سرم باشی میخوام مثل یه همسر کنارم باشی....بعد دیدیم نوچ انگار هر چیز تاریخ مصرف داره.... الان واست گفتم چون ایران نیستی....دوستت دارم پسر....اه چه روزهایی داشتیم با هم..دوستت دارم رفیق روزهای خوب و بد...

 

ازدواج من!!

دلایلی که من میخوام ازدواج کنم...

یه خونه باشه مال خودم باشه...همه چیزش مال من باشه  ..مال من و اون یکی...

تخت یه نفره ام تبدیل بشه به تخت دو نفره...خوب چی کار کنم از بچه گی عاشق این تخت دونفره ها بوده ام...

وقتی میخوام برم خرید باهام بیاد..غر نزنه اگه م خودش نمی یاد پولش را پیشاپیش بده...

وقتی دلتنگ شدم برم تو بغلش  تا بخندونتم...

وقتی میخوام اشپزی کنم فقط بخوره حتی اگه بده کلی تعریف کنه...

راحت و ازاد بتونم تاپ و لباس باز بپوشم و این راه دلبری کردن را هم امتحان کنم...

بشینم جلوش و اروم اروم ناخن های دست و پام را لاک بزنه....

منا تشویق کنه واسه فوق بخونم.....شاید هم با هم بخونیم ...

ساعت 1-2 که دلم بیرون رفتن میخواد بهش تکیه کنم و بریم قدم بزنیم...

و کلی چیزای دیگه...

همه اش شاید بچه گانه باشه ولی خوب دوست دارم....

در راستای ازدواج کردن  تصمیم گرفته ام به کیس های موجود رو ی خوش نشان بدهم تا کمی فن دلبری به کار ببرند شاید دلم هوایی شد..

دیشب به اون میگم میخنده...فکر میکنه من دوباره یکی از اون شوخی های خرکی م را کرده ام..هی تو..حالا که من ازدواج کردم و کارت نامزدیم را واست میل کردم بعد بازم بخند.....خلاصه اینکه  ارازل و اوباش بودن راهم کنار گذاشته ایم..چند وقتی ست ارده کرده ایم زندگی کسالت بار قبلا ها را پیشه کنیم.. ... در همین راستا تلفن مان را بیشتر اوقات خاموشم یکنیم تا جواب ملت نامحرم را ندهیم...چتهای شبانه مان را کم کرده ایم..اخه خودما میشناسم میدونم اگه برم چت یا با یکی اشنا بشم بعد باهاش ممکنه دوست بشم و از اونجایی که هدفم فقط تفریح و سرگرمی و باهاش بودنه  الکی هی ادامه میدهم و هم اونا هوایی میکنم هم تا چند وقت خودم تعهد اخلاقی!! پیدا میکنم.. الان میخوام یکم بچه مثبتی(گاگولی خودمون) فکر کنم..حالا هرکی هرچی میخواد بگه....

داشتم فکر میکردم اگه من بخوام ازدواج کنم..اینجا را هیچ وقت به همسرم نشون نمیدم..چون با خوندن پست هام امار دوستان مذکر و شیطنت هام را ریز ریز میگیره  و ممکنه نظرش نسبت به شریف بودنم برگرده.......و از اونجا که حرف توی دهنم نمی مونه اگه یه روزی خواستم بهش ادرس بدهم  حتما قبلش کلی از پست هام را حذف میکنم...ترجیح میدم  همسرم فکر کنه اولین فرد زندگیمه حتی اگه حقه بازی باشه..خوب دوست دارم دلش خوش بشه..منم واسش نقش این دخترای خجالتی  را بازی کنم که وقتی بهم میگه دوست دارم رنگ به رنگ بشم...ای خدا حالا یه گاگول را گیر من نندازی ها..داغی بس است برای قبیله ای ..حالا فکر کن دوتای بخواهیم بشیم...

پ.ن:نمیخندید یه چی بگم...میخوام یه اعترافی بکنم....ببینید من ادرس  نتی فیس بوک را هم یادم نیست..میخواستم یه دوست بلاگی را اد کنم ولی اصلا ادرس فیس بوک یادم نبود..سرچ هم کردم به جایی نرسید...خود کلمه فیس بوک را هم با دات کام یا دات آی آر امتحان کردم به جوابی نرسیدم...حالا باز بیایید توضیح بدید...خوب چیکار کنم..درجه ی خنگیم یه کم بالاتر رفته....منتظر کمک های مردمی شما هستم....

