ق.ن:واسه شلی عزیز که این روزها غمگینه....
سلام شلی جون...خوبی خانمم؟
همین امروز با هم بوده ایم..چند ساعت ناب بدون حضور بقیه ..
میدونم توی مدتی که بودی ذهن و فکرت اینجا نبود....میدونم این روزهادغدغه ای فکریت زیاد شده ولی کاش بتونی درست تصمصم بگیری...میدونی نازم تو خود منی...چهره اخلاق و همه چیزت مثل منه یا خیلی سرتر ..یادته وقتی با هم حرف میزدیم از این همه نزدیکی اخلاقمون متعجب بودیم و بعد کشف کردیم که دوتایی متولد تیر هستیم ...یادته که حرف دوست داشتن شد دوتایی با هم گفتیم تو مهره ی مار داری و خندیدیم....اره عزیزم تو مهره ی مار داری چیزی که در رابطه با خودم هم معتقدم ولی میخوام کمکت کنم نازنینم.....دلم نمیخواد این قدر ناتوان از تصمیم گیری باشی...
دلم نمیخواد احساست جلوی عقلت را بگیره و زود تصمیم بگیری...
نازم باتو خیلی راحتم گرچه عمر دوستیمون اندکه ولی توی این مدت با تو بودن خوب هم را شناخته ایممیخوام بدونی گاهی وقتا همه چیز اون جوری که ما ادمها دلمون میخواد واسمون پیش نمیره.....میدونم سخته...
میدونم خیلی اوقات فکر میکنیم نامردیه و خدا دوستمون نداره چیزی که من بارها بهش فکر کردم و همین احساس الان تو را داشته ام...ولی هیچ وقت نخواستم بشکنم...
نمیخوام واست شعار بدهم ناز من..ولی میخوام بدونی اونقدر دوست داشتنی هستی که بهترین ها نصیبت بشه..اونقدر پاک و ساده هستی که خدا بهترین ها را واست بخواد ولی فقط باید صبر کنی همونطور که "او" بهت گفته بود....همشه خوبترین ها را برای خودت ارزو کن گلم..میدونی چرا؟چون تقدیر این طور رقم خورده که بهترین ها برای تو باشه و تو وقتی شب تولدت از خدا ارزوی مرگت را کنی خدا را هم میشکنی
میدونی نازم خیلی از این حرفا را نمیشه به زبون اورد..خیلی وقتا ساده ترین چیزها گفتنش شعار میشه...خیلی اوقات یاد اوری جزیی ترین چیزها میشه نصیحت و من اهل نصیحت نیسم ولی نازم میخوام یه کم بیشتر از اون چه که باید صبر کنی ..من مطمینم خدا بهترین ها را برای تو در نظر گرفته به شرطی که اشاراتش را نادیده نگیری...
سلاممممممممم
بازم اومدم
این روزها یه کم کسلم...دارم با زمان پیش میرم و نمیدونم چرا...
این روزها سعی میکنم منطقی فکر کنم ولی باز نمیتونم...
این روزها میخوام به چیزی دل نبندم ولی باز نمیشه..
این روزها میخوام به خیلی چیزها فکر نکنم ولی باز...
این روزهای پاییزی که ادم دیوونه میشه و دلش همه چیز میخواد..
این روزها دلم همه چیز میخواد...
.
.
