سلام مدرسه....
دلم نیومد مناسبت امروز را نادیده بگیرم...
امروز جشن کلاس اولیها بود..یه عالمه فرشته کوچولو فرورفته در فرمهای رنگارنگ مدرسه....
امروزتلویزیون یه عالمه فرشته کوچولو را نشون داد....بعضی ها میخندیدند..بعضی ها شعر میخوندن..یعضی ها نیومده دوست پیدا کرده بودند ولی بیشتریا گریه میکردند.....گریه ی امیخته با ترس....ترس از دست دادن اغوش مادر....ولی همه اومده بودن واسه یه هدف مشترک....یادگیری الفبا و...
یاد روزهای مدرسه رفتن خودم افتادم...
روزهای اول هر سال که مامان با اسفند و قران بدرقه مون میکرد...انگار که قانونی نانوشته همیشه وجود داره و بدرقه نانوشته ترین قانونهاست...
یاد روزای معلم که از چند روز قبلش دلهره و اضطراب وجودمون را میگرفت که حالا چی ببریم که قشنگتز از مال بقیه باشه...روزهای شعر و جیغ و فریاد:
معلم عزیزم..چراغ روی میزم..اگه تو را نبینم...غش میکنم میمیرم....
امروز یاد خیلی قبلها افتادم...
اون زمانی که هنوز بچه گی وجودم سرشار بود...وقتایی که بدو بدو از مدرسه می اومدم خونه... مانتو یه طرف...مقتعه یه طرف..کیف یه طرف.....دفتر و مشق وکتاب را بی خیال و میرفتم سراغ غذا و بازی ..اخر شب هم مختص درس و مشق بود البته خیلی خواب الود ه و گیچ و منگ...بد بلند شدنهای فردا صبح و صبحانه را به زور تهدید ِ مامان خوردن هم واسه خودش دنیایی بود....و باز هم تاخیر برای زنگهای اول وتلاش واسه پیدا کردن وسایل گمشده ....اخرش هم پیدا نمیشد و باز مامان بسج میشد تا وسایلم را پیدا کنه....بماند که چقدر متهم شدم به بی نظمی.. گیچی ....سر به هوایی و حواس پرتی .....گرچه این عادت کودکی حسابی توی وجودم ریشه دوونده و همیشه ی خدا وسایلم سر از جاهایی در میاره که نباید....و وسایل بقیه سر از جاهایی درمییاره که ناخود اگاه منا به دردسر می اندازه.... انگار تنها عادت کودکی که همیشه باهامه همین بی نظمی منه گرچه من عاشق نگه داشتن کودکی درونم هستم حتی اگه بی نظمیش هیچ وقت محو نشه....
دلم برای معلمایی که دوستشان داشتم و روزهای معلم هدیه ببارونشون میکردیم تنگ شده..برای روزای ساده بودنم که غرور رامعنی نمیکردم و معلّمهام را عاشقانه دوست داشتم...و لی الان حتی اگر چهره ای اشنا نظرم را جلب کنه با اینکه دلم فریاد میزنه ولی بی تفاوت میگذرم انگار که هیچ وقت زمان کسی را
نمی شناخته ام....
دلم برای سال اولی بودنم تنگ شده است....
یادکلاس اول بخیر.... خانم شمس...قد بلند و سبزه و تپل... چقدر عاشق دخترهایی بودم که مابین زنگهای استراحت روی تابلو میکشید و توجه مار ا جلب میکرد و من سالهاست هرچه دختر میکشم ناخوداگاه یاد دخترکان کلاس اول می افتم..
یادش بخیر سالهایی که با دوستام سپری شد..نمایشهایی که بازی میکردیم...حسنی کچل را چه خوب بازی کردیم.......و عکس دسته جمعی از نمایشی که الان دیگه اثری ازش نمونده و و من توش نقش یه خرس کوچولو را بازی میکردم و ماههاست هرچی میگردم پیداش نمیکنم....
