ق.ن : راستی چه این اهنگ معین ِ که دارم می گوشمش معرکه است..... تازه پیداش کرده ام..نمیدونم شاید قدیمی باشه ولی من تازه دارم باهاش حال میکنم ... خیلی دوستش دارم . خیلییییییییی...
..توی این روزهای بارونی پاییزی گوش دادنش ادم را حسابی دیوونه میکنه....منم از اونبی جنبه های اهنگ ندیده ام که اونقدر گوش میدم تا حالت تهوع بگیرم و بخوام بیارم بالا بعد کلا دیگه طرفش نمیرم...
صداش را زیادتر میکنم تا شماهم گوش بدید :
قسم به عشقمون قسم...
همه ش برات دلواپسم
قرار نبود این جوری شه...
یهو بشی همه کسم...
سلام همه گی....خیلیییییییییییییی دوستون دارم...
البته زیاد خودتون را تحویل نگیرد کلا این خاصیت پاییزه که من خیلی هار ا دوست دارم و عشق وجودم نسبت به خیلی ها بی نهایت میشه گرچه دمهای مستثنی از این قانون همیشه مستثنی قرار میگیرند...
امروز حس خوبی دارم...میل نوشتنم زیاده و میخوام فقط بنویسم...من وقتی حالم بده خیلی مینویسم خدا رحم کنه که امروز خیلی حالم خوبه ....
امروز هوا فوق العادهاست گرچه بهش اعتباری نیست... خداجون هنوز دستش نیومده میخواد چی کار کنه ...هنوز مشکل برنامه ریزیش را با بارون و افتاب حل نکرده..رنگین کمونم که نمیدونه اصلا چیه.....این روزها اول خوب افتاب میشه بعد نم نمک بارون میاد ..بعد اونقدر این بارونه تند بشه و اونقد میاد که ادم را دیوونه کنه بعد دوباره اگه روز باشه هوا افتابی میشه و اگه شب باشه هوا خنکی ملایم میگیره. و بعد دوباره نم نمک بارون و بعد تند میشه و بعد افتاب و بعد.....هی تکرار میشه این روال دیگه...کاش میشد خدا یه نوشته ای چیزی بده که توش ساعتای بارونی و افتابی را معلوم کرده باشه تا منم نکلیفم با خودم و هوا و لباسهام و خدا مشخص بشه...
راستی چی شد ,چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم...
شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم...
امروز ناپارامتری ارایه مطلب داشتم.... فکر کنم توی این 4 سال این اولین باری بود که رفتم پای تابلو ..گرچه اصلا استرس نداشتم اخه یه هفته کامل....!! خونی کرده بودم و حتی چشم بسته هم میدونستم چی به چیه..اینجوی نگاه نکنید خر خودتونید . ولی خوب ادم که نباید جلوی استادش و مخصوصا هم شاگردیهاش کم بیاره..مخصوصا این بچه غولها ا که دیگه به جرز دیوار هم میخندند....ولی قربون استاد جون که اصلا نذاشت من حرف بزنم....اخه یکی نیست بگه ممتاز جون مگه تو خوشت میاد وقتی حرف میزنی هی توی حرفت بزنند که حرفهای من را نصفه نیمه ادامه میدادی تازه اونم با کلی تحریف......بابا من دلم میخواد وقتی ارائه مطلب میدم خودم کلاس را ارائه کنم ..خودم بلدم کجاها چی بگم ولی مگه ممتاز جون گذاشت من یکم حرف بزنم.....من میگفتم ب اون خودش تا حرف س ادامه میداد اونم پشت سر هم بعد دوباره به من نگاه میکرد دوباره من میگفتم ش اون بقیه اش را تا حرف ی تند تند میگفت......خلاصه اینکه ارائه مطلب کوفتی شد....اخرش هم استاد جون گفت بخشید من هی توی کارتون فوضولی میکنم....ما هم بچه مثبت هی میگفیتم نه استاد این چی حرفیه شما استادید ولی توی دلمون تاییدش میکردیم که یعنی همون که خودت گفتی ..این را می گند دورویی؟نظر هرکی مال خودش منم فکر نمیکنم ای دو رویی باشه که... به هرحال من باید به فکر نمره اخر ترمم هم باشم.....
به ملاقات امدم...ببین که دل سپرده داری...
چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری...