پ.ن:ایا میشه با اختیار کردن همسر به بقیه پز داد؟برم تو کارش؟

بعدا نوشت:یه دوست های میلی من که چند ساله میشناسمش میخواد بیاد ایران...وای من یه چی گفتم توی میلم شوخی شوخی اونم جدی گرفته..منم اصلا نمیخوام ببینمش..بخوام هم نمیتونم چند روز کامل در اختیارش باشم.....اگه کسی هست که این چند وقت که ایرانه باهاش باشه و زیر و بم جایی را که توشه نشون این دوست من بده بهم خبر بده...محض اطلاع این دوست جان ۲۸سالشونه...تا سطح دکتراا درس خوندند...از ۱۳ سالگی انگلیس زندگی میکنند و کارشون هم خیلی خوبه..اخلاقش هم من میدونم خوبه..اینها را گفتم شاید دلتون خواست راهنماشون و مهمتر دوستش باشید..توراخدا توی رودربایستی گیر نکنید خبرم بدید..اونم منتظر خبر منه...

بعدا نوشت:من به خواستگارم میگم نه ابجی کوچیکه ی من جلز ولز میکنه...هرچی به این مامان میگم این را شوهرش بده از شرش راحت بشیم گوش نمیده..تازه دوقورت و نیمش هم باقی یه...میگه ۶سال دیگه بمون تا اونی که میخوای بیا...اصلا میخوام بمونم یللی تللی کنم به کسی ربط نداره..اصلا میخوام با یه گاگول مغرور و پرافاده  تو مایه های تو ازدواج کنم بازم به کسی ربطی نداره...

عنوان ندارد این پست!!

بعدا نوشت:این دفعه که یکم مطالب خصوصیتر شده بود کامتهای خصوصی بیشتر شده بود...چه حال یداد این کامنت خصوصی ها..بعضی ها ریز ریز بعضی چیزها را تشریح کرده بودند..

اه چقدر من تازه گیها زشت شده ام...وقتی میخوام لاغرتر بشم....تو دل برو تر بشم....میرم تو کار رژیم درمانی سر خود..چاق نیستما فقط 58  کیلو دارم اونم با قد 165 سانتی ولی  خازیسم دارم.....خودمونیش اینکه مرض دارم..... میخوام خوشگلتر بشم...همه قربون هیکلم برند....دلشون را ببرم... .این جور موقع ها حس میکنم  گونه هام لاغر میشه.... چشمهام گود میشه  اونوقت دماغم بزرگ میشه....اونقدر که غصع ی  بلندی دماغت به غصه ی چاقی بدنت می چربه.....بالاخره من یه روز این دماغ لعنتی را عمل میکنم..حالا هر چقدر بابا بخنده که خدا شفات بده..مامان بگه خوبه چقدر ناشکری....بقیه هم بگند از بس بی مشکلی فنداسیون ِ دماغت واست شده مشکل..اصلا دلم از اون دماغ سربالاها میخواد..خسته شدم از این دماغم...اه نمیدونم چرا خدا بعضی جاها هول بوده فقط میخواسته یه چیز ردیف کنه..اصلا  صورت بی دماغ هم خوشگله ها..تصورش را بکن....

______________

چند ساعت پیش میخواستم برم دستشویی به خاطر دلایلی... تند تند میدوم برم ..از پله ها دارم میرم پایین..دستم به دکمه ی شلوار لیمه...1...2...3 دستگیره در را میدم پایین...اه مای گادددددد....صدای مردونه بلند میشه..در را ببنددددددد..منم هول کردم ..وقتایی که هول میشم هنگ میکنم....کامل همه چیز را وارسی کردم  و بعد در را بستم...... . داداش کوچیکم اونجوری که مشاهداتم نشون میداد انگار داشت یه کاری میکرد....بعده خدا هول کرد بود تندی صداشا بالا برد مگه نمیدونی من  اینجام چرا در را باز میکنی..منم گفتم قفل در مال این جور موقع هاست ..نبسته ای یقین میخوای....اه امیدوارم همچین چیزی سر من نیاد..ترجیح میدم همیشه اونی که دستگیره را میکشه پایین من باشم تا یکی دیگه..

_____________

وای خدای من یکی به من بگه من با چی بدنم را تمیز کنم..موهای دست و پا و کل بدن را میگم...اپی لیدی میزنم جاش جوش میزنه و تا جوش ها خوب بشه باز موهای دست وپا در میاد..تیغ بزنم که فاجعه میشه...موبر هم فایده نداره...وای من کم کم دارم یه عدد گویل میشم..معضلی(املاش درست هست ایا؟) شده واسه من این مو بردن ها...اصلا جرات نمیکنم بخوام به دامن کوتاه یا تاپ فکر کنم..هی تو...تو چطوری استفاده میکنی...بخدا میرم همه بدنما تیغ میزنم بشم خود خود گوریل ها.....