امروز تولد مژه جون بود
من :منظورتون این گاوه است
گرچه این جشن مثل همیشه نبود......البته من خودم بودم.. نارسی جون هم مثل همیشه بود فقط مژه....مژه جون طی تماسهای پی در پی که با همسر جان داشت حالش حسابی گرفته شد و حال ما را هم حسابی گرفت گرفت..اخه یکی نیست بهش بگه دختر تو چرا لحظه به لحظه با شوهرت تبادل اطلاعات میکنی که اون بخواد نظر بده و خوب و بدکنه بعد تو ناراحت بشی ولی باز دوباره زنگ بزنی و بهش از الف تا ی را توضیح بدی هرچی هم نصیحتت کنیم سرت را تکون بدی ولی اخرش باز کار خودت را بکنی و .........خلاصه اینکه مژه جون ریاد حوصله نداشت ..من و نارسی جون هم که عاشق هوای خوشگل زمستونی هستیم مژه را رهسپار خونه کردیم و رفتیم ورجه وورجه ...واییییی خیلی خوش گذشت...نارسی به تو هم خوش گذشت دیگه؟
۳۳پل خیلی حال داد...بهترین لحظات دو نفره ی من و نارسی اون طرفا بوده..مرغابی ها هم که زاینده روزد را این روزها قرق کرده اند حس بهار را تداعی میکردند ...امروز فهمیدم مرغابی ها مانچی مثل من واسه مانچی میمیرند
این روزها شدید هم سرما خورده ام
نشد یه بار ما به یکی یه حرفی بزنیم و بهش بخندیدم و اون بلا سر خودمون نیاد...ابریزش بینی و قرمزی چشمها وو بی حالی بدن همه از نشونه های سرما خوردگیمه
گرچه تازه گیها سرما خوردگیها هم با کلاس شده..ادم وقتی سرما میخوه هم سرش درد میگیه هم معده اش به هم میریزه..هم کمرش درد میگیره هم خواب الوده میشه و کلی دردهای دیگه هم میگیره که هیچ ربطی به زمستون نداره
...دیشب هم با یکی از دوستان از قبل قرار گذاشتیم توی مسنجر باهم بحرفیم... ناناز هم بر خلاف این چند وقته میلش نکشید زیاد نت باشه و ما خوشحال دویدیم بریم سرنت تا طبق قولی که داده بودیم با یکی ازدوست جونا بحرفیم و بدقول نشیم (دارد میمیرید از فوضولی که طرف پسره یا دختر؟عمرا بهتون بگم) ولی خدا جون حسابی ضایع کرد اونقد که بد قول شدم..خلاصه سرحال شدن ما یه طرف و فهمیدن خدا هم همون طرف ...هچی این مسنجر کوفتی را باز کردیم میزد ایدی غلط...اعصاب من بهم ریخت ...دوساعت علاف بودم و تو نمیرفت...اخر باز دیگه التماس خدا جون را کرده ام و یا عالمه قربون این کام کوفتی رفته ام که نت جواب داده و من تونستم بیش از این بد قول نشم بماند که ....
واقعا که چقدر سلیقه ها با هم فرق داره...امروز توی یونی با ماری و شلی و زونا نشستیم بحث علمی در باره ارایش میکنیم....ماری میگه تو خیلی کم ارایش میکنی ها...
بعد اینکه ارایشم تموم میشه میرم سر میز که صبحونه را نوش جون کنم ناناز هم داره اون سر میز درس میخونه...( به به قربو ن ناناز برم که اینقدر درس خون شده این روزها
ناناز- اگه هم سردت نیست پس چرا این شال را میندازی روی مانتوت
گاهی وقتا فکر میکنم توی افرینش من و ناناز اشتباهی رخ داده...یا باید اون میشده دختر بزگتره تا وقتی با خیال راحت نصیحت میکنه بهش بیاد یا اینکه ...
نمیدونم ولی خودم جدیدا از ازایشی که میکنم خوشم میاد...واسمم نظر کسی مهم نیست... اخه یکی نیست بگه ناناز جون همیشه هستند ادمهایی که پشت سر این و اون و طرز لباس و ارایش وهزارکوفت دیگه شون حرف در میارند من که نمیتونم به خاطر اینکه یکی توی خیابون یه ادم مریض توی خیابون نگاهم نکنه یا واسم حرف نزنه یا فکرای ناجور نکنه از چیزهای معمولی که دوست دارم بگذرم..ناناز جون انشااله تو هم سرت به سنگ میخوره و یه کوچولو ارایش کردن را یاد میگیری..به خدا من ارایش میکنم اینقدر دلم باز میشه امیدوارم خدا تجربه کردن این حس را قسمتت کنه....
وای راستی تصمیم گرفتم طی این چند هفته برم یه پالتو شیک مامانی بگیرم
همه میگند نگیر اخه یه پالتوی روشن خوشگل دارم ولی در راستای دیوونگی های اخیر من این روزها دلم ویار پالتو کرده
وای خدا جون باز تو همه چیز را قاطی کردی پس بارونت کو؟بارونش مال یه جای دیگه سرماش مال طرفای ما؟خوب من میمیرم از سرما..نمیشه هوا گرمتر بشه ولی بارون بیاد...
بخدا من از زمسون فقط سرماش یادم مونده یه لطفی کن به خانوم ابره بگو طرف ماها هم بیاد...منم قول میدم جلف بازی در نیارم و به جای اینکه برم یه چتر رنگی که خیلی وقته توی فکرشم بخرم برم یه رنگ سنگیم خانومانه انتخاب کنم...فقط تو بارونت را بده که این روزها دلم بارون میخواد...
دوست دارم خدا جوننننننننننننننننننننننننننننننننننننن
دخترت نقطه