ق.ن:واسه شلی عزیز که این روزها غمگینه....

سلام شلی جون...خوبی خانمم؟

همین امروز با هم بوده ایم..چند ساعت ناب بدون حضور بقیه ..

میدونم توی مدتی که بودی ذهن و فکرت اینجا نبود....میدونم این روزهادغدغه ای فکریت زیاد شده  ولی کاش بتونی درست تصمصم بگیری...میدونی نازم تو خود منی...چهره اخلاق و همه چیزت مثل منه یا خیلی سرتر ..یادته وقتی با هم حرف میزدیم از این همه نزدیکی اخلاقمون متعجب بودیم و بعد کشف کردیم که دوتایی متولد تیر هستیم ...یادته که حرف دوست داشتن شد  دوتایی با هم گفتیم تو مهره ی مار داری و خندیدیم....اره عزیزم تو مهره ی مار داری چیزی که در رابطه با خودم هم معتقدم ولی میخوام کمکت کنم نازنینم.....دلم نمیخواد این قدر ناتوان از تصمیم گیری باشی...

دلم نمیخواد احساست جلوی عقلت را بگیره و زود تصمیم بگیری...

نازم باتو خیلی راحتم گرچه عمر دوستیمون اندکه ولی توی این مدت با تو بودن خوب هم را شناخته ایممیخوام بدونی گاهی وقتا همه چیز اون جوری که ما ادمها دلمون میخواد واسمون پیش نمیره.....میدونم سخته...

میدونم خیلی اوقات فکر میکنیم نامردیه و خدا دوستمون نداره چیزی که من بارها بهش فکر کردم و همین احساس الان تو را داشته ام...ولی هیچ وقت نخواستم بشکنم...

نمیخوام واست شعار بدهم ناز من..ولی میخوام بدونی اونقدر دوست داشتنی هستی که بهترین ها نصیبت بشه..اونقدر پاک و ساده هستی که خدا بهترین ها را واست بخواد ولی فقط باید صبر کنی همونطور که "او" بهت گفته بود....همشه خوبترین ها را برای خودت  ارزو کن گلم..میدونی چرا؟چون تقدیر این طور رقم خورده که بهترین ها برای تو باشه و تو وقتی شب تولدت از خدا ارزوی مرگت را کنی خدا را هم میشکنی

میدونی نازم خیلی از این حرفا را نمیشه به زبون اورد..خیلی وقتا ساده ترین چیزها گفتنش شعار میشه...خیلی اوقات یاد اوری جزیی ترین چیزها میشه نصیحت و من اهل نصیحت نیسم ولی نازم میخوام یه کم  بیشتر از اون چه که باید صبر کنی ..من مطمینم خدا بهترین ها را برای تو در نظر گرفته به شرطی که اشاراتش را نادیده نگیری...

سلاممممممممم

بازم اومدم

این روزها یه کم کسلم...دارم با زمان پیش میرم و نمیدونم چرا...

این روزها سعی میکنم  منطقی فکر کنم ولی باز  نمیتونم...

این روزها میخوام به چیزی دل نبندم ولی باز نمیشه..

این روزها میخوام به خیلی چیزها فکر نکنم ولی باز...

این روزهای پاییزی که ادم دیوونه میشه و دلش همه چیز میخواد..

این روزها دلم همه چیز میخواد...

.

.

امروز تولد مژه جون بود ...من و نارسی و مژه 3تایی طبق سنت این 4 ساله  تولدش را جشن گفتیم..طبق معمول ِ جشن تولدها پاتوق شد همشهری...با نارسی دوتایی واسش یه قورباغه ی خوشگل و یه عروسک ناز دختر و پسر خریدیم...بماند که چقدر سرخرید  این قورباغه ماجرا داشتیم ...فروشنده که یه بچه غول خیلی با کلاس بود هی میخواست ما را تشویق به خرید یه گاو که بادهنش یه شاخه گل را گرفته بود بکنه ولی اخرش بعد ِ  کش و قوس فراوان و هرهر وکرکر زیاد همون قورباغهه را که از اول مدنظرمون بود  خریدیم ......فروشنده هم انگاراین گاوه روی دستش مونده بود فقط تبلیغ اون گاوه رامیکرد فروشنده:از این نمونه کارم خیلی میبرند..

من :منظورتون این گاوه است ...فرخنده:  هرهر و کرکر...فروشنده:بله من_اخه یه کم ناجوره می ترسیم به طرف بر بخوره .....فرخنده :هر هر و کرکر...فروشند:نه بابا اگه طرفتون عروسک شناس باشه بهش بر نمی خوره ..من-اخه دوستم سال گاو به دنیا اومده نمیخوام فکر کنه شباهتی بین این دوتا موضوع بوده ..فرخنده هم که فقط بلند هر هر کرکر میکردو با حضورش دلگرمی میداد به ماها.....خلاصه اینکه اخرش مژه قورباغه دار شد اونم یه قوباغه ی خوشگل چشم قلمبه..من از همین جا تا تنور داغه اعلام میکنم منم عاشق انواع عروسک و ادکلان و وسیله ارایشی ونقره جات هستم....دوست جونهای من تو را خدا واسه تولد من سلیقه به خرج بدید من خیلی روی این چیز ها حساسم.... ناهار هم جای همه گی حسابی خالی خوشگذشت ..میز طبقه ی بالا همیشه واسه ماست.....کلی خاطرات خوب ازش داریم...کلی خندیده ایم و تولدهای هم را جشن گرفته ایم..کلی روزهای قشنگ دخترونه مون را با هم اینجا سپری کردهایم....

گرچه این جشن مثل  همیشه نبود......البته  من خودم بودم.. نارسی جون هم مثل همیشه بود فقط مژه....مژه جون طی تماسهای پی در پی که با همسر جان داشت حالش حسابی گرفته شد و حال ما را هم حسابی گرفت گرفت..اخه یکی نیست بهش بگه دختر تو چرا لحظه به لحظه با شوهرت تبادل اطلاعات میکنی که اون بخواد نظر بده و خوب و بدکنه بعد تو ناراحت بشی ولی باز دوباره زنگ بزنی و بهش از الف تا ی را توضیح بدی هرچی هم نصیحتت کنیم سرت را تکون بدی ولی اخرش باز کار خودت را بکنی و .........خلاصه اینکه مژه جون ریاد  حوصله نداشت ..من و نارسی جون هم که عاشق هوای خوشگل زمستونی هستیم  مژه را رهسپار خونه کردیم و رفتیم ورجه وورجه ...واییییی خیلی خوش گذشت...نارسی به تو هم خوش گذشت دیگه؟ 