 

"هی فلانی زندگی شاید همین باشد"

میخواستم کم کم از یاهو بیام بیرون که درخواست اد داد....واسم جالب بود...یعنی کی میتونست باشه...مطمین بودم این چند وقته با ادم جدیدی اشنا نشده ام که ایدیم را داشته باشه!!..

اول بار اشتباهش گرفتم با خیلی ها.....مرتب هم اسم پسرو نه میگفتم اونم نوچ میگفت....

بعد دیدم حرف زدنش دخترونه ست....من با هیچ دختری تا حالا  به طور مداوم حرف نزده بودم توی مسنجر به جز.....از خوشحالی ذوق مرگ شدم..خودش بود....نارسی.........

گفتم  نارسییییییییی تویی... کجایی بی معرفت..کلی واسه هم لاو ترکوندیم....دلم واسش یه ذره شده بود این را بعد این همه حرف نزدن حس می کردم....چه شبی بود شبی که از عشقش به اون  واسم گفت....چه شبی بود  که تا نصف شب داشتیم می حرفیدیم و منم واسش اعترافات دخترانه میکردم..چه شبی بود وقتی بی خبر رفت و یه نشونی هم از خودش جا نذاشت.....فکر میکردم دچارشکست عشقی شده....با عشقی که ازش سراغ داشتم  فکر میکردم با فداکاری از همه چیزش گذشته..... فکر میکردم ازدواج کرده و رفته.....فکر میکردم الان با دختری می حرفم که هنوز عشق به یه  کثافت عوضی را توی سینه داره ولی این طوری نبود......دختری که جلوم بود اونی  نبود که میشناختم..دختری بودکه سرحال بود.... که ارزوهای زیادی داشت.....از اون عوضی  متنفر بود و میخواست اینده شا خودش بسازه....یاد چت رومی افتادم که با هاش  اشنا شده بودم...یادمه وقتی رفتم از دخترا فقط با اون جور شدم...کلا ما دخترا توی چت با هم نمی جوشیم نکنه یکی  سر از کارامون دربیاره و زیر ابمون را پیش کسی که دوستش داریم بزنه و خودش بشه سوگلی اون...

ولی طلا این جوری نبود...میدونستم عاشق اون عوضیه...میدیدم وقتی ازش حرف میزنه ..وقتی اون اذیتش می کنه..وقتی بهش میگه تو اضافه وزن داری ...وقتی میگه تومهربونی ولی چیزی نیستی که باید باشی چقدر نابود میشه..اونجور موقع ها باید  دراز میکشید روی زمین..نفس عمیق میکشید تا حالش بهتر بشه...چقدر از طرف مامان و باباش تحت فشار بود...میدونستم عاشقه..جلوش خجالت میکشیدم همیشه بگم منم فلانی را دوست دارم..چون عمر دوست داشتن هام کم بود..ولی اون 2-3 سال کسی را دوست داشت که داشت بازیش میداد..بار اخری که توی روم بودم  و نموندم تا اخرش...شب خدافظیش از چت بود....با اونم خدافظی کرده بود..اصلاا با اون اخرین خدافظی را کرده بود که با همه خداحافظی کرده بود..و من توی شوک بودم چرا بی خبر رفته....دیگه  روم نرفتم...دوستش نداشتم..همه هم را می شناختنند و انگار واسه من فقط خاطره بود..تا دیشب دیدمش...بعد چند ماه ندیدن...بهم گفتم دوست صمیمیش که همه چیزش را میدونسته و شاهد عشقش بوده  چطور با اون کثافت روی هم ریخته بودند و..بهم گفت که چطور میخواسته با عسل هم دوست بشه...بهم گفت که با سارا هم بوده.. ..یه حرم سرای کامل....نگرانش بودم..گفت ازش متنفره..سخت بود این حرفش ولی باورم شد...نارسی ای  که من میشناختم میتونست اگه میخواست...میگفت اون عوضی بهش  گفته حالا که میخوهی کات کنی لا اقل یه سال دیگه با هم باشیم بعد کات کنیم.....دختری که جلوم بود همه ی این روزها را گذرونده بود...تجربه های اگر چه سخت ولی گرانبها.....امسال قراره ازدواج کنه...خوشحاله..منم خوشحالم....داره خودش را میسازه...قراره با کسی که خودشا همونطوری که هست دوست داره  ازدواج کنه......شماره ش را بهم داد..شماره م را بهش دادم که هیچ وقت ِ هیچ وقت گمش نکنم..ارزشش برام بیشتر از یه دوست چتی بوده و هست..ادرس اینجا را هم بهش دادم....نمیدونم میخوندش یا نه..ولی دادم بهش که گمش نکنم.......میخوام الان بهش بگم طلا خانومی دوست دارم..بیشتر از اون چیزی که فکر کنی....میخوام یه شب که دارم تلویزیون می بینم اس ام  اسی روی گوشیم بیفته که توش تاریخ عروس شدنت  را واسم گفته باشی....تاریخ دونفره شدن و خوشبخت شدنت را...

