سلام همهگی...بالاخره اومدم ...
خیلی وقته اینجا نبودم و مطلبی ننوشتم ولی امشب میخوام بزنم...سرم شلوغ نبوده این چند وقت ولی حس نوشتن نداشتم.....اصلا هم کار خاصی نمیکردم.....درسام هنوز روی هم تلنبار شده و انتظار خونده شدن را میکشند ....غرفه ی دانشگاه هم چند روز پیش اختتامیه اش بود(اصلا از افتتاحیه اش واستون گفته بودم؟)
غرفه یه اتاقک دستی !!! بود که شلی اینا واسه وروی جدیدیها درست کرده بودند که با رشته مون و فعالیتهای که بعد این 4 سال میتونیم انجام بدیم اشنا بشند... غرفه ی باحالی بود....بهتره تصحیح کنم و بگم غرفه های باحالی بود....اخه همه ی رشته ها غرفه غرفه کنار هم زده بودند و اسمش شده بود نماشگاه غرفه ها....ما که این چند وقت فقط امار در می اوردیم
میزی(زونا دیدی اخریش یاد گرفتم به ادبیات تو حرف بزنم....) را هم یعد قرنها اونجا دیدیم..خیلی وقت بود ندیده بودمش..تقریبا دو سال بود و چه این مدت او را ندیدن بچه غولی شده بودواسه خودش ..(میزی تو چرا هنوز فارغ التحصیل نشده ای؟بخداالان دیگه سال 6 می هستی..زشته دیگه اااااااا)کلی خاطره و خنده واسم زنده کرد....کل جزوه گرفتنها و سوتی دادنهای اون دو سال اول و خندیدنهای کنار کریدور به خاطر حضور میزی!!!بود..یادش به خیر دورانی بود ها....
توی این مدت با بچه های سال پایینیمون هم کلی اشنا شدم البته خدا این شلی را بکشه با این نحوه اشنا کردنش...آبرو ادم را میبره جلو بقیه ...تو یه موردش من روبرو غرفه ها بودم و داشتم با این شلی بلا گرفته حرف میزدم و اخبار سانشوری غفه ها را رد و بدل میکردیم .....یه اقایی (زونا جون حالا باز دست بنداز بگو این نقطه به بچه غولها میگه اقا )هم جلوی ما داشت ارشیو مجلات رشته مون را نگاه میکرد..من به شلی با چشم اشاره مکنم این کیه...شلی هم نه میذاره نه برمیداره میگه اقاییییییی الکسّ (این جمله را کش دار بخونید)..الکس که سرش را بلند میکنه اشاره به من میکنه میگه ایشون دوست صمیمی من هستند خانم نقطه....بعد هم به من میگه نقطه جون ایشون هم اقای الکس هتند ..بعدم که من و این الکس هاج و واج موندیم این داره چیکار میکنه میگه راستی نقطه فامیلیت چی بود....منم صدا از گلوم بالا نمی یاد ...این الکس هم داره نگاه میکنه میگم.....و خلاصه اینطوری با یکی از بچه ها اشنا شدیم ...بعدش هم الکس واسمون بیسکوت داد که حالا چون با هم اشنا شده بودیم خوردیم بسکویتها را گرچه الهی این شلی کوفتش بشه که بسکویت های سهم من را بیشترش را خورد و منم بچه باکلاس جلوی الکس که داشت نگاه میکرد به روی خودم نیاوردم... حالا هم به شلی تاکیید کردم دیگه اینجوی من را با کسی اشنا نکنه ... من اصلا نمیخوام با این بچه غولهای سال پاینی اشنا بشم اونم اینقدر ناجور....انگار مراسم خواستگاری بود ..هنوزم که یادش میافتم هم خندهام میگیره هم اینجوری میشم(ایکن یه ادمه خیلی خیلی مغرور که میخواد بره توی زمین)
....واییی راستی توی این دانشگاه ما چه خبرایی شده و ما این چند وقته ازش بی خبریم..یکی از پسرای کلاس ما که همه میگفتیم این چقدر موش مرده است و دلمون واسش میسوخت یه ووروجکی از اب در اومده که بیا و ببین ...تا قبل این که منبع موثق بهمون چیزی در ارتباط باهاش بگه حاضر بودیم کلاسی روی اسمش قسم بخوریم(این از اون حرفا بودا)ولی دیروز همون منبع موثقه (ببین شلی جون خیلی اذیت کنی این روزها ,اسمت را میزنم تا همه بدونند تو خبرا را به من دادی ها)
طی نشستی که همه گی با هم داشتیم بهمون گزارش دقیق داد که این بچه غول رفته به یکی از پسرا که اتفاقا با شلی جون خیلی هم فابریک هستند گفته این دختره از اوناست که پا میده و میشه باهاش دوست شد؟ و نورمن هم بعد این که بهش یه نه محکم گفته نامردی نکرده و اومده به شلی ماجرا را گفته و ازش خواسته به کسی نگه و شلی هم به هیچکی هیچکی ماجرا را نگفته ...من یکی که وقتی شنیدم فکم کش اومد و کلی هم خندیدم. .
خداییش بعضیها چقدر باحالند ها....
دیگه اینکه این روزها هوا سردی قشنگ مخصوص خودش راداره......بارونهایی که میاد و هوا را تمیز میکنه برخلاف دل ادمها...گنجشکهایی که هرجایی یه کم سبزی باشه و غذا جمع میشند و صداشون ادم را دیوونه میکنه....شال و پالتوهایی که کم کم داره جای لباس های نازک تابستونی را میگیه.. این روزها همه چیز قشنگه گچه خیلی ها خرابش میکنند...
دیگه باید برم...خیلی حرف بود...
خدا جون خیلی دوستت دارم..خیلی بیشتر از همیشه...و بابت همه چیزهای خوبی که بهم داده ای ممنون...به خاطر اینکه بهم صبری دادهای که خیلی ادمهایی را که دوست ندارم تحمل کنم ملسی...به خاطر اینکه دوستایی بهم داده ای ک جای خیلی ها را پر میکنند ملسی...به خاطر اینکه خدامی و منم دخملت ملسییییییییییی...
دوست دارم خدا جون ....
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 4:27 توسط نقطه
|