۳۳پل خیلی حال داد...بهترین لحظات دو نفره ی من و نارسی اون طرفا بوده..مرغابی ها هم که زاینده روزد را این روزها قرق کرده اند حس بهار را تداعی میکردند ...امروز فهمیدم مرغابی ها مانچی مثل من واسه مانچی میمیرند ...ابته اولش اینا نمیدونستیم ولی بعدا کشفش کردیم  گرچه نارسی هی میگفت طفلک ها گناه دارند بهشون اینقدر مانچی نده دهنشون میسوزه و می خندیدیم...ولی کم کم اونقدر واسشون ریختیم و  اونا اینقدر با شتاب می اومدند طرف این مانچی ها که چشم باز کردیم دیدیم همه مانچی ها را واسشون ریختیم کلا خیلی باحال بود پرواز مرغابی ها ...حالا گفته باشم اگه یه بلوتوث دیدید که  توش دوتا دختردارند  به مرغابی ها مانچی میدهند وو اونا دیوونه وار شیرجه میزند طرف  آب بدونید اون دوتا ماییم ...اخه همه داشتند فیلم می گرفتند...فقط یادتون باشه اون شال ابیه که خیلی خانومه و داره به مرغابی ها مانچی میده منم اون یکی هم که تریپش به کل مشکیه و هرهر و کرکر میکنه  نارسی جون ...ولی خدایی چقدر سخته این معروفیت ها..انشاالله خدا قسمت همه بکنه...فقط اینکه باز نشد بریم سینما....باز قسمت نشد و نمیدونم چرا..انشگار طلسم شده این سینمای کوفتی و....

این روزها شدید هم سرما خورده ام ...

نشد یه بار ما به یکی یه حرفی بزنیم و بهش بخندیدم و اون بلا سر خودمون نیاد...ابریزش بینی و قرمزی چشمها وو بی حالی بدن همه از نشونه های سرما خوردگیمه ..تازه  یعنی هنوزم درست و حسابی سرما نخورده ام ...دیروز مریم را کلی مسخره کردیم که الان چه وقته سرما خوردنه و خیلی بی کلاسیه ادم هنوز زمستون نیومده سرما خوردگی پیدا کنه و الان سر خودم اومده ......

گرچه تازه گیها سرما خوردگیها هم با کلاس شده..ادم وقتی سرما میخوه هم سرش درد میگیه هم معده اش به هم میریزه..هم کمرش درد میگیره هم خواب الوده میشه و کلی دردهای دیگه هم میگیره که هیچ ربطی به زمستون نداره ....کلا تازه گیها  حس با کلاسی داره این سرما خودگی....فکر کنم کم کم داره ازش خوشم میاد...این روزها هم  که خدا فقط داره تو کاسه ی من میذاره ..نشده من بگم چقدر فلانی چاق شده و خودم اضافه وزن نگیرم...نشده حتی با خودم بگم چقدر فلانی سوتی میده و سر خودم نیاد ....قبلا هم که بلند بلند میگفتم این دختر عموم چی کار کرده که توی فامیل عاشقش شدند  و هیشکی عاشق من نمیششه خدا نشنیده انگار یادش بیفته تا حالا حاجتهای من را روا نکرده به دل پسر عموم انداخت و همه گفتند شده کشت مرده ات  و من مسخره اش کردم گرچه باید بعدها عواقب این مسخره کردن را هم بپذیرم فکر کنم خدا گذاشته یه جایی درست و حسابی حالگیری کنه واسه من .. یا حتی نشده از چیزی تعریف کنم و نخوره توی ذوقم...خلاصه دیشبم یکی از اون شبا بود که باز ما از یه چیزی تعریف کردیم و    خدا جون  حسابی از خجالتمون در اومد ..

...دیشب هم با یکی از دوستان  از قبل قرار گذاشتیم توی مسنجر باهم بحرفیم... ناناز هم  بر خلاف این چند وقته میلش نکشید زیاد نت باشه و ما خوشحال دویدیم بریم  سرنت تا طبق قولی که داده بودیم با یکی ازدوست جونا بحرفیم و بدقول نشیم (دارد میمیرید از فوضولی که طرف پسره یا دختر؟عمرا بهتون بگم) ولی خدا جون حسابی ضایع کرد اونقد که بد قول شدم..خلاصه سرحال شدن ما یه طرف و فهمیدن خدا هم همون طرف ...هچی این مسنجر کوفتی را باز کردیم میزد ایدی غلط...اعصاب من بهم ریخت ...دوساعت علاف بودم و تو نمیرفت...اخر باز دیگه التماس خدا جون را کرده ام و یا عالمه قربون این کام کوفتی رفته ام که نت جواب داده و من تونستم بیش از این بد قول نشم بماند که ....

واقعا که چقدر سلیقه ها با هم فرق داره...امروز توی یونی با ماری  و شلی و زونا نشستیم بحث علمی در باره ارایش میکنیم....ماری میگه تو خیلی کم ارایش میکنی ها... من: نه بابا من همین  ارایش  را میکنم ابجی کوچیکم حسابی گیر میده... ماری : نه تو کم ارایش میکنی ولی کامل ارایش میکنی.. .(آیکیوها متوجه منظورش شدند که؟ )من:ملسی ماری:تازه اصلا هم پیدا نیست...من  : حالا این را مقایسه کنید با امروز صبحش ساعت 10-11....من طبق معمول همیشه که بدون ارایش جایی نمیرم اول کامل ارایشم را میکنم تا بعد برم صبحونه بخورم...خوب اینجوری نگاه نکنید واسه من ارایش از صبحونه هم واجبتره....به من بگند بمیر ولی وسیله ارایشی هات را با خودت ببر توی قبر....

بعد اینکه ارایشم تموم میشه میرم سر میز که صبحونه را نوش جون کنم ناناز هم داره اون سر میز درس میخونه...( به به قربو ن ناناز برم که اینقدر درس خون شده این روزها )اول یکم حرف میزنیم تا ناناز خوب ارایش منا ببینه ..... بعد شروع میشه...ناناز: خط چشم کشیدی من: ناناز:خط چشمت را کمتر بکش توی چشم میزنه...( نقره ای) من: ناناز باز دم رفتن..مامان میبینه حرف نمیزنه..شاید هم اصلا توجه نمیکنه باز ناناز صداش بلند میشه که نقطه تو اگه سردته  میتونی روی مانتوت  یه چیزی بپوشی من: نه هوا خوبه

  ناناز- اگه هم سردت نیست پس چرا این شال را میندازی روی مانتوت ..واسه کلاسشه دیگه؟ من:خوب هوا خوبه. ..بعد دوباره میاد دم در میگه...ارایش چشمت زیاده و نصیحت..