پ.ن:همچنان دپسرده ام...

بعدا نوشت:گند بزنند به این قالب وبلاگ من..هی نوشته ها را عقب جلو!! و در هم برهم....میکنه...ادم میخواد فقط بیاره بالا..البته فقط ادم...

 

اپیدمی!!

"من پرنده ی آنجا نشسته ی خاموش میخواهم بمانم"

اه فکر کنم اپیدمی شده !!

یکم سرحال نیستم..اصلا امروز از اون روزایی هست که میخوام غر بزنم..میخوام فحش بدم و بقیه فقط تاییدم کنند.....بگند اره...بدم میاد وقتی میخوام حرف بزنم ۴تا باشند هی بگند هیسسسس...زشته..نگووو...جاسوس زیاده...مردم واست حرف در میارند.....اعصابم میریزه بهم...از دیشب شروع شده...دمغ بودنم را میگم.....اولین ترکشش نثار اون شد...حالش را گرفتم حسابی...با یه اس ام اس ساده....حس میکردم چقدر راحت میتونم بریزمش به هم...هنوز که هنوزه اثر ترکش هاش هست..بعد اخر شبش با مامان سر اینکه چرا ادای منا در میاره دعوا کردم...بنده خدا رفت توی خودش...منم اومدم بالا...سر این کامی کوفتی...اموز سرحال نیستم..شاید امروز نوبت ناناز باشه..دلم میخواد پاچه ش را بگیرم..بهش گیر بدم..جلوم کم بیاره..گریه کنه...بهم بگه کاش شوهر کنی از خونه بری....من بهش حرف های گنده بزنم..... و من باز بیام سرکامی...

اصلا این روزها دلم هوس چیزای مسخره کرده..دلم میخواد یه خونه باشه مال خودم..دلم میخواد ازدواج کنم..دلم میخواد یه جایی باشه که توش راحت باشم..یه کسی باشه که وجودش به من وابسته باشه.که اذیتش کنم..که ..که سرحالم کنه..که وقتی میخوام گریه کنم برم توی بغلش....که بدونه عاشق خریدم..باهام راه  بیاد...قلقلکم بکنه بخندم....باهاش غذا بخورم.....خودمم نمیدونم چمه..امروز میگم این بده فردا میگم دلم میخوادش..نمیدونم با این دل دیوونه چیکار کنم...فقط الان یه بغل نرم و گرم میخوام..همین.

-----------

داشتم عکس های چند سال پیش شاید ۴ سال پیش رامیدیدم..قبل دانشگاه اومدنم را..از خودم وحشت میکردم..یه جورایی هم خجالت میکشیدم..دلم نمیخواست کسی ببینتم...تند تند ردشون میکردم..یه دختر بچه ی گاگول بوده ام با کلی مو ی اضافی روی پیشونیم....سب*یل هام را میشده تاب بدی و چنگیزیشون کنی..ابروهام پاچه بزی بوده..الانه  نمیگم خیلی نازک شده ولی لااقل مرتب و دخترونه ست....صورتم یه دونه ارایش نداشته....انگار نمیدونستم کرم چیه....موهام وَ ر گوریده بوده..تو مایه ی موهای سوسن خوانندهه ..اه میخاستم خودما..مامانما..خانواده ما...مدرسه ما..جامعه ما خفه کنم که اینطوری میگشتم....شاید اگه دانشگاه نمی اومدم..اگه کسی نمی فهمید بزرگ شده ام..ادم نمی شدم...از خودم نا امید شدم بیشتر از همیشه....

پ.ن:یکی میتونه به من بگه  فیس بوک چیه..من توش عضوم ولی اصلا نمیدونم چطوریه...یکی بگه کار باهاش چه جوریه...فکر کنید دارید با یه ادم خنگ حرف میزنید زیر دیپلم خواهشا"...

 

دخترانه!!

همیشه با خودم تکرار میکنم فردا روز بهتری یه..

زل زدم به تیوی....اومدم پشت کامپیوتر....کتاب جلوم بازه.....دارم اشپزی میکنم..... ارایش صورتم تکمیل میشه....باز میرم سراغ کامپیوتر...یکم شیطنت..یکم چت...یکم خنده...صدای زنگ تلفن بلند میشه....دلم هوای حرف زدن داره ولی...تخس بازی در میارم.....اونقدر نگاش میکنم تا قطع بشه.....پشیمون میشم...عذاب وجدان میگیرم...بازم زنگ میخوره...هنوز وجودم پر از شیطنته... اینبار گوشیم را خاموش میکنم..