وا ییییی یکی بگه چرا تازه گیها ها زود به زود منا جو میگیره؟ اپیدمی شده یا فقط ویروسش منا گرفته؟ دیروز کلاس امادگی امار ریاضی واسه فوق لیسانس ثبت نام کردم..هنورم توی کفش موندم که چرا ثبت نام کردم...اولش تصمصم نداشتم ثبت نام کنم بعد حسابی جو گیر شدم با دوستام ثبت نام کردیم...انشاالله امسال کلاساش را بریم شاید ..ببین میگم شاید..شاید سال دیگه تصمیم گرفتم واسه فوق بخونم...یکی نیست بگه تو خیلی هنر داری این لیسانس کوفتیت را بگیر بعد برو دنبال کلاس گذاشتن واسه امتحان فوق.....امروز داشتم فکر میکردم اگه درس خوندن رااز من بگیرم انگار یه چیزی توی زندگیم کم دارم... این چند ساله از وقتی که خودم راشناختم درس جزیی جدا نشدنی از زندگیم بود ..راهنمایی...دبیرستام..پیش دانشگاهی و دانشگاه.... الانم تصمیم گرفتم درس بخونم واسه فوق...شاید چون باید بخونم...چون نمیدونم اگه درس نخونم باید جای خالیش را چطوری پر کنم کنم..خدا کنه از این بلا تکلیف در بیام و بتونم واقعا تصمیم بگیرم که باید چی کار کنم..
نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم...
تو دریا باش و من جویبار عشقو در تو جاری...
امروز داشتم با خودم فکر میکردم چقدر روزها زود میگذره.......دیروز مژه رادیدم بعد مدتها ندیدن..از وقتی عروسی کرده ندیده بودمش....دلم واسش یه ذره شده بود..فکر میکردم الانه که با هیاهوش همه جار ا پر کنه ولی خیلی اروم و مظلوم شده بود..اینا از عوارض عروسی کردنه فکر کنم.....دلم واسش سوخت.. دلم واسه مظلومیتش سوخت...خیلی شکسته شده بود....اعتماد به نفسش در حال نابودی بود و همه ی اینها را مدیون همسر تازه به دوران رسیده ی از خود راضی دیکتاتورش بود ....فقط دو ماهه که عروسی کرده و...نمیدونم ولی امیدوارم خدا نسل چنین مردایی را روی زمین نابود کنه که هنوز که هنوزه فکر میکنند زن فقط یه وسیله است که میتونه نقش کوزت بودن و هم خوابگی را بازی کنه و اصلا واسشون احساسات زن مفهمومی نداره و بهره ای از مشارکت و مهربونی و هزار تا کوفت دیگه نبرده اند من که دیروز میخواستم شوهرش را خفه کنم شانسش گفت که باهاش نبود و گرنه....
من از پروانه بودنها,
من از دیوانه بودنها,
من از بازی یک شعله ی سوزنده که اتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم...
راستی امروز رفتم سر وسایل قدیمیم...یه عالمه نامی های عاشقونه!! ازدوران ر اهنمایی و دبیرستانی پیدا کردم..( هییییی تو , با دست راستت محکم بزن پشت گردنت که فکر بد کردی..همه ی این نامه عاشقونه ها از دوستام بوده اونم دخترررررررررر))خوندنشون کلی وقت گرفت ولی باحال بود...خیلی وقت بود از یادم رفته بود که یه معلم داشتم که دوم راهنمای عاشقش شده بودم... خیلی وقت بود یادم رفته بود یه زمانی عاشق دبیر زیست اون کلاسی ها بودم...خیلی وقت بود یادم رفته بود که ریحان دوستم یه زمانی خیلی عاشق من بود ولی نامه های پر احساسش خیلی چیزها را یادم اورد......توی دفتر خاطرات اون دورانم لیلی دوست دوران راهنماییم با خط بزرگش نوشته بود....نمک در نمکدان مانند اب است..دل ِ من طاقت دوری ندارد!!!حالا این قافیه هاش کجاست خودمم نمیدونم ولی کلی سرحالم کرد..
ولی جالبترینشون یه نامه ی مهر و موم شده بود که هنوز که هنوزه بازش نکرده ام...روش نوشته بود نامه ای به خودم در 25 سالگی....تاریخ نگارش نامه همونطور که روی پاکتش معلوم بود مال 15 سالگی بوده..نمیدونم اون زمان چه فکری میکرده ا م که این نامه را نوشتم ولی فکر کنم تحت تاثیر رمان رویای سبز بوده ام...به هرحال حسابی دلم میخواد بدونم از خودم توی اینده چه چیزی هایی انتظار داشته ام یا ارزوهایی که بهشون رسیده ام یا نرسیده ام چی بوده..باید تا 3 سال دیگه صبر کنم..میدونم که می تونم وبعد امیدوارم اونقدر زمان باشه که توی تولد 25 سالگیم بازش کنم و...فقط امیدوارم به خیلی چیزهاییی که میخواستهام رسیده باشم...و خودم را نا امید نکنم...
من از هیچ بودنها,
از عشق نداشتن ها,
از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم...