گاهی وقتا فکر میکنم توی افرینش من و ناناز اشتباهی رخ داده...یا باید اون میشده دختر بزگتره تا وقتی با خیال راحت نصیحت میکنه بهش بیاد یا اینکه ...

نمیدونم ولی خودم جدیدا از ازایشی که میکنم خوشم میاد...واسمم نظر کسی مهم نیست... اخه یکی نیست بگه ناناز جون همیشه هستند ادمهایی که پشت سر این و اون و طرز لباس و ارایش وهزارکوفت دیگه شون حرف در میارند من که نمیتونم به خاطر اینکه یکی توی خیابون یه ادم مریض توی خیابون نگاهم نکنه یا واسم حرف نزنه یا فکرای ناجور نکنه از چیزهای معمولی که دوست دارم بگذرم..ناناز جون انشااله تو هم سرت به سنگ میخوره و یه کوچولو ارایش کردن را یاد میگیری..به خدا من ارایش میکنم اینقدر دلم باز میشه امیدوارم خدا تجربه کردن این حس را قسمتت کنه....

وای  راستی تصمیم گرفتم  طی این چند هفته برم یه پالتو شیک مامانی بگیرم ..دلم پالتو جینگیلی!! مشکی کوتاه میخواد..دعا کنید گیرم بیاد.... هر کی ادرسی چیزی داره بهم بگه...

همه میگند نگیر اخه یه پالتوی روشن خوشگل دارم ولی در راستای دیوونگی های اخیر من این روزها دلم ویار پالتو کرده و فقط  پالتو میخواد..هرکی هم میخواد بگه نخر لطفا خودش را ضایع نکنه چون  واسم مهم نیست ومیخوام بخرمش فقط دلم میخواد خیلی شیک باشه...یه پالتو با  ناسی جون که بودیم پسندیدم البته بیشتر بارونی میزد ولی از اونجایی که من ترجیح میدهم چیزهایی که می خرم زشت یا قشنگ فقط منحصر به خودم باشه از همین جا به نارسی اعلام  میکنم من بی خیال اون بارونیه شدم مال خودت فقط رنگ ابیش را بخر جون دوتایی چون ماهت میکنه...

وای خدا جون باز تو همه چیز را قاطی کردی پس بارونت کو؟بارونش مال یه  جای دیگه سرماش مال طرفای ما؟خوب من میمیرم از سرما..نمیشه هوا گرمتر بشه ولی بارون بیاد...

بخدا من از زمسون فقط سرماش یادم مونده  یه لطفی کن به خانوم ابره بگو طرف ماها هم بیاد...منم قول میدم  جلف بازی در نیارم و به جای اینکه برم یه چتر رنگی که خیلی وقته توی فکرشم بخرم برم یه رنگ سنگیم خانومانه  انتخاب کنم...فقط تو بارونت را بده که این روزها دلم بارون میخواد...

دوست دارم خدا جوننننننننننننننننننننننننننننننننننننن ....خیلی دوست دارم نازنینم...خیلی ممنونم بابت خیلی چیزها...واسه عشقی که تو وجودم گذاشته ای یه دنیا ملسی...دوست دارم خدا جونم...

دخترت نقطه

ق.ن : راستی چه این اهنگ معین ِ  که دارم می گوشمش معرکه است..... تازه پیداش کرده ام..نمیدونم شاید قدیمی باشه ولی من تازه دارم باهاش حال میکنم ...  خیلی دوستش دارم . خیلییییییییی...

..توی این روزهای بارونی  پاییزی گوش دادنش ادم را حسابی دیوونه میکنه....منم  از اونبی جنبه های اهنگ ندیده ام  که اونقدر گوش میدم تا  حالت تهوع  بگیرم و بخوام بیارم بالا بعد کلا دیگه طرفش نمیرم...

صداش را زیادتر میکنم  تا شماهم گوش بدید :

قسم به عشقمون قسم...

همه ش برات دلواپسم

قرار نبود این جوری شه...

یهو بشی همه کسم...

سلام همه گی....خیلیییییییییییییی دوستون دارم...

 البته زیاد خودتون را تحویل نگیرد کلا این  خاصیت پاییزه که من خیلی هار ا دوست دارم و عشق وجودم  نسبت به خیلی ها بی نهایت میشه گرچه دمهای مستثنی از این قانون  همیشه مستثنی قرار میگیرند...

امروز حس خوبی دارم...میل نوشتنم زیاده  و میخوام فقط بنویسم...من وقتی حالم بده خیلی مینویسم خدا رحم کنه که امروز خیلی حالم خوبه ....

 امروز هوا فوق العادهاست گرچه بهش اعتباری نیست... خداجون هنوز دستش نیومده میخواد چی کار کنه ...هنوز مشکل برنامه ریزیش  را با بارون و افتاب حل نکرده..رنگین کمونم که نمیدونه اصلا چیه.....این روزها  اول خوب افتاب میشه بعد نم نمک بارون میاد ..بعد اونقدر این بارونه تند بشه و اونقد میاد که  ادم را دیوونه کنه بعد دوباره اگه روز باشه هوا افتابی میشه و اگه شب باشه هوا خنکی ملایم میگیره. و بعد دوباره نم نمک بارون و بعد تند میشه و بعد افتاب و بعد.....هی تکرار میشه این روال دیگه...کاش میشد خدا یه  نوشته ای چیزی بده که توش  ساعتای بارونی و افتابی را  معلوم کرده باشه تا منم نکلیفم با خودم و هوا و لباسهام و خدا مشخص بشه...

راستی چی شد ,چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم...

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم...

