"هی فلانی زندگی شاید همین باشد"

میخواستم کم کم از یاهو بیام بیرون که درخواست اد داد....واسم جالب بود...یعنی کی میتونست باشه...مطمین بودم این چند وقته با ادم جدیدی اشنا نشده ام که ایدیم را داشته باشه!!..

اول بار اشتباهش گرفتم با خیلی ها.....مرتب هم اسم پسرو نه میگفتم اونم نوچ میگفت....

بعد دیدم حرف زدنش دخترونه ست....من با هیچ دختری تا حالا  به طور مداوم حرف نزده بودم توی مسنجر به جز.....از خوشحالی ذوق مرگ شدم..خودش بود....نارسی.........

گفتم  نارسییییییییی تویی... کجایی بی معرفت..کلی واسه هم لاو ترکوندیم....دلم واسش یه ذره شده بود این را بعد این همه حرف نزدن حس می کردم....چه شبی بود شبی که از عشقش به اون  واسم گفت....چه شبی بود  که تا نصف شب داشتیم می حرفیدیم و منم واسش اعترافات دخترانه میکردم..چه شبی بود وقتی بی خبر رفت و یه نشونی هم از خودش جا نذاشت.....فکر میکردم دچارشکست عشقی شده....با عشقی که ازش سراغ داشتم  فکر میکردم با فداکاری از همه چیزش گذشته..... فکر میکردم ازدواج کرده و رفته.....فکر میکردم الان با دختری می حرفم که هنوز عشق به یه  کثافت عوضی را توی سینه داره ولی این طوری نبود......دختری که جلوم بود اونی  نبود که میشناختم..دختری بودکه سرحال بود.... که ارزوهای زیادی داشت.....از اون عوضی  متنفر بود و میخواست اینده شا خودش بسازه....یاد چت رومی افتادم که با هاش  اشنا شده بودم...یادمه وقتی رفتم از دخترا فقط با اون جور شدم...کلا ما دخترا توی چت با هم نمی جوشیم نکنه یکی  سر از کارامون دربیاره و زیر ابمون را پیش کسی که دوستش داریم بزنه و خودش بشه سوگلی اون...

ولی طلا این جوری نبود...میدونستم عاشق اون عوضیه...میدیدم وقتی ازش حرف میزنه ..وقتی اون اذیتش می کنه..وقتی بهش میگه تو اضافه وزن داری ...وقتی میگه تومهربونی ولی چیزی نیستی که باید باشی چقدر نابود میشه..اونجور موقع ها باید  دراز میکشید روی زمین..نفس عمیق میکشید تا حالش بهتر بشه...چقدر از طرف مامان و باباش تحت فشار بود...میدونستم عاشقه..جلوش خجالت میکشیدم همیشه بگم منم فلانی را دوست دارم..چون عمر دوست داشتن هام کم بود..ولی اون 2-3 سال کسی را دوست داشت که داشت بازیش میداد..بار اخری که توی روم بودم  و نموندم تا اخرش...شب خدافظیش از چت بود....با اونم خدافظی کرده بود..اصلاا با اون اخرین خدافظی را کرده بود که با همه خداحافظی کرده بود..و من توی شوک بودم چرا بی خبر رفته....دیگه  روم نرفتم...دوستش نداشتم..همه هم را می شناختنند و انگار واسه من فقط خاطره بود..تا دیشب دیدمش...بعد چند ماه ندیدن...بهم گفتم دوست صمیمیش که همه چیزش را میدونسته و شاهد عشقش بوده  چطور با اون کثافت روی هم ریخته بودند و..بهم گفت که چطور میخواسته با عسل هم دوست بشه...بهم گفت که با سارا هم بوده.. ..یه حرم سرای کامل....نگرانش بودم..گفت ازش متنفره..سخت بود این حرفش ولی باورم شد...نارسی ای  که من میشناختم میتونست اگه میخواست...میگفت اون عوضی بهش  گفته حالا که میخوهی کات کنی لا اقل یه سال دیگه با هم باشیم بعد کات کنیم.....دختری که جلوم بود همه ی این روزها را گذرونده بود...تجربه های اگر چه سخت ولی گرانبها.....امسال قراره ازدواج کنه...خوشحاله..منم خوشحالم....داره خودش را میسازه...قراره با کسی که خودشا همونطوری که هست دوست داره  ازدواج کنه......شماره ش را بهم داد..شماره م را بهش دادم که هیچ وقت ِ هیچ وقت گمش نکنم..ارزشش برام بیشتر از یه دوست چتی بوده و هست..ادرس اینجا را هم بهش دادم....نمیدونم میخوندش یا نه..ولی دادم بهش که گمش نکنم.......میخوام الان بهش بگم طلا خانومی دوست دارم..بیشتر از اون چیزی که فکر کنی....میخوام یه شب که دارم تلویزیون می بینم اس ام  اسی روی گوشیم بیفته که توش تاریخ عروس شدنت  را واسم گفته باشی....تاریخ دونفره شدن و خوشبخت شدنت را...

پ.ن:همچنان دپسرده ام...

بعدا نوشت:گند بزنند به این قالب وبلاگ من..هی نوشته ها را عقب جلو!! و در هم برهم....میکنه...ادم میخواد فقط بیاره بالا..البته فقط ادم...