-----

گاهی وقت ها از خودم خجالت میکشم.....دلم دلبری کردن از بقیه را خوب بلده...شوخی شوخی اونقدر باهاشون ادامه میدم که.....وقتی خوب جذب شدند.........وقتی حس کردم شدم همه اروزهاشون....وقتی اعتراف کردند عاشقمند..بیتفاوت میشند واسم.....بعد ارزو میکنم کاش از اول ادامه نداده بودم.....ولی باز مشتاق تر از همیشه دلم حرف زدن با ادمهای جدید میخواد...

پ.ن:دنیای قشنگی ست دنیای دخترانه بودن.....دوست داشتن...مستقل بودن

 

 

دوستی

من دلم فقط دوستی میخواد

***

نظرم برگشته...چند روزه دارم با خودم سر و کله میزنم..ااخرش به این نتیجه رسیدم  که دلم فقط دوستی میخواد نه بیشتر...همه ی احساس های داغم خوابیده..اونم همین طور...دوستش دارم ..شاید حتی بعد ازدواج هم دوستای خوبی بودیم....ولی میخوام بگم تصمیمم را گرفته ام...

دلم فقط دوستی میخواد....خوشحالم که از هم دوریم..و شاید دورتر هم بشیم..نمیگم از این وضعیت خوشحالم..ولی خوبه که هیچ کدوم در مورد ازدواج نمی حرفیم..چیزی که قبلا حرفش بود...دلم  فقط زندگی میخواد..اونم قراره بره کویت یه کم زودتر یا یکم دیرتر..ولی میره...و من خوشحالم که بدون هیچ جنگ ودعوایی فقط به عنوان دوتا دوست خوب..دوتا دوست معمولی..داریم ادامه میدیم...یکی که واسم ارزشش بالاست ولی قرار نیست با هم جلوتر بریم...

 نقطه نوشت:اه هنوز چند ساعت نشده دلم تنگولیده...عجب خری هستم من و ملت پیاده میروند

خواستگار...

 "درکار دل حیران منم..

هر لحظه در طوفان منم"

مامان مثل وقتایی که مهمون  ناخونده داریم هوله..این را میشه از نگاهش..از حرکاتش به وضوح دید...همونطور که داره لباس شایان را تنش میکنه اصرار میکنه لباسی بپوشم که قشنگم کنه...ازم میخواد ارایش کنم...میخواد موهاما سشوار بکشم...میخواد یادم باشه صندلم را پام کنم..میخواد که ملیح ترین لبخند گوشه ی لبم باشه..میخواد سعی کنم دل ببرم....

 لباس ابی که بوی عطر اونا میده میپوشم..هرچند بخواد مامان غر بزنه که این چیه پوشیدی...ارایش میکنم که  بی روحی صورتم را تو خودش مخفی کنه...صورتم داد میزنه که بی حوصله ام....که غم دارم..که میخوام تنها باشم...که نمیخوام کسی را ببینم مخصوصا یه خواستگار... ولی مامان نمی فهمه..مهمون هایی که میاند هم نمی فهمند..چقدر خوب بلدم نقش بازی کنم..همونی میشم که مامان میخواد حتی اگه دلم نخواد...پاهام یارای نگه داشتن وزنم را نداره..خودما پرت میکنم روی راحتی...مامان با چشم و ابرو اشاره میکنه ادم وار رفتار کنم..بگم... بخندم..نمیتونم..ولی بازیگر خوبی هستم....میخندم...

توی فکرم....حرفای امروز..دیروز...قبلاها....زری....اون.....با خودم کنار میام... داره بازیم میده...که خودم خواسته ام که بازی بخورم....که بازی کردن انواع داره الان داری اینجورش را تجربه مکنی...زری بهم میگه چرابهش اعتماد نداری....چرا فکر میکنی با یه دختر دیگه ست....به ذهنم فشار میارم..من کی گفتم.....یادم نمی یاد...حرفی نمیزنم...میخندم..در خودم مچاله میشم....چیزی را نمیبینم....پس بالاخره باهاش حرف زده...چطور تونسته بگه که من بهش اینطوری نگاه میکنم...ان بودهمه ی اون چیزایی که میخواست بگه در باب حواسش به من بودن؟....خرد میشم...نابود میشم.. گوشی را خاموش میکنم..نمیخوام باهاش بحرفم....از خودم بدم میاد...از این ساده بودنم..از این دل بسته بودنم..عصر با هاش میحرفم...میخواد ببینه امروز چیکار کرده ام...حس ششمم قویه..میخواد ببینه من چیزی فهمیدم یا نه...چیزی نمیگم..ترجیح میدم نگم...دلخورم...از اینکه اینطوری درباره م فکر میکنه از خودم بدم میاد..از اینکه میگه رکه ولی باهام رک نیست متنفرم.... از اینکه اونم داره بازیم میده و من با تمام وجود بازی میخورم متنفرم....از اینکه نمیدونم کجای سرنوشت هم قرار گفته ایم متنفرم...از اینکه نمیتونم همونی باشم که قبلا بوده ام متنفرم...از اینکه اون قدر نامحرممکه حرفای نگو را به دیگری میگه..تا ارشادم کنه..تا...