امروز  ناپارامتری ارایه مطلب داشتم.... فکر کنم توی این 4  سال این اولین باری بود که رفتم پای تابلو ..گرچه اصلا استرس نداشتم اخه یه هفته کامل....!! خونی کرده بودم و حتی  چشم بسته هم میدونستم چی به چیه..اینجوی نگاه نکنید خر خودتونید . ولی خوب ادم که نباید جلوی استادش و مخصوصا هم شاگردیهاش  کم بیاره..مخصوصا این بچه غولها ا که دیگه به جرز دیوار هم میخندند....ولی قربون استاد جون که اصلا نذاشت  من حرف بزنم....اخه یکی نیست بگه ممتاز جون مگه تو خوشت میاد وقتی حرف میزنی هی توی حرفت بزنند که حرفهای من را نصفه نیمه ادامه میدادی تازه اونم با کلی تحریف......بابا من دلم میخواد وقتی ارائه مطلب میدم خودم کلاس را ارائه کنم ..خودم بلدم کجاها چی بگم ولی مگه ممتاز جون گذاشت من یکم حرف بزنم.....من میگفتم ب اون  خودش  تا حرف س ادامه میداد اونم پشت سر هم بعد دوباره  به من نگاه میکرد دوباره من میگفتم ش  اون بقیه اش را تا حرف ی تند تند میگفت......خلاصه اینکه ارائه مطلب کوفتی شد....اخرش هم استاد  جون گفت بخشید من هی توی کارتون فوضولی میکنم....ما هم بچه مثبت هی میگفیتم نه استاد این  چی حرفیه  شما استادید ولی توی دلمون تاییدش میکردیم  که یعنی همون که خودت گفتی ..این را می گند دورویی؟نظر هرکی مال خودش منم فکر نمیکنم ای دو رویی باشه که... به هرحال من باید به فکر نمره اخر ترمم هم باشم.....

به ملاقات امدم...ببین که دل سپرده داری...

چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری...

وا ییییی یکی بگه چرا تازه گیها  ها زود به زود منا جو میگیره؟ اپیدمی شده یا فقط ویروسش منا گرفته؟ دیروز کلاس امادگی امار ریاضی واسه فوق لیسانس ثبت نام کردم..هنورم توی کفش موندم که چرا ثبت نام کردم...اولش تصمصم نداشتم ثبت نام کنم بعد حسابی جو گیر شدم  با دوستام ثبت نام کردیم...انشاالله امسال کلاساش را بریم  شاید ..ببین میگم شاید..شاید سال دیگه تصمیم گرفتم واسه فوق بخونم...یکی نیست بگه تو خیلی هنر داری این لیسانس کوفتیت را بگیر بعد برو دنبال کلاس گذاشتن واسه امتحان فوق.....امروز داشتم فکر میکردم اگه درس خوندن رااز من بگیرم انگار یه چیزی توی زندگیم کم دارم... این چند ساله از وقتی  که خودم راشناختم درس جزیی جدا نشدنی از زندگیم بود ..راهنمایی...دبیرستام..پیش دانشگاهی و دانشگاه.... الانم تصمیم گرفتم درس بخونم واسه فوق...شاید چون باید بخونم...چون نمیدونم اگه درس نخونم باید جای خالیش را چطوری پر کنم  کنم..خدا کنه از این بلا تکلیف در بیام و بتونم واقعا تصمیم بگیرم که باید چی کار کنم..

نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم...

تو دریا باش و من جویبار عشقو در تو جاری... 

امروز داشتم با خودم فکر میکردم چقدر روزها زود میگذره.......دیروز مژه رادیدم بعد مدتها ندیدن..از وقتی عروسی کرده ندیده بودمش....دلم واسش یه ذره شده بود..فکر میکردم الانه که  با هیاهوش همه جار ا پر کنه  ولی خیلی اروم و مظلوم شده بود..اینا  از عوارض عروسی کردنه فکر کنم.....دلم واسش سوخت.. دلم واسه مظلومیتش سوخت...خیلی شکسته شده بود....اعتماد به نفسش در حال نابودی بود و همه ی اینها را مدیون همسر تازه به دوران رسیده ی  از خود راضی دیکتاتورش بود ....فقط دو ماهه که عروسی کرده و...نمیدونم ولی امیدوارم خدا نسل چنین مردایی را روی زمین نابود کنه که هنوز که هنوزه فکر میکنند زن  فقط یه وسیله است که میتونه نقش کوزت بودن و هم خوابگی را بازی کنه و اصلا واسشون احساسات زن مفهمومی نداره و بهره ای از مشارکت و مهربونی و هزار تا کوفت دیگه نبرده اند من که دیروز میخواستم شوهرش را خفه کنم شانسش گفت که باهاش نبود و گرنه....

من از پروانه بودنها,

 من از دیوانه بودنها,

من از بازی یک شعله ی سوزنده که اتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم...

راستی امروز رفتم سر وسایل قدیمیم...یه عالمه نامی های عاشقونه!! ازدوران ر اهنمایی و دبیرستانی پیدا کردم..( هییییی تو , با دست راستت محکم بزن پشت گردنت که فکر بد کردی..همه ی این نامه عاشقونه ها از دوستام بوده اونم دخترررررررررر))خوندنشون کلی وقت گرفت ولی باحال بود...خیلی وقت بود از یادم رفته بود که یه معلم داشتم که دوم راهنمای عاشقش شده بودم... خیلی وقت بود یادم رفته بود یه زمانی عاشق دبیر زیست اون کلاسی ها بودم...خیلی وقت بود یادم رفته بود که ریحان دوستم یه زمانی خیلی عاشق من بود ولی نامه  های پر احساسش خیلی چیزها را یادم اورد......توی دفتر خاطرات اون دورانم لیلی دوست دوران راهنماییم با خط بزرگش نوشته بود....نمک در نمکدان مانند اب است..دل ِ من طاقت دوری ندارد!!!حالا این قافیه هاش کجاست خودمم نمیدونم ولی کلی سرحالم کرد..

ولی جالبترینشون یه نامه ی مهر و موم شده بود که هنوز که هنوزه بازش نکرده ام...روش نوشته بود نامه ای به خودم در 25 سالگی....تاریخ نگارش نامه همونطور که روی پاکتش معلوم بود مال 15 سالگی بوده..نمیدونم اون زمان  چه فکری میکرده ا م که این نامه را نوشتم ولی فکر کنم تحت تاثیر رمان رویای سبز بوده ام...به هرحال حسابی دلم میخواد بدونم از خودم توی اینده چه چیزی هایی انتظار داشته ام یا ارزوهایی که بهشون رسیده ام یا نرسیده ام چی بوده..باید تا 3 سال دیگه صبر کنم..میدونم که می تونم وبعد امیدوارم اونقدر زمان باشه که توی تولد 25 سالگیم بازش کنم و...فقط امیدوارم به خیلی چیزهاییی که میخواستهام رسیده باشم...و خودم را نا امید نکنم...

من از هیچ بودنها,

 از عشق نداشتن ها,

از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم...

