پ.ن:ودعا کن گره از کار تو بگشاید عشق....

و دعا کن گره ی تازه نیفزاید عشق....

سه روزی که گذشت فوق العاده بود...

شنبه...یکشنبه..دوشنبه....بهترین  روزهای ما شدن.....

حس یکی شدن...حس بودن..حس زندگی..دلتنگی....خنده..گریه....

این روزها دارم با خودم کنار میام...نمیخوام اعتراف کنم ولی... حس گرمی وجودم را گرفته...گرچه هنوز در شکم و تردید... تردید دوست داشتن..دونفره بودن..با کسی زیستن..و مهر ورزیدن...

نمیخوام بگم تو اون چند روز چی گذشت....قداست بعضی چیزها به نگفتنشه..یه چیز دونفره که زود رفت...که چشم باز کردم و دیدم انگار از اول نبوده...که فقط حسرتش و خاطره ش واسم موند...حسرت لحظه های تلخی و خاطره ی لحظه های خوشی.....چرا ما ادمها وقتی یه چیزی میره حسرت بودنش را میخوریم..چرا وقتی هست ازش استفاده نمیکنیم..با قهر..با دلخوری.....خرابش میکنیم.. مثل من دیوونه..که این روزها خوب بلدم خنده های دونفره را با یک دلخوری عوض کنم..خوب بلدم لذت حرفهای دونفره را با تلخی وجودوم پاک کنم...این روزها هم دوست دارم..هم عاشقم..هم لیلی ام .....هم دیوانه ام ...ولییییییی...

 مثل خیلی اوقات یه ولی بزرگ به چشم میخوره..تکلیفم با خودم مشخص نیست...نمیدونم تا کی میتونم ادامه بدم..این روزا میدونم که حاضر نیستم یه بار دیگه بشکنم..حاضر نیستم یه بار دیگه بگم نباید احساسم را براش میذاشتم...نمیخوام یه بار دیگه فکر کنم که کاش می مردم و بازی نمیخوردم...که کاش از اول شروع نمی کردم..که کاش این همه ساده نبودم....ولی بازم دلم هوای اعتماد داره..دل سرزنده ام هوای عشق و دوست داشتن داره

گرچه این روزها پرز عشق و تردیدم...دلم کسی را میخواد که......عقلم نوع اشناییمون را زیر سوال میبره...دلم مهربونی..ارامش..و قوی بودنش را میخواد..دلم صادق بودنش...عشقش....خنده هایش را میخواد ولی همزمان از همه چیز فراریه...عقلم همه چیز را زیر سوال میبره حتی این ۳ روزفرامشو نشدنی را..نمیدونم..یکی بگه من باید چی کار کنم....