صدای مامان بلندتر میشه...میوه تعارف میکنه.....برمیداره...از من خوشش اومده..میشکنم...میخوام داد بزنم..ولی سرم زیره...از سنم میپرسه..مامان راضیه...جواب میده.....همون چیزه که مامان میخواد...۲۵ سالشه....کارش دهن پر کنه...یه شرکت نفتی ...سال اخر دانشگاه...خدا خدا میکنم یه مشکلی داشته باشه مامان خودش تموم کنه..ولی همه چیزش مورد قبوله..نگرانم...نگران تر میشم...مامان قرار ۱۰ روز بعد را میذاره تا من جواب بدم...این یعنی اینکه مامان راضیه..بابا راضی یه...و من دلیلی ندارم برای بهانه اوردن.....

میگم خدا این رسمشه...حالا که تکلیفم با دلم مشخص نیست....حالا که نیاز دارم که گرمم  کنی ..توی این شرایط..چرا...

مامان صدا میزنه نقطه...مادر اقا داماد داره لبخند میزنه....میگه ترم چندی..میگم ترم اخر.....باز لبخندمیزنه...ازم خوشش اومده..و لی من..... سعی میکنم قشنگ ترین لبخند عمرم را بزنم...

نقطه نوشت:تازه گی ها یاد گرفته وقت یه چیزی طبق میلش نمیشه بگه هر جور راحتی..این جمله مثل پتکه واسم...حرفی نمیزنم..ولی دلتنگتر از همیشه میشم...

"چه اشتباه قشنگی!

تو عاشقم بودی"

حساس نیستم..خودشم میدونه..ولی این روزا با حرفاش داره حساسم میکنه...شاید هم حساسم کرده.....به قول خودش بی غیرتم..شمالی ام..سیب زمینی بیرگم..ولی میدونم که..روشنفکرم..منطقی ام..هیچ وقت نمیتونم مواظبش باشم که چیکار کنه..با کی حرف بزنه یا  نزنه..چون اونوقت این رابطه دووم نمی یاره...یاد گرفته ام بهش اعتماد کنم ..ولی نمی ذاره...با حرفاش روی نروم میبره...شماره  را خودم بهش دادم..ولی وقتی ازش یه سوال میپرسم میگه اتیش گرفته ای یا ...حسود نیستم..ولی کم کم دارم حسود میشم...داره حسودی وجودم را بیرون میکشه...سبب میشه که فکر کنم کسی به مایملک شخصیم تجاوزز کرده...دیگه راحت نیستم.....احساس امنیت نمیکنم وقتی این حرفها را میزنی.نسبت به تو بدبین نیستم...ولی اینطوری سبب میشی دیگه باهاش نگردم...حساسم کرده ای...تلخ شده ام..میخوام به حال خودم گریه کنم..نمیخوام قبول کنم که دوستت دارم..و همه اش از دوست داشتن نتیجه میشه...