 

من از عمر رفاقتها ,

من از لطف صداقت ها ,

من از بازی نور در سینه ی  بی قلب ِظلمتها نمی ترسم 

 این روزها یه مسئله هم هست که حسای درگیرم کرده.....نمیدونم چطوری باید تمومش کنم شاید هم ادامه ش بدهم..هیچی نمیدونم ...از اولش اینکه من یه دوست میلی داشتم که  مختصر و مفید بخوام درباره اش  بگم اینکه دیگه ندارم...یعنی دو  سال پیش توی نت اشنا شدیم و بعد شد دوست میلیم....یه دوستی خیلی ساده...اون خارج ایران بود و من واسش توی میلهام از داخل ایران میگفتم و کارایی  که میکردم یا اتفاقاتی که می افتاد ..اونم از خودش و زندگی و کارش  ...کم کم اون دوستی  میلی اونقدر پررنگ شد که میلهای هفته ای یه بار شد روزی یه بار یا دو روز یه بار....

نمیدونم اسمش دلبستگی بود یا عادت ولی به هرحال واسه هم میل میدادیم و مشتاق میل خوندنش بودم.....تا اینکه چشم باز کردم ددیم به میلهام و حضورم خیلی  عادت کرده  و شاید منم... ولی اونقدر بزرگ بودم که نخوام دوستیم  را با چیزی عوض کنم و دلم نخواد نقش دیگه ای ا بازی کنم و به بعدها فکر کنم ... الان  دیگه یه ماه میشه به خاطر خودش و خودم و خیلی چیزها  و ... سراغ  میلهام نرفته بودم واسش هم میلی نداده بودم .... تا اینکه  پریشب  بعد مدتها وسوسه شدم و میلهام را چک کردم .... خداتا میل ازش دارم...نمیدونم باید چی کار کنم......میخوام فقط دوستش باشم و واسش میل بدهم و چیزی بیشتر از این نمیخوام ولی میترسم.....یکی بگه باید چیکار کنم.توی میلهاش نگرانی موج میزد و احساس خوبی که نداشت ولی من نمیخوام چیزی بیش از یه دوست واسش باشم...تصمیم گرفته بودم دیگه واسش میل ندهم ولی نمخوام فکر کنه که خیلی بی معرفتم...کاش ما ادمها زود به هم عادت نمی کردیم یا زود دلبسته نمیشیدیم اگه خیلی از این دلبستگیها نبود میتونستیم فقط واسه هم دوستای خوبی باشیم چیزی که من میخوام ولی نمیدونم باید چی کار کنم..این روزها به همه  نگرانیهایی که دارم اینم اضافه شده..کاش همه چیز درست میشد..کاش اونم می فهمید که بعضی دوستیها فقط میتونه دسوتی بمونه نه بیشترمخصوصا اگه میلی باشه...

من از حرف جدایی ها ,

مرگ اشنایی ها ,

من از میلاد تلخ بی وفاییها می ترسم...

 خوب دیگه بی خیال این حرفاااااااااا  خبر مهم اینه که قراره گوش شیطون کر و چشمش کور و پاش یه وری یکشنبه یا دوشنبه یا سه شنبه یا یکی از بقیه روزها!! توی این هفته (امار دقیق روز را دارید که) بریم فیلم دعوت را بعد مدتها با مژه و فری ببینیم....حالا هرکی هم میخواد بگه بده بگه ولی من تا خودم نبینم و حالم به هم نخوه نظرم عوض نمیشه..اصلا دلم میخواد برم یه فیلم حال به هم زن ببینم و بعد بشینم پشت سرش بد بگم.....مردم از بس سینما نرفتم و بقیه گفتند این فیلم بده اون فیلم بده..من هر فیلمی خواستم برم ببینم اینقده همه گفتند بده که من تقریبا دو ماهه  نرفتم فیلم ببینم..اخریش زن دوم بود که مال تابستونه...شلی تو هم از  همین جا دعوت..میتونی بیایی البته اگه نخوای نورمن را هم با خودت بیاری و دوباره اونجا سه کاری کنی...

خودم میدونم چقدر پراکنده حرف زدم و از این شاخه به اون شاخه پریده ام...خوب چیکار کنم خیلی حرفا توی دلم بود  که باید مینوشتم  و گرنه روی دلم تلنبار میشد..تو هم خودتا لوس نکن دیگه..ااااااااا

پ.ن:راستی عید همه مبارک....زیاد فکر نکن منظورم میلاد امام رضاست..ادم دلش میخواد 4 تا فحش به این بالا بالایی ها بده...اینقدر عقلشون نمیرشه که باید ولادتها را تعطیل کنند و تعطیلی شهادت ها را کم کنند..یکی نیست بهشون بگه پدرت خوب مادرت خوب اخه تو مگه عقل نداری نمیدونی وقتی شهادتها را تعطیل میکنید مردم که نمیش شینند توی خونه عزاداری کنند..اینا بهترین موقعیته که یا برند بیرون و تفریح یا دور هم میشینند یه اهنگ هم گوش میدند و بزن و بکوب خانوادگی میکنند ...خوب عزیز من  اگه فکر گناهشی که اینطوری گناهش بیشتره ....خدا شما بالاییها را حسابی شفا  بده به ما هم  یه صبر درست و حسابی که بتونیم

سلام همهگی...بالاخره اومدم ...

خیلی وقته اینجا نبودم و مطلبی ننوشتم ولی امشب میخوام بزنم...سرم شلوغ نبوده این چند وقت ولی حس نوشتن نداشتم.....اصلا هم کار خاصی نمیکردم.....درسام هنوز روی هم تلنبار شده و انتظار خونده شدن را میکشند ....غرفه ی دانشگاه هم چند روز پیش اختتامیه اش بود(اصلا از افتتاحیه اش واستون گفته بودم؟)

غرفه یه اتاقک دستی !!! بود که شلی اینا  واسه وروی جدیدیها درست کرده بودند که با رشته مون و فعالیتهای که بعد این 4 سال میتونیم انجام بدیم اشنا بشند... غرفه ی باحالی بود....بهتره تصحیح کنم و بگم غرفه های باحالی بود....اخه همه ی رشته ها غرفه  غرفه کنار هم زده بودند و اسمش شده بود نماشگاه غرفه  ها....ما که این چند وقت فقط امار در می اوردیم

میزی(زونا دیدی اخریش یاد گرفتم به ادبیات تو حرف بزنم....) را هم یعد قرنها اونجا  دیدیم..خیلی وقت بود ندیده بودمش..تقریبا دو سال بود و چه این مدت او را ندیدن بچه غولی شده بودواسه خودش ..(میزی تو چرا هنوز فارغ التحصیل نشده ای؟بخداالان  دیگه سال 6  می هستی..زشته دیگه اااااااا)کلی خاطره و خنده واسم زنده کرد....کل جزوه گرفتنها و سوتی دادنهای اون دو سال اول و خندیدنهای کنار کریدور به خاطر حضور میزی!!!بود..یادش به خیر دورانی بود ها....