من از عمر رفاقتها ,
من از لطف صداقت ها ,
من از بازی نور در سینه ی بی قلب ِظلمتها نمی ترسم
این روزها یه مسئله هم هست که حسای درگیرم کرده.....نمیدونم چطوری باید تمومش کنم شاید هم ادامه ش بدهم..هیچی نمیدونم ...از اولش اینکه من یه دوست میلی داشتم که مختصر و مفید بخوام درباره اش بگم اینکه دیگه ندارم...یعنی دو سال پیش توی نت اشنا شدیم و بعد شد دوست میلیم....یه دوستی خیلی ساده...اون خارج ایران بود و من واسش توی میلهام از داخل ایران میگفتم و کارایی که میکردم یا اتفاقاتی که می افتاد ..اونم از خودش و زندگی و کارش ...کم کم اون دوستی میلی اونقدر پررنگ شد که میلهای هفته ای یه بار شد روزی یه بار یا دو روز یه بار....
نمیدونم اسمش دلبستگی بود یا عادت ولی به هرحال واسه هم میل میدادیم و مشتاق میل خوندنش بودم.....تا اینکه چشم باز کردم ددیم به میلهام و حضورم خیلی عادت کرده و شاید منم... ولی اونقدر بزرگ بودم که نخوام دوستیم را با چیزی عوض کنم و دلم نخواد نقش دیگه ای ا بازی کنم و به بعدها فکر کنم ... الان دیگه یه ماه میشه به خاطر خودش و خودم و خیلی چیزها و ... سراغ میلهام نرفته بودم واسش هم میلی نداده بودم .... تا اینکه پریشب بعد مدتها وسوسه شدم و میلهام را چک کردم .... خداتا میل ازش دارم...نمیدونم باید چی کار کنم......میخوام فقط دوستش باشم و واسش میل بدهم و چیزی بیشتر از این نمیخوام ولی میترسم.....یکی بگه باید چیکار کنم.توی میلهاش نگرانی موج میزد و احساس خوبی که نداشت ولی من نمیخوام چیزی بیش از یه دوست واسش باشم...تصمیم گرفته بودم دیگه واسش میل ندهم ولی نمخوام فکر کنه که خیلی بی معرفتم...کاش ما ادمها زود به هم عادت نمی کردیم یا زود دلبسته نمیشیدیم اگه خیلی از این دلبستگیها نبود میتونستیم فقط واسه هم دوستای خوبی باشیم چیزی که من میخوام ولی نمیدونم باید چی کار کنم..این روزها به همه نگرانیهایی که دارم اینم اضافه شده..کاش همه چیز درست میشد..کاش اونم می فهمید که بعضی دوستیها فقط میتونه دسوتی بمونه نه بیشترمخصوصا اگه میلی باشه...
من از حرف جدایی ها ,
مرگ اشنایی ها ,
من از میلاد تلخ بی وفاییها می ترسم...
خوب دیگه بی خیال این حرفاااااااااا خبر مهم اینه که قراره گوش شیطون کر و چشمش کور و پاش یه وری یکشنبه یا دوشنبه یا سه شنبه یا یکی از بقیه روزها!! توی این هفته (امار دقیق روز را دارید که) بریم فیلم دعوت را بعد مدتها با مژه و فری ببینیم....حالا هرکی هم میخواد بگه بده بگه ولی من تا خودم نبینم و حالم به هم نخوه نظرم عوض نمیشه..اصلا دلم میخواد برم یه فیلم حال به هم زن ببینم و بعد بشینم پشت سرش بد بگم.....مردم از بس سینما نرفتم و بقیه گفتند این فیلم بده اون فیلم بده..من هر فیلمی خواستم برم ببینم اینقده همه گفتند بده که من تقریبا دو ماهه نرفتم فیلم ببینم..اخریش زن دوم بود که مال تابستونه...شلی تو هم از همین جا دعوت..میتونی بیایی البته اگه نخوای نورمن را هم با خودت بیاری و دوباره اونجا سه کاری کنی...
خودم میدونم چقدر پراکنده حرف زدم و از این شاخه به اون شاخه پریده ام...خوب چیکار کنم خیلی حرفا توی دلم بود که باید مینوشتم و گرنه روی دلم تلنبار میشد..تو هم خودتا لوس نکن دیگه..ااااااااا
پ.ن:راستی عید همه مبارک....زیاد فکر نکن منظورم میلاد امام رضاست..ادم دلش میخواد 4 تا فحش به این بالا بالایی ها بده...اینقدر عقلشون نمیرشه که باید ولادتها را تعطیل کنند و تعطیلی شهادت ها را کم کنند..یکی نیست بهشون بگه پدرت خوب مادرت خوب اخه تو مگه عقل نداری نمیدونی وقتی شهادتها را تعطیل میکنید مردم که نمیش شینند توی خونه عزاداری کنند..اینا بهترین موقعیته که یا برند بیرون و تفریح یا دور هم میشینند یه اهنگ هم گوش میدند و بزن و بکوب خانوادگی میکنند ...خوب عزیز من اگه فکر گناهشی که اینطوری گناهش بیشتره ....خدا شما بالاییها را حسابی شفا بده به ما هم یه صبر درست و حسابی که بتونیم