الان داغم..پر از حس تلخیم...شوخی شوخی باز دعوا شد..اشکم را در اوردی گرچه بی صداتر ار اون بود که بفهمی....باز خواستم تلفنم را خاموش کنم...ولی بیش از چند مین نتونستم..نگران بودم نکنه زنگ بزنی و فکر کنی قهرم یا نیستم...بازم نگران بودم..دیگه به خودم فکر نکردم..روشنش کردم...و منتظر....سراپا دلهره بودم...نااروم بودم..دلتنگ بودم...داغ بود ..که باز تو اومدی که از دلم در بیاری..عادت بدم رامیدونم..شاید هم اخلاق بدم را...نمیتونم وقتی دلخور میشم سریع اروم بشم....بخندم...با انکه دعوا نمیکنم ولی تلخ میشم..تو این را میدونی..اومدی  نازم را کشیدی..اعتراف میکنم بهت احتیاج داشتم..اروم شدم...ولی نرم نه...چون توقع دلم از دلت بالاست....چون حس میکردم داری میچزونیم..چون ..چون میدونی دوست دارم با اینحال همیشه میخوای اعتراف بگیری و چقدر سخته این اعترافات برای من....که میدونی دوست دارم میخوای تحریکم کنی نسبت به بقیه..که وقتی راحت از این و اون با خنده به اب و تاب تعریف میکنی ناخوداگاه اون چیزی که توی وجودم بوده زنده میشه.اون وقت دیگه روشن فکر نیستم..منطقی نیستم....فقط تو را میبینم و خودم را و چیزی که فقط باید دونفره باشه نه بیشتر....و از خودم عصبانی میسم...از این من لعنتی که بهت عادت کرده..وابسته شده...عاشق شده و دلش تو را میخواد...از این من لعنتی که دخترانه هایش را رویای باتو بودن تشکیل داده...از .این من لعنتی که میخواد سخت نگیره ولی همه چیز سخت پیش میره..این من لعنتی که این روزا قصه ی نخواستن تورا دیگه تکرار نمیکنه...که تورا بیش از همیشه میخواد ولی جرات اعتراف به تو و خودش را نداره....که حتی جرات نداره وقتی مامان داره از خواستگاری که همه چیزش مورد تاییده حرف بزنه بگه کسی هست که ..اخه چطور میتونم با وجود تو به کس دیگه ای فکر کنم حتی اگه مامان اینها تاییدش کنند..سردرگمم...نه به مامان میتونم بگم تو هستی وقتی اصلا نوع رابطه مون را نمیدونم....وقتی به تو نمیتونم بگم خواستگار دارم.... وقتی نمیدونیم نوع رابطه مون چیه..نه با خودم میتونم کنار بیام...گاهی وقتا فکر میکنم شاید حق با مامان اینها باشه..زندگی بدون عشق هم یه جور زندگیه..فکر میکنم اگه همه ی مردم میخواستند با عشق ازدواج کنند که خیلی چیزها زیر سوال میرفت..که یه عشق همیشه کمالش توی به هم رسیدن که نیست... میشه کسی را دوست داشت ولی باهاش نقطه ی ژایانی نداشت...چقدر این روزها نگران کننده ست..کاش کمی فقط کمی از این نگرانی در بیام...

نقطه نوشت..خداجون میدونم همیشه هواما داشته ای..میدونم همیشه ازت بهترین ها را خواسته ام..ولی ایندفعه یکم صبر کن..بذار تکلیفم با اون..خودم و دلم مشخص بشه ..بعد همه چیز را میذارم به پای تو...

نقطه نوشت:کاش منا میفهمیدی....میفهمیدی تلخی این روزهام را....

"من چیستم؟

من خود چیستم؟

کودکی که در شب گریه میکند

کودکی که در تاریکی برای نور گریه میکند

و هیچ زبانی جز گریه ندارد"

ساعت ۳ نصفه شب....همه جا ارومه...صدای اهنگ بلنده..پتو را کشیدم تا سرم..دارم به اون..به اتفاقات امروز..به نصیحت های زری ....به اون دوتا دختر شیرازی.....به راحت بودنش با همه....به همه ی چیزای سانسور شده و سانسور نشده فکر میکنم که....صدای زنگ اس ام اس بلند میشه ..زنگ نه...روی ویبره ست...از ترس همین دیوونه بازیهای گاه و بیگاهش همیشه تلفنم روی ویبره ست...با هیجان بازش میکنم...روش نوشته دوست دارم..خوابیدی؟....جواب میدم نه..دراز کشیدم دارم سقف را نگاه میکنم....۴۰ دقیقه بعد یادش می افته که باید جواب اس ام اس بده...جمله ی معروف اخرشبهاش را باز پرسیده..میگه..جگر خوابیدی؟کسی که به سقف نگاه کنه دیوونه میشه ها...اس ام اس میدم  دیدی نخوابیدم.... جواب میده فکر کنم خوابیدی داری تو خواب می حرفی....

اخرش این اسم ام اسهای نصف شبی کار دستمون میده..ساعت ۴ صدای وزوز تلفنم بلند میشه ...خودشه... خوابش نمی بره..درست مثل من...اونم دلش حرف زدن میخواد...درست مثل من...

مثل دیوونه ها کلی با هم می حرفیم...کلی می خندیم...کلی شوخی میکنیم..کلی یاد بعضی چیزها میکنیم..البته اینجور وقتها من بیشتر شنونده ام تا.....اونقدر ادامه میدیم که کلی دلخور بشیم.... اخرش تموم شدن شارژ موبایل به داد جفتمون میرسه...تلفن قطع میشه..من بیخوابتر از همیشه شده ام....صدای اهنگ را بلند میکنم...و به کسی فکر میکنم که  این روزها خوابم را دزدیده....