توی این مدت با بچه های  سال  پایینیمون  هم کلی  اشنا شدم البته خدا این شلی را بکشه با این نحوه اشنا کردنش...آبرو ادم را میبره جلو بقیه ...تو یه موردش من روبرو غرفه ها بودم و داشتم با این شلی بلا گرفته حرف میزدم و اخبار سانشوری غفه ها را رد و بدل میکردیم .....یه  اقایی (زونا جون حالا باز دست بنداز بگو این نقطه به بچه غولها میگه اقا )هم جلوی ما داشت ارشیو مجلات رشته مون  را نگاه میکرد..من به شلی با چشم اشاره مکنم این کیه...شلی هم نه میذاره نه برمیداره میگه  اقاییییییی الکسّ (این جمله را کش دار بخونید)..الکس که سرش را بلند میکنه اشاره به من میکنه میگه ایشون دوست صمیمی من هستند خانم نقطه....بعد هم به من میگه نقطه جون ایشون هم اقای الکس هتند ..بعدم که من و این الکس هاج و واج موندیم این داره چیکار میکنه میگه راستی نقطه فامیلیت چی بود....منم صدا از گلوم بالا نمی یاد ...این الکس هم داره نگاه میکنه میگم.....و خلاصه اینطوری با یکی از بچه ها اشنا شدیم ...بعدش هم الکس واسمون بیسکوت داد که حالا چون با هم اشنا شده بودیم خوردیم بسکویتها را گرچه الهی این  شلی کوفتش بشه که بسکویت های  سهم من را بیشترش را خورد و منم بچه باکلاس جلوی الکس که داشت نگاه میکرد به روی خودم نیاوردم... حالا هم به شلی تاکیید کردم دیگه اینجوی من را با کسی اشنا نکنه ... من اصلا نمیخوام با این بچه غولهای سال پاینی اشنا بشم اونم اینقدر ناجور....انگار مراسم خواستگاری بود ..هنوزم که یادش میافتم هم خندهام میگیره هم اینجوری میشم(ایکن یه ادمه خیلی خیلی مغرور که میخواد بره توی زمین)

....واییی راستی توی این دانشگاه ما چه خبرایی شده و ما این چند وقته ازش بی خبریم..یکی از پسرای کلاس ما که همه میگفتیم این چقدر موش مرده است و دلمون واسش میسوخت یه ووروجکی از اب در اومده که بیا و ببین ...تا قبل این که منبع موثق بهمون چیزی در ارتباط باهاش بگه حاضر بودیم کلاسی روی اسمش قسم بخوریم(این از اون حرفا بودا)ولی دیروز همون منبع موثقه (ببین شلی جون خیلی اذیت کنی این روزها ,اسمت را میزنم تا همه بدونند تو خبرا را به من دادی ها)

طی نشستی که همه گی با هم داشتیم بهمون   گزارش دقیق داد که این بچه غول رفته به یکی از پسرا که اتفاقا با شلی جون  خیلی هم  فابریک هستند گفته این دختره از اوناست که پا میده و میشه باهاش دوست شد؟ و نورمن هم بعد این که بهش یه نه محکم گفته  نامردی نکرده و اومده به شلی ماجرا  را گفته و ازش خواسته به کسی نگه و شلی هم به هیچکی هیچکی ماجرا را نگفته ...من یکی که وقتی شنیدم فکم کش اومد و کلی هم خندیدم. .

خداییش بعضیها چقدر باحالند ها....

دیگه اینکه این روزها هوا سردی قشنگ مخصوص خودش راداره......بارونهایی که میاد و هوا را تمیز میکنه برخلاف دل ادمها...گنجشکهایی که  هرجایی  یه کم سبزی باشه و غذا جمع میشند و صداشون ادم را دیوونه میکنه....شال و پالتوهایی که کم کم داره جای لباس های نازک تابستونی را میگیه.. این روزها همه چیز قشنگه گچه خیلی ها خرابش میکنند...

دیگه باید برم...خیلی حرف بود...

خدا جون خیلی دوستت دارم..خیلی بیشتر از همیشه...و بابت همه چیزهای خوبی که بهم داده ای ممنون...به خاطر اینکه بهم صبری دادهای که خیلی ادمهایی را که دوست ندارم تحمل کنم ملسی...به خاطر اینکه دوستایی بهم داده ای ک جای خیلی ها را پر میکنند ملسی...به خاطر اینکه خدامی و منم دخملت ملسییییییییییی...

دوست دارم خدا جون ....

ق ن:میخوام اول از همه بگم من این مطالب را در آرامش کامل مینویسم ....نه عصبانی هستم نه  بی انصاف فقط تا حدی ناراحتم که اونم عادیه ...مگه میشه با یه ادم خود مچکر ِ لوس  ِپر مدعای...حرف زد و ناراحت نبود؟

فکر کن با ادمی خیلی وقته اشنا باشی و از بستگان درجه اولت باشه ولی جوری باشه که مجبورید فقط هم را تحمل کنید .... ادمی که فکر میکنه مظهر درستی یه و بقیه را احمق تصور میکنه و فکر میکنه خودش عقل کله...ادمی که وقتی حرف میزنه استرس میگیردت که حالا بلوا به پا میشه....

ادمی که دورنمای فرهنگی خوبی داره  لااقل خیلی خوب تونسته واسه خودش دوست جمع کنه(به سبک احمدی نژاد و پیروانش) ولی هیچی  از ادب و نزاکت بارش نیست تازه وفتی بهش اعتراض میکنیم  به این ادب و نزاکت ذاتیش!!!افتخار میکنه ...ادمی که من هیچ وقت حاظر نیستم حتی یه لحظه جاش باشم..

همیشه حالم از ادمهایی که ادعای راستگویی ...درستی.. صداقت و ... میکنند ولی کلاه شرعی سر خودشون و بقیه میذارند یا نقاب روی صورتشونه حالم به هم میخوره...