دلم برای همه چیز تنگ شده... برای روزهایی که بزرگترین التهابم نمره بود و شیطنتهای کشف نشده ....
.برای بازیهای زمان کودکیم..بازیهای دسته جمعی مدرسه:
سلام سلام خاله طوفانه...دختر داری خاله طوفانه....نه ندارم خاله طوفانه....پس اینا چیند خاله طوفانه...دسته گلند خاله طوفانه..
یکیشا میدی خاله طوفانه..کدوما میخوای خاله طوفانه...نقطه را میخوام خاله طوفانه..
..چقدر عاشق لِی لِی های زمان بچه گیم بودم...ده.... بیست....سی ....چهل ...بیام؟
دلم حتی برای فرمهای طوسی ابتداییم تنگ شده.....
دلم برای مقنعه های سپید و کوتاه کودکیم تنگ شده..
روزهایی که تقلب میکردم و با شناسنامه ای که سنم را یک سال بزرگتر از خودم نشون میداد با هویت افسانه پا به مدرسه میذاشتم ....روزهایی که بعد فهمیدن هویت جعلیم که علتش فقط یک سال زودتر به مدرسه رفتن بود مدرسه برایم فقط محلی برای تفریح شد و نه درس خواندن...
روزهایی که معلم کلاس اول همه را به صف میکرد ومن را به جرم داشتن ناخن کوتاه نکرده به دفتر میبرد ولی بعد چون مشمول قوانین سخت سال اولیها نمیشدم با لطف بیکران همه مواجه میشدم....
دلم حتی برای 13_14 سالگیم تنگ شده....روزهای بزرگتر شدن و بزرگ تر شدن...دلم برای اکیپ 6 نفره ای که داشتیم تنگ شده... نجمه.....الهام....زهرا....عفت....الهام.... دلم برای نقطه ی اون سالها هم تنگ شده.... یاد روزهای قهر و اشتی...کشمکشهای سالهای نوجوانی و اسیر احساسات زود گذر شدن.... یاد روزایی که عاشق معلم ریاضی شده بودم و شیفته ی شیک بودنش...صدای با جذبه و دست خط اروم و تمیزش.....روزهایی که با لجبازی...خنده و کشمکش میگذشت...
روز معلم...دسته های گل....روزهایی که هدیه دادن دیگه معنی نداشت .... فقط گل بود و گل ....اون هم شاخه ای فقط به رسم یادبود ....و باز جیغ. ...داد و...فریاد:
معلم عزیز من سنگ صبور من شدی...با سنگ زدی تو سر من باعث مرگ من شدی..
دلم حتی برای 16-17 سالگیم تنگ شده.....دلم برای دوستای قدیمیم تنگ شده...برای اکیپ 4 نفره ای که تشکیل داده بودیم و توش مشق و درس اخرین حرفی بود که زده میشد...
روزایی که فیزیک و حسابان را به بهونه ی بسکت دو دَر میکردیم و باز روز از نو روزی از نو.........کلاس حسابانی که شلوغی ما را تحمل نیمکرد و معلمی که هرچقدر من بیشتر دوستش میداشتم اون بشتر من راندیده میگت... و تذکر بودو تذکرهای پی در پی ....
روزایی که از ترس رفتن پای تابلو تا اخر زنگ اروم مینشستیم و دستا را توی هم قفل میکیردیم..شاید اون ورد جادویی کمکمون کنه و معلم از روی اسممون بی تفاوت بگذره....چقدر این ترفند قوت قلبمان میداد و وقتی معلم دیگیری را صدا میزد راسختر میشدیم که ورد جادویی را بیشتر بخوانیم...
و الان.... بزرگ شده ام..بزرگتر از هر زمانی..امروز دلم برای بچه گیم تنگ شده...چه زود گذشت....چه زود بزرگ شدم.....و چه زود همه چیز را فراموش کردم...
دلم برای همه چیز تنگ شده....