پ.ن:فکر کنم قراره برم سر کار...قرار شده تا نرفتم یه مامان اینا حرف نزنم..وقتی هم رفتم نمیگم چه کاریه.شاید یه دروغ جدید تحویلشون دادم...از اینکار خوششون نمی یاد و من بی اندازه دلم کارکردن میخواهد حتی...یه جورایی دلم مستقل بودن میخواد و پول....

پ.ن:فکر کن بابا جونی دلش هوای دستپخت تو را کرده باشه...مامان داد بزنه نقطه بیا ناهار با توئه...بابا یگه نقطه از اون املت هایی که واسه خودش میپزه واسه منم بپزه..و تودلت غنج بزنه که امروز خانوم خونه تویی...

پ.ن:تازه گی ها یاد گرفته به من میگه خنگولک من...این یه جور ابراز عشقه؟..من خوشم میاد..... جواب میدم (؟)....خپل و خنگولک....

پ.ن:دیروز بارون اومد از همون بارونها که یهو میاد یهو میره....من و زری را غافلگیر کرد...دویدیم زیر بارون..بهم گفت من واسه تو دعا میکنم توواسه من....بعد هر جفتمون واسه خودمون...من اول واسه اون  دعا کردم..تا اومدم واسه خودم دعا کنم..بارون قطع شد...

بعدا نوشت:اه همین الان فهمیدم وبلاگم یک سال و دوروزه شد..وایییییی چقدر زود گذشت...اه خدای من هنوز باورم نمیشه..بچه ی من...جایی که تک تک خاطراتم توش ثبته..جایی که احساساتم را درش جمع کرده..بالاخره یک ساله شد...گلم...تولدت مبارک

پ.ن:ودعا کن گره از کار تو بگشاید عشق....

و دعا کن گره ی تازه نیفزاید عشق....

سه روزی که گذشت فوق العاده بود...

شنبه...یکشنبه..دوشنبه....بهترین  روزهای ما شدن.....

حس یکی شدن...حس بودن..حس زندگی..دلتنگی....خنده..گریه....

این روزها دارم با خودم کنار میام...نمیخوام اعتراف کنم ولی... حس گرمی وجودم را گرفته...گرچه هنوز در شکم و تردید... تردید دوست داشتن..دونفره بودن..با کسی زیستن..و مهر ورزیدن...

نمیخوام بگم تو اون چند روز چی گذشت....قداست بعضی چیزها به نگفتنشه..یه چیز دونفره که زود رفت...که چشم باز کردم و دیدم انگار از اول نبوده...که فقط حسرتش و خاطره ش واسم موند...حسرت لحظه های تلخی و خاطره ی لحظه های خوشی.....چرا ما ادمها وقتی یه چیزی میره حسرت بودنش را میخوریم..چرا وقتی هست ازش استفاده نمیکنیم..با قهر..با دلخوری.....خرابش میکنیم.. مثل من دیوونه..که این روزها خوب بلدم خنده های دونفره را با یک دلخوری عوض کنم..خوب بلدم لذت حرفهای دونفره را با تلخی وجودوم پاک کنم...این روزها هم دوست دارم..هم عاشقم..هم لیلی ام .....هم دیوانه ام ...ولییییییی...

 مثل خیلی اوقات یه ولی بزرگ به چشم میخوره..تکلیفم با خودم مشخص نیست...نمیدونم تا کی میتونم ادامه بدم..این روزا میدونم که حاضر نیستم یه بار دیگه بشکنم..حاضر نیستم یه بار دیگه بگم نباید احساسم را براش میذاشتم...نمیخوام یه بار دیگه فکر کنم که کاش می مردم و بازی نمیخوردم...که کاش از اول شروع نمی کردم..که کاش این همه ساده نبودم....ولی بازم دلم هوای اعتماد داره..دل سرزنده ام هوای عشق و دوست داشتن داره

گرچه این روزها پرز عشق و تردیدم...دلم کسی را میخواد که......عقلم نوع اشناییمون را زیر سوال میبره...دلم مهربونی..ارامش..و قوی بودنش را میخواد..دلم صادق بودنش...عشقش....خنده هایش را میخواد ولی همزمان از همه چیز فراریه...عقلم همه چیز را زیر سوال میبره حتی این ۳ روزفرامشو نشدنی را..نمیدونم..یکی بگه من باید چی کار کنم....

 

یه مدت نیستم..جایی نمیرم....هستم ولی...

فعلا