من خیلی خوب نیستم این را همیشه میگم اگه هم نگم ادعایی درباره خوب بودنم ندارم..همه میدونند عاشق خرید و چیزهای دخترونه ام... شیطنتهای خودم را هم دارم...خیلی چیزها هم هست که مختص خودمه ولی هیچ وقت ادعای خدا و نماز و پیغمبر نکرددم.... اره خدا را دوست دارم چون بهم انرژی میده و پرم میکنه  ولی نماز نمیخونم ولی لا اقل وقتی همون دو رکعت گاه گاهم رامیخونم فقط واسه دل خوودم میخونم نه اینکه بخوام باهاش عوام فریبی کنم و بشم ناصح و نهی  از منکر و امر به معروف انجام بدهم.... هچ وقت به چیزی که نبوده ام تظاهر نکرده ام.....هیچ وقت نخواستم ناصح باشم..هیچ وقت نخواستم زیر اب بقیه را بزنم یا با گریه و غیبت و حرفای خاله زنکی ترحم بقیه را بخرم.....هیچ وقت نخواستم به عنوان صداقت از بقیه کلاه برداری کنم با حرفام یا ازشون آتو بگیم و بترسونمشون..چیزهایی که تو دقیقا انجام میدی دختر....

از ادمی که بخواد نصیحت کنه حالم بد میشه...که وقتی پسر کوچیکه یا دختر بزرگه حرف میزنه بخواد نقش خدا و پیغمبر را بازی کنه حالم بد میشه..

میدونی دختر....ناراحت نیستم....

میشناسمت....اخلاق خوبی نداری...بهش عادت دارم ..به هرحال تو از بستگان درجه اول من هستی و بخواهیم یا نخواهیم یه جورایی با هم بزرگ شده ایم ولی همه چیز از اول اشتباه بوده  ...چیزی که  کم کم داره مشکل ساز میشه و....

الان خیلی ارومم...ارومتر از هر زمانی ولی واست متاسفم...واسه همه اون حرفایی که میزنی و بعد هچقدر هم اظهار تاسف کنی فایده ای نداره..واسه همه اون لحظاتی که با حرفات خراب میکنی...واسه همه ی اون کنایه هایی که میزنی و از گفتنش لذت میبری انگار بزگترین کار جهان را کرده ای..واسه زیر اب زنی های که فقط در مهارت تو هست..واسه همه چیزهای مربوط به تو متاسفم دختر....

واسه تو که فکر میکنی هر حرفی که بخوای میتونی بزنی و جالب اینجاست  که بعد با سفسطه هات میخوای نظرمساعد  همه را جلب  کنی و چقدر خوب میتونی این کار را انجام بدی...

از تو که همیشه بهت تاکید کردم قابل اعتماد نیستی و تو همیشه تاکید کرده ای من خیلی چیزها از خیلی آدمها میدونم ولی به خاطر معتمد بودنم!!! نمیگم ولی مطمینم چون اون نگفتنها واست منافعی داشته نگفته ای گرچه به نظرم تو اراده کنی میتونی فردا همه نا گفته های همون دوستات را هم رو کنی... ولی امروز چلوی چشمای خودم حتی امار وبلاگم را هم به مامانم گفتی....تو سوئ استفاده گرترین ادمی هستی که من دیده ام دختر.....

تو درست بشو نیستی دختر و این بده....خودت هم میدونی  این روزها خیلی کم تر از همیشه  دوستت دارم اونقدر که هر روز فکر میکنم چقدر خوبه که لااقل خون توی رگهامون یکی نیست...که شاید تو از جنس من نباشی....که شاید من از جنس تو نباشم...که شاید بهتره باز هم زندگی صلح امیز را تا صباحی ادامه دهیم شاید...خیلی وقتا دوستت داشته ام  ولی تو همیشه با حرفات همه چیز را خراب کرده ای  و فکر میکنی همین که کم نیاری خودش خیلیه ...

ولی میخوام بدونی  همه چیز همیشه طبق میل تو نیست..میخوام بدونی با این اخلاقی که تو داری و با این استدلالهای عوام فریبانه ات و با این زهد دروغین و داد و فریادها و کنایه های اتشینت خیلی از اطرافیانت را به زودی از دست خواهی دادم...

میدونم همین الان اگه این مطلب را بخونی میگی باشه از دست بدهم و باز طبق معمول یکی از اون جمله های معروفت که ببین کی داره اینا میگه یا تو خیلی دعات میگیره در حق حودت دعا کن را به زبون میاری یا چیزی در مایه های این(میبینی خیلی خوب شناختمت دختر..)ولی باشه عزیز من هر جور دوست داری فکر کن...

واسم مهم نیست چی فکر کنی ولی یادت باشه همین الانش هم شمار ادمهایی که تو را به واسه خودت دوست دارند خیلی کمتر از اون ادمهایی هست که تو را به خاطر ترس از کنایه و زبون تیز و ...دوست دارند...

میخوام بدونی این زبون تیز و این زهد فریبانه ات و این خودت را پاکترین و بهترین ادم دانستن همیشه سبب میشه نتونی خیلی چیزها را ببنییی.گرچه شاید اصلا لازم نباشه ببینیشون..میخوام بدونی حس بی تفاوت بودن نسبت به اسمت را داری در اذهان به وجود می اوری و ...

بگذریم...

میدونم اینجا را میخونی ..شاید توی کشمکش های بعدی  همین ها را هم گفتی ....برام فرقی نمیکنه چون خیلی وقته که میخوام این مطلب را بزنم و و حسی را که  دارم لااقل اینجا جایی که میدونم متعلق به خودمه  بیان کنم گرچه واسه تو هیچ فرقی نداره.......میدونی اهل نصیحت نیستم ولی کاش یه کم یکم بیشتر از قبل به رفتارت فکر میکردی...یادت باشه همه ادمها بلدند موقع عصبانیت چشمشون را ببندند و دهانشون را باز کنند و نقل و نبات بیرون بدهند ولی تعداد کمی از ادمها میتونند خیلی از ناگفته ها را مسکوت بذارند باشد برای روز مبادا..و تو  چه از این جمله     شنیده ای..هیچ نمیدانم....

ق ن:میخوام اول از همه بگم من این مطالب را در آرامش کامل مینویسم ....نه عصبانی هستم نه  بی انصاف فقط تا حدی ناراحتم که اونم عادیه ...مگه میشه با یه ادم خود مچکر ِ لوس  ِپر مدعای...حرف زد و ناراحت نبود؟

فکر کن با ادمی خیلی وقته اشنا باشی و از بستگان درجه اولت باشه ولی جوری باشه که مجبورید فقط هم را تحمل کنید .... ادمی که فکر میکنه مظهر درستی یه و بقیه را احمق تصور میکنه و فکر میکنه خودش عقل کله...ادمی که وقتی حرف میزنه استرس میگیردت که حالا بلوا به پا میشه....

ادمی که دورنمای فرهنگی خوبی داره  لااقل خیلی خوب تونسته واسه خودش دوست جمع کنه(به سبک احمدی نژاد و پیروانش) ولی هیچی  از ادب و نزاکت بارش نیست تازه وفتی بهش اعتراض میکنیم  به این ادب و نزاکت ذاتیش!!!افتخار میکنه ...ادمی که من هیچ وقت حاظر نیستم حتی یه لحظه جاش باشم..

همیشه حالم از ادمهایی که ادعای راستگویی ...درستی.. صداقت و ... میکنند ولی کلاه شرعی سر خودشون و بقیه میذارند یا نقاب روی صورتشونه حالم به هم میخوره...

من خیلی خوب نیستم این را همیشه میگم اگه هم نگم ادعایی درباره خوب بودنم ندارم..همه میدونند عاشق خرید و چیزهای دخترونه ام... شیطنتهای خودم را هم دارم...خیلی چیزها هم هست که مختص خودمه ولی هیچ وقت ادعای خدا و نماز و پیغمبر نکرددم.... اره خدا را دوست دارم چون بهم انرژی میده و پرم میکنه  ولی نماز نمیخونم ولی لا اقل وقتی همون دو رکعت گاه گاهم رامیخونم فقط واسه دل خوودم میخونم نه اینکه بخوام باهاش عوام فریبی کنم و بشم ناصح و نهی  از منکر و امر به معروف انجام بدهم.... هچ وقت به چیزی که نبوده ام تظاهر نکرده ام.....هیچ وقت نخواستم ناصح باشم..هیچ وقت نخواستم زیر اب بقیه را بزنم یا با گریه و غیبت و حرفای خاله زنکی ترحم بقیه را بخرم.....هیچ وقت نخواستم به عنوان صداقت از بقیه کلاه برداری کنم با حرفام یا ازشون آتو بگیم و بترسونمشون..چیزهایی که تو دقیقا انجام میدی دختر....

از ادمی که بخواد نصیحت کنه حالم بد میشه...که وقتی پسر کوچیکه یا دختر بزرگه حرف میزنه بخواد نقش خدا و پیغمبر را بازی کنه حالم بد میشه..

میدونی دختر....ناراحت نیستم....

میشناسمت....اخلاق خوبی نداری...بهش عادت دارم ..به هرحال تو از بستگان درجه اول من هستی و بخواهیم یا نخواهیم یه جورایی با هم بزرگ شده ایم ولی همه چیز از اول اشتباه بوده  ...چیزی که  کم کم داره مشکل ساز میشه و....

الان خیلی ارومم...ارومتر از هر زمانی ولی واست متاسفم...واسه همه اون حرفایی که میزنی و بعد هچقدر هم اظهار تاسف کنی فایده ای نداره..واسه همه اون لحظاتی که با حرفات خراب میکنی...واسه همه ی اون کنایه هایی که میزنی و از گفتنش لذت میبری انگار بزگترین کار جهان را کرده ای..واسه زیر اب زنی های که فقط در مهارت تو هست..واسه همه چیزهای مربوط به تو متاسفم دختر....

واسه تو که فکر میکنی هر حرفی که بخوای میتونی بزنی و جالب اینجاست  که بعد با سفسطه هات میخوای نظرمساعد  همه را جلب  کنی و چقدر خوب میتونی این کار را انجام بدی...

از تو که همیشه بهت تاکید کردم قابل اعتماد نیستی و تو همیشه تاکید کرده ای من خیلی چیزها از خیلی آدمها میدونم ولی به خاطر معتمد بودنم!!! نمیگم ولی مطمینم چون اون نگفتنها واست منافعی داشته نگفته ای گرچه به نظرم تو اراده کنی میتونی فردا همه نا گفته های همون دوستات را هم رو کنی... ولی امروز چلوی چشمای خودم حتی امار وبلاگم را هم به مامانم گفتی....تو سوئ استفاده گرترین ادمی هستی که من دیده ام دختر.....

تو درست بشو نیستی دختر و این بده....خودت هم میدونی  این روزها خیلی کم تر از همیشه  دوستت دارم اونقدر که هر روز فکر میکنم چقدر خوبه که لااقل خون توی رگهامون یکی نیست...که شاید تو از جنس من نباشی....که شاید من از جنس تو نباشم...که شاید بهتره باز هم زندگی صلح امیز را تا صباحی ادامه دهیم شاید...خیلی وقتا دوستت داشته ام  ولی تو همیشه با حرفات همه چیز را خراب کرده ای  و فکر میکنی همین که کم نیاری خودش خیلیه ...

ولی میخوام بدونی  همه چیز همیشه طبق میل تو نیست..میخوام بدونی با این اخلاقی که تو داری و با این استدلالهای عوام فریبانه ات و با این زهد دروغین و داد و فریادها و کنایه های اتشینت خیلی از اطرافیانت را به زودی از دست خواهی دادم...

میدونم همین الان اگه این مطلب را بخونی میگی باشه از دست بدهم و باز طبق معمول یکی از اون جمله های معروفت که ببین کی داره اینا میگه یا تو خیلی دعات میگیره در حق حودت دعا کن را به زبون میاری یا چیزی در مایه های این(میبینی خیلی خوب شناختمت دختر..)ولی باشه عزیز من هر جور دوست داری فکر کن...

واسم مهم نیست چی فکر کنی ولی یادت باشه همین الانش هم شمار ادمهایی که تو را به واسه خودت دوست دارند خیلی کمتر از اون ادمهایی هست که تو را به خاطر ترس از کنایه و زبون تیز و ...دوست دارند...

میخوام بدونی این زبون تیز و این زهد فریبانه ات و این خودت را پاکترین و بهترین ادم دانستن همیشه سبب میشه نتونی خیلی چیزها را ببنییی.گرچه شاید اصلا لازم نباشه ببینیشون..میخوام بدونی حس بی تفاوت بودن نسبت به اسمت را داری در اذهان به وجود می اوری و ...

بگذریم...

میدونم اینجا را میخونی ..شاید توی کشمکش های بعدی  همین ها را هم گفتی ....برام فرقی نمیکنه چون خیلی وقته که میخوام این مطلب را بزنم و و حسی را که  دارم لااقل اینجا جایی که میدونم متعلق به خودمه  بیان کنم گرچه واسه تو هیچ فرقی نداره.......میدونی اهل نصیحت نیستم ولی کاش یه کم یکم بیشتر از قبل به رفتارت فکر میکردی...یادت باشه همه ادمها بلدند موقع عصبانیت چشمشون را ببندند و دهانشون را باز کنند و نقل و نبات بیرون بدهند ولی تعداد کمی از ادمها میتونند خیلی از ناگفته ها را مسکوت بذارند باشد برای روز مبادا..و تو  چه از این جمله     شنیده ای..هیچ نمیدانم....